اولین پست سال 91 - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱
اولین پست سال 91

چیز خاصی برای نوشتن ندارم٬نمینوشتم واسه این بود که نمیخواستم روز عیدی و اولین پست وبلاگ هستی تو سال جدید ٬پر باشه از غم و درد من٬ تو این سال جدید که اینقدر تلخ و سخت میگذره روزهاش٬ که خدا فقط خودش میدونه و بسسسفره ی هفت سین امسال رو زمانی که من خونه نبودم هستی خودش از عکسای سالهای گذشته تقلب کرد و چیزی شبیه همون سالها درست کرد ٬که من فقط تکمیلش کردم و طرح و کار جدیدی روش نداشتم و شاید اگر دخترک و وجود نازنینش نبود هفت سینی امسال خونه ی ما چیده نمیشد٬خدایااااااااااااااااا شکرت بابت وجود نازنینش٬روزهای عید پشت هم داره میاد و میگذره و ما فقط داریم ازش میگذریم و هر کاری هم میکنیم نمیتونیم ....جمعه ی هفته ی گذشته که برای اولین بار بعد از عمل ٬تو بخش دایی رو دیدم،از همون جا برگشتم بیرون اتاق و ...٬وای خدایا یعنی این آدم همون دایی تورج بود؟؟؟؟نمیتونم بگم چقدرررررررررررر به من سخت گذشت تا تو اون نیمساعت جلوی خودمو بگیرم و دست تو دستش بمونم٬از ساعت ۱۱ صبح اونروز که مامان من رو آماده کرده بود٬ گریه کرده بودم تا خود ساعت ملاقات و بعد از بیرون اومدن تا خونه ی مامان ...(ای خدا هیچ کس عزیزش رو تو اون حال نبینه )٬دست و پای چپش لمسه و کار نمیکنه فعلا٫اما امان از نگاهششششششششششششششششش که تا مغز استخون منو آتیش میزنه٬همچین زل میزنه تو چشمات که نمیدونی چیکار باید بکنی ،حرف که باهاش میزنی با کلی فشار چند کلمه باهات حرف میزنه٬آدمها رو میشناسه و معلومه حواسش به همه چیز هست ،چون تا من دستمو گذاشتم روی دست راستش گفت،دایی چرا دستات سردهههههه،بدبختیش هم اینه که همه چیز رو میفهمه و داره عذاب میکشه(الان روحی بیشتر بهم ریخته و زیاد برای درمانش همکاری نمیکنه)مدام اشک از گوشه ی چشمش میریزه و چیزی نمیگه٬نگاهش از بچه ها مظلومتر و معصوم تر شده٬وای که هر چی از نگاهش بگم ....٬روز ۲۹ رفتم و با گل و کارت تولدش رو تبریک گفتم٬روز دوم عید هم رفتم و تا شب نتونستم دیگه جایی برم و اومدم خونه نشستم و ...٬دوستای نازنینم بهار و منیر و فرشته که قدیمی ترین دوستانم هستند و باهاشون در تماسم٬خیلی تو اینروزهای سخت کنارم بودند٬هر سه شون با اونکه میدونم فامیل دار و مشغول هستند تو عید٬ ولی تا امروز اومدن دیدنمون و کلی خوشحالمون کردند٬جای زیادی نرفتم هنوز٬یعنی واقعا انرژی و توان خیلی چیزها رو ندارم٬هستی دلش تئاتر و گردش و سفر و تفریح میخواد و من حوصله ی هیچ کدومش رو ندارم(امیدوارم که بتونم از این به بعد بیشتر مطابق میلش باشم)٬امروز عصر دایی رو مرخص کردند و بردند خونشون٬مامان با گریه زنگ زد که اگر بدونی چقدر زمان برد تا از ماشین تا اتاقش ....٬کلی به مامان دلداری دادم ولی خودم رو هیچ چیزی خوشحال نمیکنه و حتی یک لحظه چشمای ملتمسه دایی مغرور و با صلابتم از جلوی چشمم دور نمیشه و مدام با خودم میگم یعنی به چی فکر میکنه و چه دردی میکشه از این حال و روزش٬اون دو تا دایی دیگه همچنان مشغول پرستاری هستند و تو خونه هم نتونستند به امید زنداییم رهاش کنن و هنوز ۲۴ ساعت شیفتی پیشش میمونن ...٬ببخشید بازم غم نامه شد جای تبریک سال جدید و ....٬خب نمینویسم اصرار نکنید دیگههههههههههههههههه ٬در حال حاضر حرف خوشی ندارم که بزنمممم٬فقط تا میتونید برای همه ی مریضها از جمله دایی من دعا کنید تا طبق گفته ی دکتر که گفته دست چپش صد در صد و پای چپش ۵۰ تا ۶۰ درصد خوب میشه٬زودتر حالش بهتر بشه و بتونه حداقل کارای خودش رو انجام بده و از این ناتوانی در بیادیکسری عکس عیدانه براتون میزارم٬ تا درد و غم های نوشته های منو به بزرگی خودتون ببخشیدددددددددد

لحظه ای که سال تحویل میشه ... تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند میزنی ... کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا لبخند همیشه مهمون لبای سرخت بمونه... سال نو به همتون مبارک٬با آرزوی بهترینها برای تک تک دوستای خوب و مهربونم ٬که با اس و کامنتها و پیامهای تبریک و احوالپرسی هاشون تنهامون نذاشتندددددددددددتنتون سالم و دلتون خوش انشالااااا

 هستی خانوم مرسیییییییییی

 هستی و پسر خاله ها روز اول عید خونه ی پدر جون و مادرجون

کیان و کیارش با عروسکای انتخابی عمو محمود که حسابی خوششون اومد 

 شبناز خاله منیر روز سوم عید

 گذاشتیمش سر سفره ی هفت سین که یه شین هم داشته باشیم و برکتمون زیادتر بشه

 باران خاله بهار،عسل خاله نوشین

 دخملی روز سوم عید ٬کنار هفت سین ساختمون

نگران نباش، " حال من خوب اسـت " بزرگ شده ام...

دیگر آنقدر کوچک نیستـم که در دلتنگی هـــایم ،

در دردهایم گم شـوم... آمـوختـه ام،

که این فـاصله ی کوتـاه،

بین لبخند و اشک نامش "زندگیست" راسـتی،

دروغ گـفتن را نیـز، خـوب یاد گـرفتـه ام...

"حـال من خوب است" ... خوبِ خوب
گاهی آدمها می روند
نه برای اینکه دلیلی برای ماندن ندارند ،
بلکه آنقدر کوچکند که تحمل حجم بالای محبت تو را ندارند ... !
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ