روزهای سخت زندگیییییییییییی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
روزهای سخت زندگیییییییییییی

از دوشنبه تا حالا خیلی سخت گذشت به خانواده ی ما٬تمام مدت دایی هام دنبال دکترای خوب و ...بودند و به هر کسی میگفت بیام ملاقات میگفتن اگر دوستش دارید فعلا نیاید٬ چون کوچکترین هیجان و بغض و ...و کمترین خونریزی دوباره یعنی ....٬مامانمم رفته پیش مامان بزرگمو و هر وقت از روز٬ زنگ میزنم در حال اشک و گریه هستند٬کم کم یه چیزایی به مامان بزرگمم گفتند و با اونکه عین واقعیت رو نمیدونه هلاک شده طفلی٬ مخصوصا که ملاقاتم نبردنش و به دایی بزرگم قول داده طاقت بیاره تا دو تا دایی هام تمام حواسشونو بدن به تورج و براش کم نزارن٬خدا رو صد هزار مرتبه شکر که همه میدونن دایی هام هر کاری از دستشون بر بیاد برای داییم میکنن و کم نمیزارن ٬تا حدی که نگران خودشون دوتا هم هستیم٬اونا هم تو این روزها دور از چشم مامان بزرگ گریه ها کردند ...٬اینجوری که فهمیدیم مشکل دایی ربطی به زمین خوردن نداشته و بعد از سیاهی چشم و پاره شدن مویرگ مغزش افتاده زمین و ...٬تا امروز جمعه حتی جرات آنژیو هم نداشتند و منتظر بودند کمی بهتر بشه٬همه منتظر امروز و نتیجه ی آنژیوی مغز که خودش در حد یک عمل براش خطر داشت بودیم٬امروز صبح برای آنژیو به یک بیمارستان دیگه منتقلش کردند و بعد از اون برش گردوندند همون بیمارستان اولی ٬خدا رو شکر آنژیو به خیر گذشت ولی مشخص شد که مویرگ پاره شده مربوط به جلوی سرش هست و باید فردا صبح عمل بشه٬ظهر که این خبر رو شنیدم با محمود رفتیم بیمارستان٬موقعی رسیدم که یکی از دکترای با شعور٬ زنداییمو که با هزار امید اومده بود که بشنوه داییم عمل نیاز نداره٬صدا کرده بود برای امضا گرفتن و همون موقع بهش گفته بود ٬این عمل از مشکل ترین عملای مغز هستش که ریسکش بالاس و احتمال فلج شدن و ....داره ٬زنداییم طفلی پس افتاده بود و خوبه رضا پیشش بود و به دایی هام زنگ زد که خودتو برسونید نمیتونم آرومش کنم٬همین موقع من رسیدم که رضا هم پا به پای زنداییم داشت گریه میکرد٬تا دستمو گذاشتم پشتش و گفتم زهرا جون ؟؟بغلم کرد و دوتایی ....٬دایی هام که رسیدند شروع کردند دلداری دادن به زنداییم که خدا رو شکر جلوی سرشه و دسترسی راحت تره و ...٬بعد که زهرا رفت اونور٬ داییم گفت خدا رحم کنه عملش خیلی سخته ٬اینقدر که فردا سه تا استاد میره اتاق عمل و هر دکتری آرزوشه موفقیت همچین عملی به اسمش ثبت بشه٬جز اون قسمت پارگی و لخته ی خون٬ بیشتر نگرانی برای اینه که خود مغزش حالت انقباض پیدا کرده که همونم بیشتر داره اذیتش میکنه و خطرناک تر کرده عمل رو (مامانم اینا نمیدونن ایناشو)٬رفتم پشت شیشه ی آی سی یوووووووو٬ وای این تورج بود با اون قد دو متری که اونجوری خوابیده بود رو تخت٬تورج گرمایی که تو برف با یه تی شرت میرفت بیرون و صدای عزیز رو در میاورد و کمتر به خودش مریضی دیده بود٬وای الهی بمیرم که از زور سر درد مدام دستاشو میذاشت رو سرش و بیقرار بود (یک هفتس سر درد امونشو بریده و منه سردردی میدونم چه عذابی داره میکشه)٬معلوم بود از به پشت خوابیدن تو این یک هفته٬ چقدر خسته شده و احتمالا کمرش درد گرفته ٬از همون پشت شیشه همراه بقیه ی ملاقات کننده هاش نگاهش کردیم و هیچ اصراری برای تو رفتن نکردیم (از ترس گریه و ...)٬از همونجا کلی با خدا حرف زدم و ازش خواستم تا تولد پدرام پسر بزرگش که آخر همین ماهه و تولد خودششششششششششششش اول فروردین ٬خوب خوب شده باشه و ....٬  از بیمارستان که اومدیم بیرون از محمود خواستم بریم بهشت زهرا سر خاک آقاجون٬ که تو این گرفتاری کسی حواسش به سالگرد اون نیست و ...٬چند وقتی بود نرفته بودم ٬سر خاک همه ی رفته های خودم و محمود رفتیم و قبرهای خاک گرفتشون رو شستیم و رز قرمز پرپر کردیم و از آقاجون و دایی فرهاد خواستیم که فردا تو عمل مواظب دایی باشن و .....٬بازم دلم برای دایی ندیده پر کشید(تولد ۱۳۳۹ فوت ۱۳۵۷)٬ساعت ۶ عصر از بهشت زهرا اومدیم بیرون٬یه کار کوچولو داشتم ولی مثل همیشه سنگینی اونجا منو گرفت و مستقیم اومدیم خونه و رفتم زیر دوش و ....

امشب شب سختی برای خانواده ی مادری منه٬هر کدوم با هزار فکر و خیال تو رختخواب میریم و تا صبح تو جامون وول میزنیم و حتما حتما به بهترین اتفاق که عمل خوب دایی و سلامتی کاملشه فکر خواهیم کرددددددددددددددددددددد٬خدایا قربون بزرگی و رحمتت٬به خاطر قلب مجروح زهرا که شبا وقتی پیمان خوابه میره از خونه ی مامانش میاره که نشنوه میگه بابا نیومده هنوززززز   ....٬به خاطر پدرام که مثل باباش صبور و نجیب و با ملاحظس و میره تو حموم گریه میکنه که مامانش ناراحت نشه ...٬به خاطر به خاطر به خاطر به خاطر ...................

نمیخواستم بیام و بازم غم نامه بنویسم٬ ولی خداییش شرمنده ی لطف و محبت تک تکتون هستم که همه جوره هوامو دارید و جویای احوال داییم هستید٬نتونستم بعد از چند روز٬ بی خبر بزارمتون٬امروز وقتی زنداییم گفت نوشین براش دعا کن٬بدون تورج خیلی سختهههههههههههه٬با قلبی مملو از آرامش٬ بهش گفتم زندایی جون نمیدونی تا کجاها برای داییم دعا میکنن و چقدر دعای خیر پشت سرشه٬گریش شدیدتر شد و خیلی بابت دعای خیرتون تشکر کرد و گفت من که نمیدونم دوستات و اینایی که میگی کی هستند ولی از طرف من ...

خدایا ٬خودت فردا رو به خیر و خوشی بگذرون٬بدون هیچ عوارض و خونریزی و ...برای دایی تورج

 دوست مجازی

اسمش را می گذاریم دوست مجازی

اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته

خصوصیاتش را که نمی تواند مخفی کند.

وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را می نویسد

وقت می گذارد برایم، وقت می گذارم برایش ,

نگرانش می شوم

دلتنگش می شوم

وقتی در صحبت هایم به عنوانِ دوست یاد می شود

مطمئن می شوم که حقیقیست

هرچند کنار هم نباشیم

هرچند صدای هم را هم نشنیده باشیم،

من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم

هرکجا که باشد!
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ