آقاجون برای پسرت دعا کن - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
آقاجون برای پسرت دعا کن

 سلام به دوستان خوب و همراهان همیشگی وبلاگ هستی خانوم٬تو این شرایط روحی دلم نمیخواست بیام و بنویسم٬چون میدونم خیلی هاتون برای گرفتن انرژی مثبت و ...به وبلاگ هستی میاید و من دوست ندارم احساس و حال زارم رو بهتون منتقل کنم٬برای همین معمولا از اتفاقات بد زندگی و خیلی چیزها اینجا چیزی نمینویسم و همین باعث شده که بعضی از خواننده ها و دوستان عزیزمون ما رو آدم فضایی و بی غم و زیادی خوشبخت و ...بدونند٬مهم نیست هر کسی مختاره هر جور دوست داره فکر کنه ولی ما هم همیشه خوب و خوش و بی مشکل نیستیم و گاهی به خون هم تشنه ٬مثل خیلی زن و شوهرای دیگه...٬بگذریم دلم نمیخواد از خودمون و ....بنویسم٬ که فعلا هوای خونمون کمی تا قسمتی ابری هستش٬از فوت پدر بزرگ(مادری) و مادر بزرگم(پدری) تو اسفند ماه٬ کلا نسبت به ماه اسفند یکجوری هستم و ...٬عمل مامان باز هم به علت عفونت ادرار انجام نخواهد شد٬مامان من تنگی مجاری ادرار مادر زادی داره و همین باعث میشه خیلی تند تند عفونت بگیره و من کلا فکر میکنم این عمل سنگین که نباید عفونتی تو بدن باشه٬ حتی بعد از عمل مامان و این عفونتهای مکرر باز هم براش مشکل پیش بیاد ٬فکر کنم خودش یکم در مورد عمل به شک افتاده و احتمالا منتظر تزریق سلولهای بنیادی بمونه که ثبت نام کرده و حدود دو سه سال دیگه اینجوری که گفتن نوبتش میشه که خبرش میکنند انشالاااااا٬دیگه نمیدونم این پروژه ی عمل چی میشه٬ نمیدونم شاید چون عملش ۱۴ اسفند دقیقا سالگرد فوت بابابزرگم بود و همه یه جورایی دوستش نداشتند بازم جور نشد و ...٬این خبر رو امروز مامان به من داد(بعد از اینکه زمان و کارهای عیدم رو با عمل مامان هماهنگ کرده بودم)٬ همراه با خبری که از وقتی شنیدم چشمه ی اشکم خشک نشده و الانم دارم با گریه مینویسم٬دایی کوچیکم از روز جمعه که تو حموم زمین خورده و خون تو مغزش لخته شده٬تو بیمارستان بخش آی سی یو بستریه و دو تا دایی بزرگترام به خاطر اینکه مامان بزرگم که نفسش به این ته تغاری بنده نفهمه و مامانم به عملش برسه تا امروز به کسی نگفته بودند٬ تا اینکه اینقدر عزیز بی تابی میکنه که چرا تورج سه روزه به من سر نزده(داییم متاهله و دو تا پسر ۱۴ و ۳ ساله داره و خونش نزدیکه مامان بزرگمه)٬دیشب دایی هام میرن پیش عزیز و با هزار بدبختی بهش میگن تورج چند روزه سردرد شدید داره و رفته دکتر بستریش کردند که چکاپ کامل کنن٬در همین حدم گفتن عزیز از دیشب داره گریه میکنه و فشارش مدام بالاست(طفلی همش میگه نکنه توموری چیزی ...) ٬مسلما اگر بفهمه تورجش اگر نتونه با دارو لخته ی خون رو رد کنه باید عمل کنه و ...حتما دووم نمیاره و ...٬وقتی مامان با اونهمه گریه و زاری بهم گفت منم بهم ریختم و از اون موقع تا حالا ...٬به محمود زنگ زدم و گفتم بیا منو ببر بیمارستان که قرار شد اون با رضا بره و من از خونه که مامانم از بیمارستان زنگ زد که نیاید نمیزارن ببینیدش٬با بیتا و رضا و دختر خاله و ...حرف زدم ٬به خالمم من خبر دادم ٬وای چقدر از خبر بد دادن بیزارم ولی چاره نبود مامان گفت من دارم میرم پیش عزیز و نمیتونم اونجا باهاش حرف بزنم٬طفلی میگفت من با اینحالم چه جوری جلو عزیز تظاهر کنم که هیچیش نیست٬به عزیز زنگ زدم که ببینم حالش چطوره اینقدر مظلومانه برام تعریف کرد که تورج سرش درد گرفته و نمیدونم چرا مرخصش نمیکنن و سه روزه در خونمو باز نکرده و ...جیگرم کباب شد ٬اون گریه کرد ولی من خودمو نگه داشتم و بهش گفتم مواظب خودش باشه تا دایی ها بتونن به تورج بیشتر برسن و خیال همه از اون راحت باشه و ...٬ولی وقتی قطع کردم صدای گریم ....٬همین الان که دارم مینویسم رضا زنگ زد و گفت که رفته بیمارستان و هر کاری کرده زنداییم نیومده خونه و پشت در آی سی یو داره اشک میریزه٬رضا گفت از بس خودش گریه کرده سرش داره میترکه(کلا ما هممون با گریه سردرد خفن میگیریم) و دایی سکته مغزی کردهاحتمالا و دایی ها نمیخوان این کلمه رو بگن که نکنه به گوش مامان و عزیز برسه و ...٬حالم بده خیلی بدددد٬هیچ کاری ازم برنمیاد جز دعا و التماس به خدا که دایی منو که یکی از عزیزترین آدمهای فامیل من برامه و ارتباط نزدیکتری باهاش داشتم رو٬ به پدرام و پیمان پسراش و به زن مهربون و مادر داغدیده و مریضش که از زمانیکه یکی از داییهام تو نوزده سالگی سرطان گرفت و فوت کرد دیگه از مریضی بلند نشد و هنوز بعد از سی و چهار سال(من شش ماهه بودم که فوت کرد)عزادار فرهاده و همه ی ما ببخشهههههههههههههه٬آخخخ خدا کمکش کنه 

آقاجونم٬ مهربونم ٬سومین سالگرد رفتنت رو که ۱۴ اسفند هستش٬به خودم تسلیت میگم٬ که همچنان غمگینه رفتنتم٬ از بس پدر بزرگ خوب و مهربونی برای ما بودی٬آقاجون تو هم از اون بالا بالاها برای ته تغاریت دعا کن و ....

 پیمان پسر کوچیکه دایی تورج٬ که یکماه قبل از فوت آقاجون دنیا اومد(آقاجون تو اوج مریضی بود و اصلا ندیدش) و تازه سه سالش تموم شده(عکس تولد پارسالشه که خودم براش کیک خریدم و رفتم ...)

خدایا خودت تورج رو به پیمان که دیوونه ی باباشه ببخش ٬الان سه روزه چشم به راهه باباش مونده

وای از بس گریه کردم چشام مانیتور رو نمیبینه ٬شرمنده اگر نفهمیدم چی نوشتم

میخواستم یکی دو تا عکس٬ از هستی تو عروسی هفته ی پیش و جهاز برون روز جمعه بزارم براتون٬ولی اصلا توان نوشتن و عکس شاد گذاشتن ندارم و سرم به شدت داره میترکه

مادام عزیز٬ دیشب راهی خانه ی خدا شد و بعد از چند بار که فیش مکه اش رو برای کارای خیر داده بود٬بالاخره توسط همسر مهربونش راهی شد و رفت٬امروز بچه ها خبر دادند که وقتی زنگ زده دایی منو بهش گفتند و برام پیغام داده که حتما دعاش میکنه٬امیدوارم سفرش بی خطر و خوب باشه٬ هر چند میدونم برای مادام هر جایی که باشه با اون قلب بزرگی که داره ...٬من نمیدونم حکمتش چیه که هر وقت مادام میره سفر٬ من درب و داغون میشم و تمام مشکلات و مریضی ها میاد سراغم که تنها بمونم و نتونم حتی دو کلمه باهاش حرف بزنم و آروم بشم٬اون بار که ده روز رفته بود سفر ٬کهیر وحشتناک و آلرژی پدرمو دراورد که وقتی برگشت کلی ناراحت شد که٬ اگر من بودم نمیزاشتم اینقدر خارش اذیتت کنه و با دو تا داروی گیاهی و ....٬الانم که اگر منو میدید کلی بارم میکرد که اشک پدر چشم و صورت رو درمیاره و ....خودم خودمو نمیشناسم تو آینه از بس دور چشمام دوباره قرمز شده و سوزش و خارش گرفتهههههههههههههههههههههههه

مادام عزیزم٬ خدای مریم و علی و فاطمه و ....یار و نگهدارت مهربونممممم

 

خدایا، چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند،

عظمت عشق تو را نمی شناسم.

فقط میدانم که معبود این دل خسته هستی

و اگر دیده از من برگیری خواهم مرد !

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ