نمایشگاه 21 بهمن و..... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧
نمایشگاه 21 بهمن و.....

پنجشنبه، همونطور که گفتم،عصری رفتیم خونه آقاجون اینا که خاله بیتا و دایی رضا اینا هم اومدند،مظلومیت و ناتوانی آقاجون دل سنگ رو آب میکرد،چه برسد به ما که نوه هاش هستیم و دوستش داریم،زمانی که محمود و ناصر به سختی آقاجون رو از اتاقش بیرون آوردند(با کمک واکر) تا بنشینه،زمانی که با چشمان درشتش به هممون نگاه میکرد ولی چیزی نمیگفت،وقتی که دستاشو گرفتم و او بهم گفت:چرا دستات سرده نکنه مریضی؟؟؟وقتی ازش پرسیدم آقاجون چیزی نمیخوای؟؟؟با سختی و خیلی نامفهوم گفت:نه مرسی ،به اون چیزی که میخواستم رسیدم،گفتم:چی اقاجون؟؟؟گفت:دیدن شماها که خیلی دلم میخواست ببینمتون.....وقتی سراغ هستی رو با نگاهش ازم گرفت(خونه مامانم بود)وقتی که یک قلپ آب رو نمیتونست قورت بده و.....داداش رضا که خیلی هاشو ندیده بود،گریه کرد و من بغضم رو خوردم،موقع خداحافظی دستشو بوسیدم و تا دم در با نگاهش بدرقم کرد و برعکس همیشه نتونست تا دم در همراهیمون کنه و.....توی ماشین با صدای گرفته به محمود گفتم:هر بار آقاجون رو میبینم،پیش خودم میگم،یعنی این آخرین باری هست که.....

از اونجا، همگی با دلی پر از غم،رفتیم خونه مامانم و شام اونجا بودیم،موقع خداحافظی،هستی که میدونست ما جمعه خرید داریم،اصرار کرد بمونه خونه ی مامانم اینا تا جمعه رو پیش اونا باشه،وقتی بابام اصرار کرد،منم موافقت کردم که بمونه،اما به خونه نرسیده،دلم براش تنگ شده بود و تا صبح چند بار رفتم تو اتاقش و تا صبح چراغ خوابش روشن بود....

 

هستی و تحقیق علوم از اجسام ساکن(کار خودشه مثلا)

روز جمعه،ساعت 11 ٬با محمود رفتیم خیابان کاخ تا برای آشپزخونه ٬پرده سفارش (پشت شیشه ای)بدیم و از اونجا رفتیم برای مامانم.....خریدیم،ناهار رو هم ،برای اولین بار در رستوران سفید کنار ،روبروی هتل سیمرغ(دوستای محمود معرفی کرده بودن)خوردیم که شلوغ بود و غذامون رو هم خیلی دیر آوردن ولی غذاش خوشمزه بود و باقالی پلوش ....بعد از ناهار٬ میخواستیم بریم از پاساژ قائم ،چکمه بخریم که وقتی رسیدیم تعطیل شده بود....یک سر به چرم نوین زدیم٬ که یکی پسندیدم ولی محمود گفت:وایسا هفته دیگه بخریم و عجله نکن...ساعت 6 رسیدیم خونه مامان و ساعت 8 رسدیم خونه و.....

شنبه شب،بعد از شام ،رفتیم خونه عموم، تا از پسرش که چهارشنبه میره قبرس(درس بخونه)،خداحافظی کنیم،چقدر از دوری و جدایی و خداحافظی بدم میاد.......

یکشنبه هم،آقای همسر٬ کلی ورقه صحیح کرد و من هم با کلی دخل و تصرف نمره ها رو وارد لیست کردم(البته حالا حالاها کار داریم)هستی اومده میگه:بابا چرا ورقه ها رو مامانم داره نمره میده؟؟؟مگه بلده؟؟؟محمود بهش گفت:دخترم مگه تو نمیدونی مامانت مهندس و بلده خیلی کارا انجام بده...هستی هم دوید اومد منو بوسید و گفت:مامانی به همشون بیست بدیا...جالبه که صبح، داشتم نمره ها رو وارد میکردم،که دیدم محمود نوشته 10 از 18 و 2 از 2 برابر 18،زنگ زدم و گفتم:فلانی....نمره اش 18 نیست،12 هست،گفت:آره حتما 12 درسته(از روی اسمش شناخت که شاگرد زرنگی نیست)،دیشب اشتباه کردم،آفرین به اینهمه دقت.....یعنی اگه من نمیفهمیدم،فلانی به جای 12 ،18 گرفته بود و چه خوش به حالش میشد...نکته جالبتر٬ برای من اینه که،با اونکه محمود خیلی مشغله کاریش زیاده و با کلی آدم تو شرکت و دانشگاه و....سر و کار داره و هر ترم حدود 300 تا دانشجو داره،تک تک اونا رو به اسم میشناسه،اما کوچکترین کارهای مربوط به خونه و من و هستی ....رو خیلی راحت فراموش میکنه؟؟؟؟چه جور همچین چیزی ممکنه؟؟؟اونم فامیلیهای خیلی عجیب و غریب و....

امروز یعنی دوشنبه،ساعت 12 تا 13 مدرسه بودم،هستی با بچه ها، امروز رفته بودن دشت بهشت(اردو)و همگی با کلی هدیه و صورتهای نقاشی شده ،توی مدرسه میچرخیدن و هستی به خاطر خراب نشدن لبهاش ،ناهارم نخورد و من غذاشو آوردم خونه، تا ساعت 2:30 تو خونه بخوره....موضوع جلسه ی امروز،در مورد نمایشگاه روز 21 بهمن(به مناسبت دهه فجر)بود که کلاس هستی،باید در مورد استان آذربایجان و هر چیز مربوط به اون تحقیق کنه ، خوراکیهاش(آجیل و شیرینی و....)لباسهای محلیش،صنایع دستیش،ماکت شهرهای این استان و...... و مادرها(مثلا با کمک بچه ها)کارها و خریدها رو بین خودشون تقسیم کنند و برای اون روز ....خلاصه یکی از مادرها که عضو انجمنم هست و زیاد مدرسه میره،قرار شد ،کارها رو تقسیم کنه و به مامانها زنگ بزنه ،منم بهش گفتم،لطفا خوراکی ها رو به من بگو ،چون من هیچ چیز از شهرستانها نمیدونم ....نیست بچه ناف تهرانم.....اونم گفت،آخه هزینه اش زیاد میشه،خود آجیل تبریز(تواضع)....خلاصه اینم کار این هفته مون،باید ببینم چی به ما میوفته....

هستی عزیزم٬تو کلاس تزیین شده ی خودشون

هستی و معلم زحمت کش و دوست داشتنیشتحقیق علومش٬ دقیقا پشت سر خانومه

آزالیا و هستی جونم

اومده خونه میگه٬بازم ازم عکس بگیر

میگه٬ مامان خانومه گفت٬به پشت چشمت نمیتونم اکلیل بزنم چون فاصله چشم و ابروت کمهمیگم٬قربونت برم مثل خودمیمیگه٬فقط لبای منو اینجوری قلنبه کردهمیگم٬عزیز دلم لبای تو هم مثل من کوچیکهمیگه٬اه چقدر تو زشتی٬نمیشد من شبیه بابام باشممنو میگی...

اینم ٬هدیه های امروز هستی عسلی من

امشب ٬سبزی پلو ماهی درست کردم و برای اولین بار از ماهیتابه ی جدید استفاده کردم که خیلی خوب بود........

پی نوشت ۱:هر کاری کردم ٬نذاشت صورتشو تا محمود بیاد٬بشورم (حتما باید بابام ببینه ٬من چه عروسکی شدم)وقتی هم محمود ساعت ۹ اومد٬وقت خوابش رسیده بود و خیلی سخت صورتش رو شستمدیگه از وقت حموم رفتن گذشته بود و مجبور شدم سنبلش کنماحتمالا فردا تو مدرسه میگن٬عجب مامان بی خیالی که بچه شو حموم نکرده فرستاده مدرسه.....از دست تو هستی....برای همین از هر چی رنگ و ماژیک و خمیر و.....بدم میاد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ