یک روز خوب مادر و دختری و تولد 5 سالگی وبلاگ هستی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
یک روز خوب مادر و دختری و تولد 5 سالگی وبلاگ هستی

روز سه شنبه ٬هستی با یه برگه اومد خونه که در مورد اردوی مادر و دخترا٬ همراه با معلمها و ... که روز پنجشنبه از ساعت ۹:۳۰ صبح تا ۳ بعد از ظهر توی یک باغ اطراف پارک چیتگر بود نوشته بود٬از اونجایی که زیاد تو مودش نبودم و از طرفی هستی پنجشنبه ها از ساعت ۹:۳۰ تا ۱:۳۰ خودش کلاس تیزهوشان داره و خودمم از صبح تا یک٬ جایی باید میرفتم گفتم فکر نکنم ما بتونیم بریم٬هستی خیلی ناراحت شد و ناامید رفت سر درساش٬یهو اومد گفت مامان من امروز تو آخرین آزمون گاج امسال مدرسه ٬رتبه ی یک کلاس و مدرسه رو آوردم و فقط دوتا غلط داشتم(مثل همیشه سوختم وقتی دیدم باز ریاضی و علوم و فارسی رو ۱۰۰ زده و یه غلط تو هدیه ها و یه غلط تو اجتماعی داشته)،خانوممون گفته فردا شیرینی بیارررررر٬بغلش کردم و بعد از کلی بوس و عشقولانه گفتم فردا خودم براتون میارم مدرسه٬گفت نه میخوام خودم ساعت اول ببرم٬ بگو بابا امشب از اون شیرینی ها که خلال دندون روش داره و ...بخره بیاره خودم ببرم٬گفتم باشه هر جور دوست داری٬بعدشم زنگ زدم و ...٬چهارشنبه برای سورپرایز کردنش و جایزه ی دو تا آزمون آخرش٬قراره خودم رو کنسل کردم و زنگ زدم با مدرسه هماهنگ کردم که من و هستی هم میایم اردوی مدرسههههه٬وقتی اومد خونه و فهمید که پنجشنبه به جای کلاس درسی میریم اردو خیلیییییییییی خوشحال شد

قربونت برم عزیز دلمممممممممم

پنجشنبه صبح سه تایی از خونه زدیم بیرون٬پدر گرامی رفت دانشگاه و ما سر ساعت ۹:۱۵ مدرسه بودیم٬اول رفتیم دفتر و هزینه ی اردو رو پرداخت کردیم٬بعد همراه مامانا و دخترا و اولیا مدرسه سوار ۴ تا اتوبوس شدیم و پیش به سوی اردو(خداییش حس و حال خاصی داشتم بعد از مدتهاااااا)٬من و مامان اون یکی هستی توی کلاس٬تو این اردو با هم بودیم(از تمام مامانا من فقط مامان هستی و یکی دوتای دیگه رو بیشتر نمیشناسم)٬هستی هم با تمام دوستان و بچه های کلاس٬اردو فوق العاده عالی و منظم و بی مشکل ٬در نهایت خوش گذشتن به بچه ها و مامانا با یک پذیرایی کامل و خوب که هم٬ به بچه ها خیلی خیلی خوش گذشت و براشون جالب بود که کنار مادرا و معلم ها و مدیرشون یک روز خوب رو داشته باشند ٬هم برای ما که تونستیم معلمها و مدیر و مامانا رو تو یک محیط دوستانه ....٬میزها توی فضای باز چیده شده بود که واقعا توی هوای بهاری دل انگیز بود٬بچه ها همش در حال وسطی و طناب بازی و کمی هم حرکات موزون و ...بودند٬مامانا هم ٬وسطی و والیبال و بدمینتون و پذیرایی با میوه و شیرینی و آبمیوه ...٬من اولش حال بازی نداشتم ولی به اصرار هستی نیمساعتی وسطی بازی کردم که بعد از سالها خیلی بهم چسبید مخصوصا که تا حالا با هستیییییییییییییی دختر خودم بازی نکرده بودم و اصلا یادم نمیاد آخرین وسطی رو کی بازی کرده بودممممممممممم٬من و مامان هستی با هم بودیم و هستی ها و ۴ تا دوست دیگشون تیم مقابل٬سخت بود زدن هستی (الهی فداش بشم میگفت مامان بل بده)٬هر ۶ نفر رو خیلی زود زدیم و رفتیم وسط ٬طفلیا هر کار کردن نتونستن ما رو بزنن ٬مخصوصا که ۶ تا بل هم گرفته بودیم و کم مونده بود گریه کنن که بعد از قبول شکست٬ گذاشتیم یکبار دیگه بیان وسط و تموممممم٬بعدش برای صرف ناهار و دسر ٬که به صورت سلف سرویس بود رفتیم توی سالن سرپوشیده و ...٬بعد از گذروندن یک روز خاص و تشکر از مدیر و مسئولان خوب مدرسه ٬ساعت ۳ برگشتیم مدرسه و حدود ساعت ۳:۳۰ خسته و له شده (البته منه تنبل که هنوز کمرم درد میکنه)٬رسیدیم خونه و تا شب دو تایی ولو بودیم و نای تکون خوردن نداشتیمممممممممممممم٬روی هم رفته خیلی خوشحالم که رفتیم و یک روز خوب مادرانه دخترانه ی عالی رو تجربه کردیمممممم

 

روز جمعه از ظهر خونه ی مادرجون بودیم ٬تا شب همگی بریم فرودگاه استقبال دایی رضا و زندایی سمیرا ی هستی خانوم ٬که هواپیماشون ساعت ۹:۳۰ شب از مکه به زمین نشست٬هستی ساعت ۵ همراه بابایی و پدر جون و دایی امیر رفتند برای خریدن گوسفند و ...٬اینقدر ترافیک زیاد و هوا یهو بارونی طوفانی شد که دیگه نرسیدن بیان با هم بریم فرودگاه٬اونا خودشون مستقیم رفتند فرودگاه و ما از خونه ی پدر جون خودمون رفتیم(من تو ماشین خاله بیتا بی کله بودم)

 هستی خانوم و جناب گوسفند که همراه سه گوسفند دیگه ساعت ۱۱ شب قربانی شد و تا صبح من جواب کشته شدنش رو به هستی پس دادممم٬یهو وسط خیابون گفت چرا گوسفندا رو میکشید گناه دارن اونام جون دارن ...اصلا من عروسی کردم نمیزارم کسی برام گوسفند بکشههه٬هستی خانوم یادت باشه هااااااااااا خودت گفتی بعدا پشیمون نشی که صدات تو فیلمه مادررر٬هر چند مادر و پدر عروس خانوم معمولا نمیرن شب عروسی دم خونه ی عروس و داماد و ما نمیبینیم چه خبره ....

 

۵ ساله که در کنارتون خاطرات خوب و بد زندگیمون رو صادقانه مینویسم و جزئی از خانواده ی بزرگ وبلاگنویسان و دنیای نت هستم٬از اینکه در کنارتون هستیم خوشحالیم و به داشتنتون افتخار میکنیم٬با شادی هاتون شاد و با ناراحتی هاتون غمگین میشویم و .....٬نمیدونم تا کی و چند روز و ماه و سال دیگه جزئ این خانواده و در کنار شما هستیم٬ ولی تا همیشه به یادتون خواهیم بود و دوستتون خواهیم داشت و بهترینها رو برای تک تکتون آرزومندیممممممممممم

 

۵ اردیبهشت٬ تولد ۵ سالگی وبلاگ هستی خانوم مبارکککککککککک

 

چه عدالت جالبی من با دل مینویسم تو با چشم میخوانی تــــازه اگر بخوانی اگـــــــــــر

 

دوست داشـتن یعنی ؛

اونـی کـه ، اگـه صــد دفـعه هـم نـاراحتـش کـنی ..

هــر بــار مــیگه :

این دفـعه ی آخــریه کـه می بخــشمت !

و بـا اخــم مــیاد تـو بغــلت ...!
 

تونل ها ثابت کردند که حتی در دل سنگ هم " جایی برای عبور هست......
ما که کمتر از آنها نیستیم
پس نا امیدی چرا؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بی ارزشترین آدمها کسانی هستند که دوستی ندارند!!!!و پست تراز آنها کسانی هستند که دوستان خود را به راحتی از دست می دهند!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ