تولد پسر دایی و ولنتاین و..... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧
تولد پسر دایی و ولنتاین و.....

چهارشنبه گذشته،دومین تمرین گروهی هستی بود که بردمش مهد نگارین و بعد از تمرین، اندازه هاشون رو گرفتن برای دوختن سارافون سرمه ای(برای دخترها که حدود ۴۰ نفرند)،روز کنسرت هم شد یکشنبه، 11 اسفند ساعت 5 عصر، که باید این چهارشنبه دوباره برم نگارین و بلیط کنسرت خانومی(به مبلغ نفری 6000 تومان) رو بخرم و چهارشنبه بعدش، برای آخرین تمرین گروهی به محل کنسرت بریم......

پنجشنبه عصر،سه تایی رفتیم پرده آشپزخونه و دربهای تلقی حمام رو گرفتیم و از اونجا سری به چرم نوین و چرم ونک زدیم که از طرف مامانم برای تولد محمود ،کمربند چرمی گرفتیم،از یکی دو تا چکمه هم خوشم اومد که اندازه من نداشت ،بعد از خوردن شام تو رستوران غروب زیر برج ملت،تصمیم گرفتیم یک سر به بازار صفویه بزنیم که کلی کیف و چکمه های قشنگ داشت ،تخفیف هم خورده بود ،این بود که آقای همسر خجالتمون داد و یک چکمه و کیف به مناسبت ولنتاین(اسپندارمزگان ایرانی) برای من خرید که کلی خوشحال شدم و....حالا باید برای چکمه،شلوار لی تنگ میخریدم که دیگه خسته شده بودیم و موند برای بعد،جمعه هم از صبح تا شب ،محمود مشغول نصب پرده ی آشپزخونه و درهای حمام بود و نتونستیم بریم خرید،بعد از شام هم ٬باید میرفتیم خونه دوست محمود ٬که بازدید عید پارسال رو پس بدیم...که رفتیم و هستی با دخترشون دیبا که اونم کلاس اول هستش ،کلی بازی و شیطونی کردن و ساعت 11 اومدیم خونه تا خانومی بخوابه.....

هستی و دیبا

شنبه شب،محمود زود اومد خونه و بعد از خوردن شام،رفتیم بوستان تا شلوار لی بخریم،توی مغازه کلی شلوار پوشیدم و از بین اونا از سه تاش خوشم اومد که وقتی خواستم از بینشون انتخاب کنم ،بازم محمود خوشحالترم کرد و گفت ،اینا که رنگشون یکی نیست(مشکی ،آبی ،سرمه ای)همه رو بردار،این شد که منم......

پی نوشت 1:نمایشگاه مدرسه هستی٬(آذربایجان)10 روزی عقب افتاده و فعلا منتظریم تا ببینیم سهم ما از این نمایشگاه چیه؟؟؟؟

پی نوشت 2:پنجشنبه عصر، با خواهری قراره بریم خونه ماندانا جون دوستش که تازگی بچه دار شده و یک گل پسری به دنیا آورده ، ماندانا جون هم یکساعت پیش، بهم زنگ زد و صداشو شنیدم و کلی خوشحال شدم،امیدوارم ایندفعه،دیگه قرار بهم نخوره و ما موفق به دیدن آقا سام کوچولو بشیم.

پی نوشت 3:امروز٬ یعنی 20 بهمن،دایی کوچیکم که برام خیلی خیلی عزیزه و من از بچگی بینهایت دوستش داشتم،برای دومین بار پدر شده و تونسته دومین پسر گلش رو بغل کنه و....هنوز اسمش رو لو نداده و من از این بابت از دستش عصبانیم و کلی بهش غر زدم...دلم میخواد زودتر این پسر دایی کوچولو رو ببینم و خیلی بیتابم،اما زنداییم میخواد 10 روزی رو بره خونه مامانش و من فعلا٬ نمیتونم برم بینمش تا بیاد خونه خودشون.....خیلی خوشحالم که آقاجون٬ تونست٬ آخرین نوه اش رو هم ببینه٬ البته ٬هنوز ندیده ولی وقتی مامانم و خاله ام ٬که امروز پیشش بودن٬بهش گفتن٬ پسر تورج به دنیا اومد و هر دو سلامتند٬کلی خوشحال شده و از گوشه چشمش اشک....

تورج و زهرای عزیزم،قدم نو رسیده خیلی خیلی مبارک باشه،انشالا دومادش کنید...

پی نوشت 4:فردا، هستی خانوم،امتحان مید ترم زبان ترم 8 داره و من چند روزه حسابی هلاک شدم و....براش دعاکنید امتحانش رو خوب بده و نمره خوبی بگیره.....

روز عشق رو٬ از همین الان، به همه عشاق روی زمین ،مخصوصا محمود خودم ،تبریک میگم و امیدوارم همیشه عاشق و سلامت باشید.....

من کادوی ولنتاین رو از محمود گلم گرفته ام(چکمه و کیف چرم)ولی اون مثل همیشه خودش رو لوس کرده و منو اذیت میکنه،(نمیاد بریم بخریم)هر سال ولنتاین ٬برای هم یک عطر میگیریم،اما امسال چون چند تایی داشتیم،من اونجوری گرفتم و محمود هنوز چیزی نمیگه،اما منم٬ میخوام براش شلوار بگیرم،و تصمیم دارم برای تولدش ٬یک گوشی که خیلی لازم داره(گوشیش خراب شده)بخرم که اونم باید خودش انتخاب کنه(از بس وسواس داره و مشکل پسنده ،کسی جرات نمیکنه براش کادو بخره و مامانم٬ هر سال میزاره به عهده خودمون و من با خودش میرم خرید و خداییش همیشه تو انتخاب گرونترین جنس سنگ تموم میزاره....)حالا ببینیم چی میشه، هر روز میگه فردا....چهارشنبه 23 بهمن، تولد محمود عزیزمه که حتما اونروز یک آپ کوچولو براش میکنم......

اینم٬ عکسای پنجشنبه پیش٬ خونه مامانم ایناکسی مسابقه خواب آسمانی جایی سراغ نداره ٬من عکس دوقلوها رو بزارم

آقا کیارش گل که خیلی قشنگ٬ پازلش رو گذاشته بالای سرش که کسی.....

اینم کیان خودم ٬که داره هفت پادشاه رو خواب میبینه

اینم هستی من٬که همون موقع داره دیکته مینویسه٬اونم با کلی....

والا٬میخواستم عکس کادوی ولنتاینم (چکمه و کیف)رو اینجا بزارم ولی گفتم٬ ممکن اون دوستای نازنینی که هر بار ٬کلی حرفای قشنگ لایق خودشون رو برام کامنت میزارن٬بترکند و کار دست مامان و بابای محترم تر از خودشون با این تربیت قشنگشون ٬بدن....این بود که بهشون رحم کردم تا شاید٬خجالت بکشند و به آدمایی که هیچ بدی بهشون نکردند و نمیشناسند ٬اینهمه حرفهای زشت و زننده و بی منطق و...نزنندبه امید اونروز که همه ٬حداقل تو این دنیای مجازی مزاحم هم نشویم و احترام آدمای ندیده رو هم ٬نگه داریم و هر وبلاگی رو که دوست نداریم نخونیم٬اگرم خوندیم توهین نکنیم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ