روزهای آخر سال و حال خراب من - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
روزهای آخر سال و حال خراب من

یک هفته گذشت٬هفته ای نه چندان خوب و نه چندان خوشایند،دو هفتس دایی تو آی سی یو هستش و همه ی ما دست به دعا و غمگین٬هنوز حال دایی اونقدر خوب نیست که بشه گفت به خیر گذشته و خطر رفع شده و ...فقط نفس میکشه همین،اونم دیروز که رفتم دیدنش زیر ماسک اکسیژن بود٬الهی بمیرم برای اون قد و بالای بلند و چشمای درشتش که یکهفتس هنوز درست حسابی بازشون نکرده٬معلومه چقدر از طاق باز خوابیدن بدنش خسته شده که بیقرار بود٬بالاخره پنجشنبه عزیز رو بردن دیدنش که از شانس خوب عزیز اون موقع یه کم بهتر بوده و تونسته یه ذره دست عزیز رو فشار بده٬اینجوری که من دیدم حالا حالاها تو آی سی یو هستش و به گفته ی دکتر تا حالش بهتر نشه که بتونه درد خودش رو بگه معلوم نیست دقیقا عمل چه تاثیراتی روش گذاشته٬قسمت چپ بدنش رو خیلی کم تکون داده و ...٬دو باری تب کرد که همه مون نگرانتر شدیم٬دیروز دوباری استفراغ کرده بود که ....٬آخخخخخخخخخخخخخ خدا چقدر سخت بود دیدنش تو اون حال٬زنش کلا از زندگی دست شسته و صبح تا شب پشت در آی سی یو منتظره٬دو سه روزه از راه بینی لوله انداختن و از اونجا بهش مایعات میدن٬پدرام(پسر بزرگش) دیروز برای اولین بار اومده بود باباش رو ببینه٬غمگین و ساکت یه گوشه کز کرده بود٬پیمان مدام به جای باباش به دایی ایرج زنگ میزنه و از پدرام شکایت میکنه و ازش میپرسه عمو ایرج بابام کجاست و کی میاد و ...٬عزیز که داغونه و از وقتی دیده میگه مگه تورج چه جوری بوده که الان اینا به این حالش میگن خوبه٬دیروز که یه سر بهش زدم دوباره کلی گریه کرد و گفت چرا من زنده موندم؟؟چرا هر چی میگم دردش نمیاد برای من؟؟چرا زودتر نمیمیرم که دیگه داغ بچه هامو نبینم و ...،خلاصه درد خودم که از دیروز با دیدن تورج صد برابر کلافه تر و داغون ترم یک طرف،دیدن شونه های خسته و نگران دایی هام و چشای گریون مامان و مامان بزرگم ....خلاصه حال و حوصله ی هیچی ندارم،خونمون حسابی گرد و خاک و ....،قرار بود امروز و فردا کارگر بیاد که اونم گفت آخر هفته میام و منم هیچ اصراری نکردم چون واقعا نه بوی بهار رو میشنوم و حال و هواش رو دارم،اگر امسال کارگر نیاد تمیز کنه عمرا از من بربیاد کاری بتونم انجام بدم،توان هیچ کاری رو تو خودم نمیبینم،چند تا کمد و کشو رو به زور مرتب کردم و همه چی موند برای کارگر که اگر بیاد دستش درد نکنه و اگرم نیاد فدای سر داییم،تا حالا سابقه نداشته کار عید من تا شب چهارشنبه سوری تموم نشده باشه،ولی امسال اصلا برام مهم نیست،خوبه قبل از مریضی دایی یکسری خرید انجام داده بودیم که برای عمل مامان کاری نداشته باشیم و گرنه الان کی جواب هستی رو میداد،محمود به هستی میگه زیاد با مامانت کل کل نکن الان حالش خوب نیست داییش مریضه،هستی میگه خب چیکار کنم همش حوصله نداره٬محمود میگه تو چقدر دایی امیر رو دوست داری ،چقدر میرفت سربازی براش گریه کردی،اگه مریض بشه خدایی نکرده ناراحت نمیشی؟؟هستی گفت خیلی دوستش دارم اگه مریض بشه همش گریه میکنم،محمود گفت خب مامانتم دایی تورج رو ....نمیتونم بقیه شو بنویسم گریم گرفت شرمنده،تمام فامیل و دوستای نزدیک و محمود و هر کسی که منو خوب میشناسه میدونه من فامیلم رو دوست دارم اما تورج که از همه ی دایی عمو خاله عمه هام کوچیکتره و خونه هامون نزدیک هم بود و تمام دوران جوونی و دانشجویی و عروسی کردنش و بچه دار شدنش و ... کنار هم بودیم ،از همه برام عزیزتره و ....الان خیلی داره بهم سخت میگذرهههههههههههههههههههه،هر چایی که میخوام بخورم یادم میوفته تورج دو هفتس چایی نخورده غذا نخورده حرف نزده ....تو گلوم گیر میکنه،دیشب یکسر رفتیم به پدر شوهرم اینا و خواهر محمود زدیم که اونم عمل فک کرده(هم درمان هم زیبایی)،همشون میگفتن چقدر لاغر شدی(البته لاغر نشدم ولی خب چهره م غمگینه اینجوری نشون میده)بهار عزیزم ببخش که همین الان زنگ زدی و حس کردی دارم گریه میکنم گفتی بعدا زنگ میزنم،ببخش گلم تو که خوب میدونی تورج برای من .....٬منیر مهربونم توام ببخش که صبح زنگ زدی و جز ناله و ناراحتی چیزی نشنیدی،میدونم که شما دو نفر که تورج رو دیدید و خیلی چیزها رو میدونید درکم میکنید

 دخترم ٬اینروزهای مامان رو ببخش که اینقدر کلافه و بی حوصله و بی غذا و ... هستش عزیزم٬دستت درد نکنه امروز با پول خودت برام ناهار سفارش دادی و لباسا رو تا کردی و ...جبران میکنم عزیز دلم

محمود مهربونم٬ازت ممنونم که مثل یه برادر هر روز رفتی و میری بیمارستان و تمام سعی خودتو میکنی که منو درک کنی٬میدونم تمام سردردهای این ده روزت مال نگرانی هات برای دایی و ...هستش و هر کاری ازت بربیاد دریغ نمیکنی٬شرمنده که بیشتر از این نمیتونم تظاهر کنم و ....

پی نوشت ۱:هستی دیروز آزمون داشت و از اونجایی که معلومه وقتی من دو هفته تو کما باشم و کاری باهاش نداشته باشم٬ نتیجه چه خواهد بود،اصلا راضی نبودم و به درخواست خودش که تا راضی نباشه من چیزی تو وبلاگش نمیزارم،کارنامش رو نمیزارم و امیدوارم بتونه جبران کنه

پی نوشت ۲:نزدیکه عید هستش و تمام وبلاگها بوی عید و خرید و بهار میده٬ما که نه هنوز یه ماهی قرمز دیدیم و نه بهار رو حس کردیم ٬کلی کار و خرید دارم ولی دلم نمیخواد تا دم در برم٬تا مجبور نباشم از خونه در نمیام و ...٬ولی برای شما بهترینها رو آرزومندم و امیدوارم روزای آخر سال خوبی داشته باشید و بهتون خوش بگذره ٬هر وقت حال بهتری داشته باشم میام و به وبلاگهاتون سر میزنم ولی منتظر کامنت نباشید که شرمندتون هستممممم

پی نوشت ۳: بیشتر از همیشه قدر خانواده و دایی و عمو و خاله و ...رو بدونیم که از امسال عید تا سال دیگه نمیدونیم چیا پیش میاد و ...٬یعنی میشه تا روز اول عید که تولد دایی تورج هستش ٬نمیگم حالش خوب شده باشه که میدونم چند ماهی درگیر این بیماری خواهد بود٬ولی حداقل هوشیاریش کامل برگرده و از آی سی یو بیاد بیرون تا دل همه ی خانواده رو شاد کنه٬فکر میکنم بدنم به ناراحتی و حال خرابم واکنش نشون میده ٬چون بدون اینکه چیز خاصی خورده باشم٬دوباره حالتهای آلرژی رو پیدا کردم و یا دستم میخاره یا گردنم یا چشمم ٬اصلا حوصله ی دکتر رفتن ندارم ....

 دلم گرفته تر از این نمیشود، چشمهایم خیستر از این نمیشود
تمام غمها و غصه ها در دل من جا گرفته ، میدانستم اشکهایم روزی تمام میشود

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد اما

تو که دستت به زمین می رسد

بلندم کن…

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ