شعر هستی و آخرین آزمون و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
شعر هستی و آخرین آزمون و ...

هفته ی پیش بیشتر خونه بودم و هستی خانوم، مشغول امتحانای شفاهی که دیگه امروز آخرین روز مدرسه رفتنشون بود و از فردا فقط روزهای امتحان میرن و تا ده برمیگردن خونه،در واقع یه جورایی تعطیل دیگههههههههههههههه٬از حالا فکر کلاسای تابستون و پر کردن اوقات فراغت خانومی هستیم که اگر یادتون باشه پارسال به خاطر کار تعمیرات خونه نتونستم اونجوری که دلش میخواست کلاس ببرمش و بیشتر خونه بود و همش دلخور از دست ماااااااا٬انشالا که امسال بتونیم برنامه ی بهتری براش بزاریم که دوست داشته باشه،از اونجایی که هستی کلا بچه ی اکتیو و فعالی هستش اصلا نمیتونه بیکار بمونه و همش دلش میخواد یه کاری بکنه ٬برای همین کلاس بره و اوقاتش رو با تی وی و کامی و ... پر نکنه خیلی بهتره٬دو تا کلاس قطعی تا الانش درسیه (اصلا و ابدا تو سیستم روانی من نمیره که ۴ ماه کتاب و درس رو بزاره کنار و صبح تا شب بگه مامان حالا چیکار کنم ... ،روزهای طولانی تابستون چیزی ازش کم نمیشه روزی یکی دو ساعتم به درساش مروری داشته باشه،بهتر از اینکه فقط سریال و سی دی ببینه و ....البته این نظر شخصیه منه و قرار نیست همه درست بدوننش) ولی حتما یکی دوتا دلخواهترش رو هم خواهیم نوشت، اگر ساعتهاش بخوره و بتونه بره ....

روز پنجشنبه ساعت ۷  عصر،جایی کار داشتم که باید محمود منو میرسوند و خودش با هستی چرخی میزد تا ۸:۳۰ که بیان دنبال من،حدود ساعت ۴ هستی گفت مامان میشه برام کیک شکلاتی درست کنی؟؟منم که در برابر کیک و شکلات کلا ...(اگر میتونستم کیک و شکلات و شیرینی جات رو کلا بزارم کنار، الان وزنم ۴۰ کیلو بود باور کنید،ولی غذا و شام و ناهار رو ازم بگیرن، ولی نگن با چاییت شیرینی و شکلات نخور که افسردگی حاد میگیرم)خلاصه بلند شدم و یکی از پودرهای آماده ی کیک dr oetker رو که تا حالا درستش نکرده بودم٬ طبق دستور خودش درست کردم٬مثل بقیه ی کیکهایی که از این مارک درست کرده بودم خیلی خوب و خوشمزه شد و از اونجایی که طعم و شکلش خاص تر بود نسبت به بقیه ی کیکها٬چند تا عکس گرفتم که بزارم تا اگر دوست داشتید شما هم بگیرید و درست کنید٬این محصولات یکمی قیمتش نسبت به پودرهای ایرانی گرونتره و شاید اصلا صرف نکنه به جای کیک خریدن تو خونه درستش کرد ٬ولی از اونجایی که من کیک و دسر درست کردن و لذتش رو٬ از خوردنشم بیشتر دوست دارم خیلی خوشم اومد٬مخصوصا که طعم و مزه اش هم خیلی بهتر از مارکهای ایرانی هستش 

 اول با تخم مرغ و کره و شیر پودر اصلی رو درست کردم و ۳۰ دقیقه تو فر٬ تو قالب گرد پختمش٬بعد که از قالب درش آوردم و به این شکل٬ با قاشق توش رو خالی کردم و سه تا موز رو از وسط نصف کردم و توشو پر کردمممممممممممممممممممممممممممممممم

 یک پودر سفید تو جعبه ی کیک بود که با شیر مخلوطش کردم و باهاش یک کرم با طعم موز درست کردم و یک بسته هم شکلات ریز ریز داشت که ریختم تو کرم و تمام سطح کیک رو پوشوندم

 تو مرحله ی آخر اون کیکهایی که از وسط کیک با قاشق دراورده بودم رو با دستم پودر کردم و تمام سطح کیک رو باهاش پوشوندم و دوساعت کیک رو گذاشتم تو یخچال تا آماده ی سرو بشه

ما که خیلی خوشمون اومد٬جای همگی خالییییییییی

توی همون یکساعتی که من نبودم٬پدر و دختر رفته بودن موزه ی داراباد و بسی خوش گذرونده بودن و تا دلتون بخواد از خودشون عکس انداختن .....

 هستی کوچولووووووووووو

جمعه صبحم هستی خانوم رفت و آخرین آزمون کلاس چهارم ق ل م چی رو داد و اومد خونه٬اصلا نتیجه باب میل من نبود و با کم کاری و شیطنتهای این یکی دو هفته ی اخیر٬ میدونستم نتیجه ی خوبی نمیگیره٬ ولی خب اینقدر غده که بعضی وقتها حتما باید خودش تجربه کنه تا .... 

خودش که میگه مامان جون٬ خیلی هم خوبه ۴ تا ۱۰۰ دارم و ....

ولی بابت همین کارنامه ی خوب٬ دیگه دیروز از خونه بیرون نیومدیم و خانومی مماخش سوخت

پی نوشت ۱:ما امسال نمایشگاه کتاب نرفتیم و کتابی هم نخریدیم٬دلیل خاصی نداشت جز اینکه حوصله ی اون جمعیت و شلوغی و ترافیک رو نداشتیم ٬در نتیجه من و هستی امسال کتاب برای خوندن نداریم ٬البته کلیه ی کتابهای ق ل م چی مثل هر سال از طریق پشتیبان خانومی برای کلاس پنجمش خریداری شد و کلی هستی خوشحال .....

پی نوشت ۲: شعری که هستی روز مادر برام سروده بود و روی مقوای صورتی نوشته و چسبونده بود روی تابلوی دست ساز خودش(عکسش تو پست قبل هست) و من بعد از دو روز فهمیدم که اون شعر رو خودش نوشته برام٬وای چه حس قشنگی بودددددد،گفتم تو این پست بزارم که یادگاری بمونه اولین شعرسرایی هستی برای مامانششش 
مادرم تو هستی دنیایی زیبا                     در دنیای زشت بچه هااااا
تو هستی مانند گلی در باغ                     که بزرگ کردی مرا با دستانی چون طلااا

حالا چرا دنیای زشته بچه ها؟؟؟؟من که نفهمیدم و نخواستمم ازش بپرسم٬ که نکنه یه وقت پشیمون بشه از شعر گفتن و فکر کنه دارم ازش ایراد میگیرم ...

می دانی!! یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است ... و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت٬ باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری٬ به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی ... در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند ... آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند .......

برای آدمها دلسوزی نکنید
آنها بموقع خودشان دلتان را میسوزانند ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ