یک شب برفی،برگشت پدر جون،تولد ،عمل مادر جون و .... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
یک شب برفی،برگشت پدر جون،تولد ،عمل مادر جون و ....

سلام به شما دوستان عزیز و خوب و مهربونمون،هفته ی گذشته،اییییییییییییی بدک نبود و مثل سه هفته ی گذشته ترش، که مادام نبود کمتر از خونه رفتم بیرون و ...٬تمام هفته ی گذشته هستی امتحان میان ترم نوبت اول داشت و مشغول بودیم(همچنان مشغولیم تا آخر هفته ی آینده،از بس تعطیلی و استراحت وسط ۴ تا امتحان گذاشتن)سه شنبه خودم تنهایی ساعت ۳ رفتم بوستان تا یکمی خرید کنم و هوایی خورده باشم،نزدیکای بوستان بودم که فهمیدم بخاری ماشین کار نمیکنه و شیشه ها داره بخار میکنه،به محمود زنگ زدم که طبق معمول نتونستم باهاش صحبت کنم و تنها کاری که میتونستم انجام بدم این بود که کمی شیشه ی ماشین رو پایین بدم تا بخار کمتر بشه،دو سه ساعتی چرخیدم و حواسم پرت شد،وقتی اومدم بیرون هوا تاریک بود و تمام شیشه های ماشین بخار شدید داشت که اصلا توی ماشین معلوم نبود،با دستکش و دستمال و هر چی که داشتم با اونکه میدونستم پاک کردن شیشه ها زیاد فایده ای نداره ولی چاره ای نبود،خداییش خیلی دیدم بد بود و تمام اتوبان نیایش رو با سلام و صلوات اومدم،تمام جاهایی که پاک کرده بودم قطره قطره آب مونده بود و ...،تازه شیشه ی ماشینم یکم پایین بود و به معنای واقعی یخ کردم و دست و پام منجمد شده بود،وقتی هم رسیدم خونه، شدیدا گوشم از سرما درد میکرد و کلی دستمال گرم کردم و به محمود که تازه فهمیدم دو شب قبل، متوجه ی خرابی بخاری شده بود و مثلاااااااااااااااااا یادش رفته بود به من بگه، دعای خیر کردم.... ،چهارشنبه صبح محمود قبل از رفتن، یه سر رفت و بخاری رو که فیشش شل بود مثلا درست کرد و رفت سر کار،اما وقتی من و هستی بعد از ظهر میخواستیم بریم کلاس پیانو،به محض زدن بخاری دوباره قطع شد و ...،اینبار هستی هم در گند زدن به شیشه ها کمکم کرد ،بعدش به محمود زنگ زدم و بابت درست کردن بخاری حسابی تشکررررررر کردم،دیگه اینقدر تا شب ازش قدردانی کردم ،که همون شبونه بدون اینکه بیاد بالا،ماشین رو برداشت و برد تعمیرگاه که گفته بودند الان تاریکه و باید کل داشبورد پیاده بشه و ...برو فردا تو روشنایی بیا،پنجشنبه هم از ساعت ۲ که رسید خونه،بازم بدون اینکه بیاد بالا (اینقدر تنبلیش میشه بیاد بالا مثلا سوئیچ یا چیزی برداره دوباره بره پایین )،ماشین رو برداشت و ساعت ۷:۳۰ اومد خونه،این یعنی بازم وقت خرید رو از دست دادیم و ...،تازه بعد از اینهمه وقت گذاشتن گفته بودن فیشش مشکل داره و باید کل بخاری عوض بشه و ...والا من که نفهمیدم چرا برای شلی یک فیش که دست میزنی بخاری وصل میشه، باید کل بخاری ماشین که هیچ مشکلی نداره و خیلی هم خوب کار میکنه عوض بشه،بعد از کلی هزینه و وقت یه جوری دوباره وصلش کردن تا ببینیم چی میشه،در ضمن آقای تعمیرکار فرموده بودند،ماشینتون خیلی تنبله،یعنی بعد از دو سال هنوز آب بندی نشده و از ماشین یه خانوم دکترم کمتر کار کرده،فقط رو دنده اتوماتش کار نکنید و هی دنده عوض کنید و ...،محمودم دیروز پدر ماشینو دراورد،یه روزه میخواست پسمل منو زرنگ کنه، اینقدر دنده عوض کرد که من جای اون صدام درومد،خلاصههههههههههههه پنجشنبه شب(بدون هیچ خریدی)، رفتیم خونه ی مامانم اینا تا بابامو که بعد از ۲۵ روز از سفر برگشته بود، ببینیمو سوغاتیمونم بگیریم،از اونجایی که پدر جون زیاد سفر میره،ما دیگه ازشون توقع سوغاتی نداریم،چون من خودمم میدونم ،تمام سفر یک طرف این سوغاتی خریدنش از همه چی سخت تره،ولی خب این هستی، اینقدر از گردن بابام آویزون شد و گفت پدر جون چرا نمیری سوغاتی منو بیاری،همگیمون صاحب یکی یک کیف چرم خوشگل شدیم،جالبه که مامانم برای بوتی که من قراره بخرم، کیف سفید رو برام کنار گذاشته بود،۱۴ آذر تولد مامان آذر دوست داشتنی خودمههههههههههههه،که همون شب براش کیک خریدم و دور هم با خاله بیتا و دایی رضا اینا خوردیم و ...(میوفته روز تاسوعا) ،بعدشم برای من که تازگی داشت، رعد و برق زد و برف باریددددد،دیگه تا ما ساعت ۱ برسیم خونه،یک برف با قطر کم، اما یکدست و زیبا نشسته بود که تا محمود برفای ماشین رو ،پاک کنه که فرداش یخ نزنه،من و هستی کلی جلوی خونمون دویدیمو بازی کردیم و عکس انداختیم،دوربینم نداشتیم و با گوشی من کیفیت عکسا خوب نشده، ولی بازم از هیچی بهتره،چون من زیاد اهل سرما و برف نیستم و یهو جو گیر میشم که نباید فرصت رو از دست داداینم دخملی بلای من، که کیف سوغاتیشو موقع خواب ...،شلوارشم سوغاتیه، وقتی پوشید دیگه درنیاوردددددددددد

خداییش خیلی مزه داد،مخصوصا صبح که دیدم خبری از این برفا نیست و همش آب شده،خوشحال شدم که وقت رو از دست ندادیم و ............

پی نوشت ۱:مامانم بالاخره از ناچاری و وضعیت خراب زانوهاش،راضی به عمل شد و قراره روز ۴ دی(سه روز قبل از تولد من)،یکی از زانوهاش رو عمل کنه و زانو مصنوعی بزاره،کل زانوش عوض میشه و عمل سنگینی پیش رو داره و از حالا خودش که بیهوشه،از بس از عمل ترس داره و ...منم هر چی سعی میکنم انرژی مثبت بدم، نه تنها تاثیری نداره،بلکه احساس میکنم پیش خودش فکر میکنه حتما من سنگدلم که توی حرفام ناراحتیمو نشون نمیدمو ...،ولی خدا خودش میدونه چه دلشوره ی وحشتناکی از وقتی وقت عمل رو بهم گفته دارم ،ولی مجبورم چون سابقه ی خرابی حالش رو قبل از بیهوشی داره ،مدام بهش امید بدم که نکنه بازم قبل از بیهوشی حالش بد بشه و ...،چند روز پیش تی وی دقیقا عمل تعویض زانو رو نشون داد و بیشتر از قبل نگرانم کرد ،ولی هیچ چاره ای جز عمل نداره،تازه این یکی از زانوهاشه،بعد از چند وقت، اون یکی رو هم باید عمل کنه،امروز زنگ زده میگه ساکم آمادس،اومدید خونمون ببر خونتون(قراره مستقیم از بیمارستان بیارمش خونه ی خودمون، تا پیش خودم باشه و ...)،میگم قربونت برم فدات بشم،کو حالا تا ۴ دیییی؟؟؟میگه چیکار کنم همش حواسم به عمله از حالا هم ساک بیمارستانمو بستم ،هم ساک خونه ی شما رو٬الهی بمیرم براش که میدونم چه شبای بدی رو تا روز عمل خواهد گذروند،کاش یه کاری از دستم بر میومد،چقدر سخته اینجور مواقع که عزیزت،مادرت،عشقت ،بچت و ...یه همچین عملای سختی در پیش دارند و تو هیچ کاری جز دعا نمیتونی براشون انجام بدی و حتی نمیتونی ناراحتی و دلشورتو ....فقط و فقط باید تو خودت باشی که نکنه بقیه ی اطرافیانت اذیت بشن و بگن عجب همسری عجب مادری عجب ...،از تک تکتون میخوام تو این شبای خاص، مامان من و بقیه ی مریضها رو فراموش نکنید و ...،آخخخ که اگه مامان خوب و مهربونم یک مو از سرش کم بشه،من میمیرممممم،هنوز خیلی کارا باید براش انجام بدم، که ندادممممم،تا آخر عمرم بهش خدمت کنم،بازم مدیونشممممممم

مامان آذر خوب و مهربونمون،تولدت رو پیشاپیش با یک دنیا عشق تبریک میگیم و امیدواریم سالهای زیادی در کنار هم،۱۴ آذر رو جشن بگیریم و مثل همیشه به وجود پر مهرت ببالیمممم(نوشین و محمود و هستییییییییییییییییی، اولین نوه ی شماااااااااااااااااااااااااااا)

مامان عاشقتمممممممممم(ای وای نمیدونم چرا همه رو با اشک نوشتم)

پی نوشت ۲:امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید و عزاداریهاتون قبول باشه و به تمام خواسته ها و آرزوهاتون برسید،انشالا که تو این روزها مثل همیشه خدا معجزه هاش رو نشونمون بده و یه عالمه مریض شفا پیدا کننددددددددددد،ما مثل هر سال برنامه ی خاص و جای خاصی نداریم و احتمالا شب عاشورا و روز عاشورا تا خونه ی پدر بزرگای هستی خانوم بریم،که دسته نگاه کنه ... 

 می خواستم بروم تا انتهای عدم ، می خواستم نیست شوم ، گم شوم.قلب شیشه ای غرورم افتاد و شکست . حتی آهی نکشیدم چون زندگی را با حضورت دوست دارم . تو را قسم می دهم به شبنم های شفاف ، به صداقت یاس ، تو را قسم می دهم به پاکی و محبت که بمانی
تو را قسم می دهم به آب و آیینه که بمانی ... همه رفتند ،تو بمان ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ