روز کنسرت پیانو و تولد 10 سالگی هستی ما - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
روز کنسرت پیانو و تولد 10 سالگی هستی ما

هفته ی شلوغ پلوغی داشتیم که از همش بگذریم٬ مهمترین اتفاقش روز جمعه ۱۵ اردیبهشت٬کنسرت پیانوی هستی ساعت ۶ عصر و همون شب٬ تولدش خونه ی مادر جون بود که حدود ۴۰ نفر مهمون داشت و جز مادر جون کسی خبر نداشت میخوام کیک ببرم٬یعنی روز جمعه صبح تا شب فقط بدو بدو کردم تا همه چیز خوب برگزار بشه٬من و محمود خیلی سعی کردیم کیک و کادوی تولد هستی براش سورپرایز باشه و بعد از کنسرت خوشحالش کنیم٬برای همین شیطون کوچولو همش غر میزد پس کیکم چی ٬ کادوم چی؟؟؟٬ما هم در کمال خونسردی گفتیم قراره خودمون سه تا ٬روز شنبه یه کیک کوچولو بخریم و کادو هم نقدی داده میشه٬ساعت ۶ تا ۸:۳۰ کنسرت طول کشید ٬برنامه خیلی خوب برگزار شد و واقعا همه ی بچه ها عالی بودند و لذت بردیم٬هستی نسبت به کنسرتهای قبلیش استرس بیشتری داشت٬ که احتمال دادم برای اینه که بزرگتر شده و شاید براش اجرای خوب مهمتر از قبل بود٬مثل همیشه هستی آهنگش رو آخرای برنامه زد و الحق هم عالی بود٬اجازه ی فیلم و عکس نداشتیم و فقط چند تا عکس بی کیفیت دزدکی گرفتیم٬بعد از اجرای بچه ها مربیشون به ۷ نفر برای تلاش و پیشرفتشون نسبت به سال قبل کادوی جداگانه داد٬ که هستی هم دومین نفر بود و کلی سورپرایز شدیم ٬چون خبر نداشتیم که هستی هم جزئ این بچه هاست ....٬در آخر برنامه که من شدیدا استرس دیر رسیدن به کیک و خونه ی مامان رو داشتم٬بچه ها معرفی شدند که خدا رو شکر اینبار از پیشرفته به مقدماتی معرفی شدند که تا هستی اومد و گل و کادوش رو از من و مربیش گرفت از اون بالا کشیدیمش پایین و آی بدوووووووووووووووووو به طرف بیرون(مرمرجونم بازم شرمنده خانومی که نتونستم باهاتون خداحافظی کنم)٬بارونم میومد شدید و سرعت کم بود و من ....٬هستی ناامیدانه گفت مامان میشه امشب برام کیک بخرید ببریم خونه مادر جون؟؟گفتم چرا الان یه کیک میخریم برات٬بعد گفت بزرگ باشه ها که به همه برسه٬گفتم چشممممم٬محمود خودش رفت و کیک رو گرفت و گذاشت صندوق عقب کنار کادوش٬خدا رو شکر خیلی دیر نرسیدیم و حدود ۹:۱۵ خونه ی مامان بودیم٬مهمونا تقریبا اومده بودن٬بعد از شام کیک و کادو و شمع و فوت و ....٬هستی با دیدن کیک دختر توت فرنگی و هدیه ای که خیلی وقت بود دلش میخواست کلی ذوق کرد و خستگیمون از اینهمه بدو بدو درومد٬البته من آخر شب که مهمونا رفتن یهو کف پام گرفت و نیمساعت وسط آشپزخونه ناله میکردم و ...که بالاخره با کمک داداش امیر و محمود و رضا و بابا و پسر عموی گرامی ٬بالاخره گرفتگی موقتی رفع شد(امروز باز گرفته بود) و تا بیام خونه٬ برای هستی و خوابیدنش خیلی دیر بود ٬ولی چاره ای نبود باید به مامانم کمک میکردم که جمع و جور کنه ٬طفلی خیلی وضعیت پا و کمرش خرابه و کار نکرده نمیتونه راه بره ٬چه برسه مهمونی و .... 

فعلا چند تا عکس بی کیفیت از کنسرت ببینید تا ببینیم عکاسشون چیکار کرده 

گفت موهامو برام خوشگل جمع کن٬منم که همینو بیشتر بلد نیستم مثلا خوشگل جمع کردم 

البته قبل از رسیدن به مادر جون و تولد٬ اثری از این سنجاقهای نگینی نبود و هر دو رو گم کرده بود

 هستی در حال رفتن برای اجرا(باز هم موقع اجراش قلب من اینقدر تند میزد که حسش میکردم)

در حال گرفتن هدیه ی اختصاصی و منتخب شدنش بین تعداد زیادی از بچه هااااا 

 

 کیک تولد ۱۰ سالگی هستی خانوم

 هدیه ی مامان و بابا به هستی خانوم

همونجوری که شما هم میدونید٬ این هدیه هم مثل هدیه ی سالهای قبل(اسکوتر٬پی اس پی و دستگاه وی )٬فعلا جمع شد تا بعد از امتحانات و تعطیلی هستی خانوم

مادرجون و پدرجون و دایی رضا و خاله بیتا و دایی امیر هم زحمت کشیدند به هستی خانوم هدیه دادند که همه ی هدیه ها نقدی بود٬دست همشون درد نکنههههههه

 

 روز مادر شدنم مبارکککککککککککککککککککککک

 پی نوشت ۱:از دو سه روز پیش کامنتها و اس ها و تلفن های تبریکتون داره میرسه و من و هستی رو خوشحال و البته شرمنده میکنه٬از تک تکتون ممنونم که به یادمون بودید و ...٬امروز از صبح خونه نبودم و به سختی تونستم این پست رو به امروز برسونم ٬چون برام خیلی مهم بود که روز تولد هستی اینجا آپ بشه٬برای همین جز وبلاگ خاله منیر مهربون که تولد هستی رو تبریک گفته و عکس گذاشته و البته لطف کرد و بهم گفت٬ هنوز هیچ صفحه ای رو تو نت باز نکردم(ساعت ده و نیم تونستم بیام نت)٬ولی همینجا از خاله منیر و تمام دوستان گل و مهربونمون که تبریکی تو وبلاگای قشنگشون به هستی گفتن بینهایت ممنونم و امیدوارم همیشه دلشون شاد و لبشون خندون باشه

پی نوشت ۲:از مهمونی و تولد و کنسرت بگذریم٬هستی امروز برنامه ی امتحان پایان ترم و سال چهارم دبستانش رو آورده٬که خبر از شروع شدن امتحاناتش از ۲۴ اردیبهشت(فردای روز مادر )٬تا دهم خرداد میده که امیدوارم بتونه بهترین نتیجه رو بگیره

گاهی آدم ها آن قدر زود عوض می شوند

آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی

و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است !

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ