تاسوعا و عاشورا و تعطیلات مااااااااا - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
تاسوعا و عاشورا و تعطیلات مااااااااا

هفته ای که گذشت اییی،مورد خاصی توش نبود،ما هم مثل همه ،شاید هم خیلی تنها تر از بقیه گذروندیم،دوشنبه که تاسوعا بود ظهر رفتیم خونه ی عمو کوچیکه ی هستی خانوم، که نذری داشتند،تا عصر اونجا بودیم و شب رفتیم خونه ی پدر بزرگ هستی خانوم تا با عمه کوچیکه بره و دسته نگاه کنه،من که اصلا حس بیرون رفتن نداشتم و بیرون نرفتم،هستی اون شب خونه ی پدر بزرگش موند پیش عمه بزرگه،من و محمود اومدیم خونه و فردا صبحش یعنی روز عاشورا،دوتایی رفتیم خونه ی مادر جون اینا،از روز تاسوعا تصمیم گرفتم برای سلامتی مامان و یک عزیز دیگه ،روز عاشورا شیر کاکائوی نذری درست کنم٬ که محمودم استقبال کرد و خونه ی مادر جون درست کردم و محمود و امیرم پخشش کردند،خدا خودش شاهده که تک تکتون رو تو تمام دعای اینروزهام دعا کردم و ...،من و خاله بیتا دوتایی به یاد دوران مجردی ،یکسر رفتیم بیرون و برگشتیم ،تا عصر اونجا بودیم و علی رغم میل هستی که زنگ زد و دلش میخواست بازم خونه پدربزرگش بمونه،رفتیم دنبالش و بعد از شام دقیقا حدود ساعت ۹:۳۰ رسیدیم امامزاده ی ... برای روشن کردن شمع (هر سال میریم اونجا)که دیدیم در امامزاده رو بستن و کلی م ام ور جلوشه که به جمعیت زیادی که اونجا برای روشن کردن شمع و دعا اومده بودند میگفتند برید وقت تموم شده،ما هم مثل بقیه ،روبروی امامزاده توی محوطه ی پارک مانندش،یه جا پیدا کردیم برای روشن کردن شمع هامون،ولی هنوز آخرین شمع روشنم رو زمین نذاشته بودم که سه تا م ا م و ر اومدند و همه ی شمع هامونو با لگد خاموش کردند و گفتند وقت تموم شده ... نمیخوام بگم که چه حالی شدم و چه جوری با ناراحتی شمع هامو از زمین با مخالفت محمود جمع کردم و تو سکوت مطلق اومدم خونه و دو سه ساعت زمان برد تا کمی آروم بشم و شمع هامو تو بالکن خونه با همون نیت ها که تقریبا تمام کسایی که میشناختم شاملش بودند روشن کردمو ....،خاطره و تاثیر بدی برامون گذاشت و شب بدی رو گذروندم و دیگه تا عمر دارم خلوت خودم و خدای خودم رو ،گوشه ی دنج تنهایی خونمون رو، با هیچ مکان عمومی و ...عوض نمیکنم و ترجیح میدم تو خودم باشم و بس(مثل تمام شبهای قدر و ...)،قربون خدا برم که همه جا هست و بیشتر از همه به قلب و عمق روح آدمها شناخت و آگاهی داره و میدونه چه خبرهههههههههه ،بیشتر از همیشه از خیلی چیزها و ادعای مسلمونی و ...بدم اومد،درسته من اینقدر بی منطق نیستم که همه رو به یک چشم ببینم و ...،ولی میدونم هیچ جای مسلمونی و بالاتر از اون انسان بودن، اینو ننوشته شمع های آدمهایی که با هزار امید شب عاشورا اومدند تا برای مریضهاشون و آدمهای گرفتار و ... شفا بگیرند و دعا کنند، با لگد و در کمال نفهمی خاموش کنند و ...(لال که نبودن خیلی راحت میتونستند بگن شمع هاتون رو ببرید جای دیگه یا هر چی، ولی امان از این موجود دو پا دور از جون همتون٬ که وقتی قدرتی به دستش میاد خودشم نمیشناسه چه برسه به خدا و دین و ...)اونم شمعی که آدم دوست داره تا آخرش خاموش نشه و کامل بسوزه،درسته خیلی چیزها نماد و نشونس و خدا میدونه کی چی میخواد، ولی خب باز اینام یه جور دلگرمی دیگه،مخصوصا واسه اینروزهای من٬ که تمام هوش و حواسم پیش عمل مامانم هستش و ...،خدایااااااااااااااااا خدایااااااااااااااا صدامو میشنوی؟؟؟بیشتر از همیشه دوست دارم و عاشقتممممممممممممم ،مثل همیشه راضیم به رضای خودت و مامانم رو به تو میسپارم،خدا جون لحظه ای ما رو به حال خودمون وا مگذاررررررر

فدای تو دختر با احساسم

چهارشنبه صبح تا شب٬ محمود سر کار بود و هستی درس میخوند و منم ...٬پنجشنبه هم صبح تا ظهر هستی کلاس بود و محمود سرکار٬عصر که اومد دو سه ساعتی خوابیدددددد٬ساعت ۸ رفتیم هایپر که هم خرید خونه رو انجام بدیم و هم وقتمون بگذره٬اما امان از شلوغی و جمعیت هایپر٬ که هر وقت میری پشیمون میشییییییییییییییی٬تا بیایم خونه ساعت ۱۱:۳۰ شب بود٬امروز یعنی جمعه(الان دیگه شنبس)٬هستی و محمود رفتند آزمون و ساعت ۱ برگشتند خونه٬ که دیگه نرفتیم بیرون٬یعنی جدیدا حس بیرون رفتن و چرخ زدن الکی رو اصلا ندارممممممم٬نتیجه ی آزمون باب میل من نبود٬البته خداییش خیلی سوالای سختی توش داشت و هستی کلا برای اولین بار وقت کم آورده بود و  ۵ تا سوال المپیاد رو اصلا نرسیده بود جواب بده و نتیجه اینی هست که میبینید٬محمود میگه نسبت به سختی سوالا خیلی خوبه ولی من ....

  حسابی گل کاشتی عزیز دل مامان

 پی نوشت ۱:سر شب خود دکتر به مامانم زنگ زده ٬که یه عمل برای پس فردا کنسل شده٬شما آماده اید فردا بیاید بستری بشید که پس فردا عملتون کنم؟؟مامان میگفت یهو همچین پشت تلفن هول شدم و خودمو تو اتاق عمل دیدم که نفهمیدم به دکتر چی گفتم٬فقط همینو فهمیدم که دکتر فهمید آمادگی ندارم و گفت اشکال نداره همون وقت خودتون بیاید٬میگم چرا ترسیدی قربونت برم؟؟گفت چند روز دیرترم٬ چند روزههههههههههههههههههه٬بزار امیر ۲ دی امتحانش رو بده ٬من با خیال راحت چهارم برم٬چند ساله به خاطر ما عملو عقب انداخته٬بزار هستی دنیا بیاد٬بزار بیتا بچه هاش جون بگیرن٬بزار رضا سربازیش تموم بشه٬بزار رضا زن بگیره٬بزار تکلیف بیتا روشن بشه٬بزار نوشین تکلیف خونش مشخص بشه٬بزار امیر دانشگاه قبول بشه٬بزار امیر سربازیش تموم بشه٬بزار بزار بزاررررررررررررررررررررررر٬الهی فدای تو بشم مادررررررررررر

پی نوشت ۲:ای خدااااااااا٬ مادام رو زودتر صحیح و سالم برگردون٬وجودش خیلی برام دلگرمیه٬این روزها شدیدا به وجودشو حرفاش نیاز دارمممممممم

پی نوشت ۳:هستی اگه خدا بخواد٬ آخر این هفته امتحانای میان ترم نوبت اولش تموم میشه(اه که با اینهمه فاصله کلافه شدیمممم) و دقیقا موقع عمل مامان و گرفتاری من٬امتحانای ترم اولشه

چقدر عجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمی یاره ٬تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه٬ تا فریاد نکشی کسی به طرفت برنمی گرده٬ تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی یاد و تا وقتی نمیری کسی تورو نمی بخشه 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ