خبر خاصی نیستتتتتتتتتتت - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱
خبر خاصی نیستتتتتتتتتتت

سلام به روی ماه همتون٬روزها از پی هم میگذره و هیچی نشده فروردین هم داره تموم میشه و اتفاق خاصی نیوفتاده که قابل نوشتن باشه٬پنجشنبه یه مهمونی بودیم٬جمعه صبح تا ظهر هستی خانوم رفت برای آزمون که خدا رو شکر بعد از یکی دو آزمون معمولی٬از نتیجه ی این آزمون راضی بودم٬که نتیجش شد یه پارک دو نفره با باباییش که حسابی کیف کردند و شنبه عصر هم تکرار شد 

 

روی هم رفته ۵ تا غلط داشت که همش از سوالای سخت بود با ۷ تا ۱۰۰ که چون ریاضی و علوم و فارسی تیزهوشان رو ۱۰۰ زده بود از نظر من عالی بود و با رتبه ی ۱ تیزهوشان توی شهر و استان تهران من و باباییش رو بسیار خوشحال کرددددددد خسته نباشی گل قشنگممم

یکشنبه شب(دیشب) دایی رضا و سمیرا جون همراه خانواده ی سمیرا جون٬راهی سفر مکه شدند که رفتیم و راهشون انداختیم و ...٬مثل همیشه موقع خداحافظی بغض کردم و جدایی برام سخت بود٬انشالا که سفرشون بیخطر باشه و کلی بار معنوی و مثبت براشون داشته باشه٬امشبم بابا محمود رفت ماموریت تا فردا آخر شب٬الانم هستی خوابه و من در خدمت شمااااااا

عکس جدید نداریم شرمنده

 

پی نوشت ۱:هستی خانوم مشغول مدرسه و درس شده و از چند روز دیگه امتحانای میان ترمش شروع میشهههههه٬که انشالا همه رو خوب میخونه و مامانش رو اذیت نمیکنه....٬آخر فروردین کنسرت پیانو داره که هر روز تمرین میکنه و سخت مشغولههههه٬به علت گ ر ا ن ی و تغییر قیمتها ٬بلیط کنسرت به نسبت زیادی افزایش پیدا کرده و به اندازه ی بلیط خواننده های خوب تو ب ر ج م ی لاد باید پول بلیط کنسرت خانومی رو بدیمممممممممم٬الهی قربونش برم ٬محمود گفت روز کنسرت کلاس دارم شاید نتونم بیام٬هستی زد زیر گریه که نخیرممم چون بلیطش گرونه نمیخوای بیای

پی نوشت ۲:دایی تورج عزیزم هم همونجوریه و تغییر خاصی نکرده٬خبرهاش که از طریق مامانم بهم میرسه جیگرم آتیش میگیرهههههههه٬تو خوابم نمیدیدم تورجججججججج با اون ابهت و غرور و مردونگی که خیلی خیلی زیاد برای من عزیزه ...حقیقتا برای من خیلی سخت و دردناک گذشت و میگذره٬حواسمو هر چی هم میخوام یکم ازش بگیرم ٬نمیشه که نمیشه که نمیشهههههههه

 

فقط کسی معنی دل تنگی را درک می کند که طعم وابستگی را چشیده باشد پس هیچوقت به کسی وابسته نشو که سر انجام آن وابستگی دلتنگیست...

دلم برای کودکیم تنگ شده....

برای روزهایی که باور ساده ای داشتم

همه آدم ها را دوست داشتم...

مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم

و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم

مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود...

از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم

تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود

دلم برای خدا تنگ شده ...

خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم...

دلم برای کودکیم تنگ شده ...

شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت ...
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ