تولد محمود و آپ نه چندان کوتاه...... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧
تولد محمود و آپ نه چندان کوتاه......

امروز تولد همسر عزیز من و بابای هستی خانوم هستش،هر چند امروز کاری کرد که خیلی دلم ازش گرفت و یه جورایی یاد نوشته های هاله جونم ،روز تولد همسرش افتادم ،از همین جا، تولدش رو تبریک میگم و امیدوارم سایه اش همیشه بالای سر من و هستی کوچکمان باشد.....

محمود عزیزم ،عاشقانه دوستت دارم و تولدت رو تبریک میگم

این کارت از طرف نوشین همسرت، به تو شوهر خوب و مهربانم

 

این هم، از طرف هستی قشنگمان، به بابا محمود عزیز

 

با توجه به اینکه،بیشتر دوستان عزیزم، خواسته بودن عکسهای کادوی ولنتاینمون رو بزاریم،(میتونید برید تو کامنتدونی)و هیچ چیز تو این دنیای مجازی مهمتر از نظر دوستان مهربون و خوبم نیست به خواسته شون احترام میزارم،کادوی محمود به من،کیف و کفش و سه تا شلوار لی بود که اینم عکسش هست:

 

کادوی من به محمود،که روز سه شنبه از منیریه خریدیم،وسایل شنایی هستش که سه هفته ای میشه محمود داره با همکاراش میره استخر و این استخر رفتن اینقدر حیاتی و مهمه که ،امروز هم که تولدش هستش نتونست ازش بگذره(براتون توضیح میدم که چقدر دلمو شکست)منم، دیدم با چه ذوقی داره مایو برای خودش انتخاب میکنه،گفتم به جای شلوار،مایو و کیف ورزشی و عینک شنا و دماغ گیر برای ولنتاین براش بخرم که اینم عکسش هست:

 

حالا، بریم سراغ نوشتن این 2 ،3 روز که......

دوشنبه ،از ساعت 10 تا 2:30 ظهر آرایشگاه بودم تا موهامو٬ های لایت عسلی کنم،مثل همیشه موهام رنگ باز نمیکرد و خیلی معطل و خسته شدم،در آخر هم آرایشگر گفت:اونایی که آهن بدنشون کمه ٬اینجوری موهاشون رنگ باز نمیکنه،از دفعه بعد٬ سه ساعت زودتر از اومدن، یک قرص فیفول (آهن خارجی)بخور ببین چقدر فرق میکنه،چند روز پیش یک خانومی مثل شما میگفت من موهام هیچ وقت رنگ دلخواهم،نمیشه و.....همونموقع یک قرص بهش دادم و تاثیرش رو، همه دیدن که چقدر سریع و....همه ما روزی یک عدد فلفور رو میخوریم چون برای خانومها لازم هستش و.....منم از همون شب ٬گفتم محمود خرید و دارم میخورم٬چون علایم کمبود آهن رو دارمساعت 2:30 بدو بدو خودم رو رسوندم خونه و دیدم هستی هم تازه رسیده ولی چون بهش گفته بودم٬ ممکن هستش چند دقیقه دیر برسم٬ تو لابی منتظرم بود و با هم اومدیم خونه،اولش مثل همیشه یکجوری بودم و به نظرم زیاد خوب نبود ولی وقتی آرایش کردمو یک پیراهن خوشگل پوشیدم،دیدم نه خیلی قشنگ شده،الانم بعد از حموم٬ احساس میکنم خیلی خوب شده و تا عید حسابی جا میوفته ،اگرم دیدم خوشم نمیاد ،برای 10 اسفند وقت گرفتم که برم و شکلاتی کنم،(از رنگهای روشن و مش که معمولا رنگ دلخواهم نمیشه بهتره)ساعت ۳ تا ۴ هم تلفنی با خانوم خونه صحبت کردم که خیلی چسبید

نیمه های شب سه شنبه،از درد گردن بیدار شدم و دیدم،بله.....دنده گردنی محترم عود کرده و گردنم تکون نمیخوره و حسابی درد میکنه،تا صبح طاقت آوردم و بعد از خوردن صبحانه ای که محمود آماده کرده بود،سه تایی رفتیم درمانگاه و بعد از کلی معطلی بالاخره دکتر را دیدیم،دکتر ازم پرسید:دیروز چیکارا کردی؟محمود گفت:5 ساعت تو آرایشگاه بوده،شبم سه ساعت پشت کامپیوتر نشسته و عصری هم کلی از دست دخملی عصبانی شده و...دکتر:بسته دیگه لطفا،شما چقدر به خودتون توجه میکنید،میدونید که گردنتون اینجوری میشه،اونوقت اینهمه مدت پشت کامی،عصبانی شدن،....شما چه جوری میخوابید؟؟یکور یا طاق باز؟؟گفتم :هیچ کدوم،من دمرو میخوابم....گفت:وای خانوم دست شما درد نکنه٬ مگه نمیدونید....خلاصه کلی ورزش برای قوی کردن گردنم داد که قبلا هم میدونستم ولی نمیدونم چرا یادم میره یا زورم میاد انجام بدم،کلی هم در مورد بالش و....توضیح داد و سه تا آمپول هم نوش جان کردم و اومدین بیروم،به محمود گفتم:حتما با این تصاویری که از تظاهرات ۲۲ بهمن نشون میده بالای شهر خلوته،بیا بریم سالن کنسرت هستی رو بهم نشون بده تا هفته دیگه برای تمرین بیارمش،ولی چشمتون روز بد نبینه، تو چنان ترافیکی افتادیم که تا حالا اونجا ندیده بودم،تو همون وضع،هستی خانوم گشنه شد و مثل اوندفعه اینقدر غر زد که به گریه تبدیل شد،محمود گفت بیا بریم درکه ناهار بخوریم که دیدیم وای جا نیست بری بالا.....ساعت از سه گذشته بود که بالاخره تونستیم شکم خانومی رو سیر کنیم،از اونجا رفتیم خیابون کاخ تا من آستری لباس بگیرم و پاپیون پرده آشپزخونه که جا مونده بود رو بگیریم و از اونجا رفتیم منیریه تا برای هستی ست وسایل محافظ اسکیت رو که قراره از این هفته روزهای سه شنبه 2 تا 3 تو مدرسه برگزار بشه بخریم،به در خواست خودش قرمزش رو برداشت و دیدیم تا اونجا رفتیم،یک لباس ژیمناستیک صورتی برای هستی و تاپ شلوار ورزشی برای خودم،و همونایی که گفتم برای ولنتاین محمود خریدم(مایو و کیف و عینک شنا و دماغ گیر)از اونجا هم اومدیم خونه و استراحتی کردیم و ساعت 9:30 تا 11 با همون گردن درد که بهتر شده بود،رفتیم خونه عموم که پسرش رفته قبرس.....اونجا با دختر عمه ام در مورد فرادرمانی صحبت کردم و منو برد تو اطاق تا تو دایره درمان بیماریهام ببره،بعد از اون ٬بهم گفت ممکن حالت٬ اولش بدتر بشه و....خودش ترم 8 این کلاسها بود و منو کلی تشویق کرد که حتما به این کلاسها برم و منم قبول کردم تا با مستری که نزدیک به خونه مون هست صحبت کنه و از یکشنبه ساعت 9:30 صبح، اولین جلسه ترم 1 رو شروع کنم.....

هستی ٬در لباس ژیمناستیک

اینم٬ محافظهای قرمز خانومی

دیشب برای اولین بار تا خود صبح، زمانی که هستی ساعت 7 بیدار شد، اصلا نخوابیدم و مدام فکر به گذشته، حال، آینده ،آدمای اطرافم،کاراشون،نوشتن پست امروزم و......فکر میکردم و اصلا خوابم نمیومد و وقتی ساعت، زنگ زد، باورم نمیشد که حتی یک دقیقه نخوابیدم،هستی و محمود رو راه انداختم ولی بازم برعکس همیشه خوابم نبرد و ساعت 10 با چشمانی پف کرده و سری منگ بیدار شدم،(دختر عمه ام گفت٬همش به خاطر تاثیر فرادرمانی هستش و رفع میشه)اما باید از خونه بیرون میرفتم و برای محمود گل و کیک و شمع میخریدم،ساعت 11:30 که از خونه زدم بیرون هوا خیلی خراب بود و تا 1:30 که برگردم خونه،بارش بارون اینقدر شدید بود که نگو،تا حالا تو همچین هوایی رانندگی نکرده بودم اونم با شب بیداری و گردن درد و...تمام نیایش و خیابونهای اصلی و فرعی رو٬ آب برداشته بود و کثافتی تو خیابونها بود که.....شیشه ها بخار کرده بود و بیرون به زور معلوم بود،واقعا جونم رو به خطر انداختم که محمود رو سورپریز و خوشحال کنم(دلم نمیخواست به خودش بگم کیک بگیر حتی تو این شرایط)بهش گفته بودم٬ میرم بیرون ولی دریغ از یک تلفن که ببینه من با اون وضع ....(جلسه داشته حتما دیگه)بهش اس ام اس زدم و خواهش کردم امشب به استخر نره تا هستی بتونه ببینتش و عکس و کیک و......ساعت 10 تازه برسه٬ خیلی دیره و نمیتونم هستی رو بیدار نگه دارم،اما دریغ از یک جو معرفت....ساعت 7 بهم زنگ زد ولی نتونستم تظاهر کنم که خوبم،مخصوصا که گفت تازه داره میره استخر و......

الان ساعت 9 شب هستش و چشمام داره از کاسه در میاد ولی چون میخواستم حتما امروز براش آپ کنم دو ساعته دارم تایپ میکنم حالا چقدر باید پشت این دایل آپ مسخره صبر کنم تا عکسها دانلود بشه و آپ کنم بماند.....

پی نوشت 1(خطاب به محمود عزیزم):نمیشه که همیشه ازت تعریف کرد،من دلم میخواست امشب بیشتر با من و هستی باشی و سور پیریزمون خوشحالت کنه ولی تو بد جوری با این خونسردی و بی اهمیتی، دلم رو شکستی و الان دلم خیلی گرفته و تمام حس و حالم از بین رفته و حوصله هیچی ندارم........

پی نوشت 2:امروز، که هستی رو بردم کلاس پیانو،بلیط کنسرت رو از خانم ونکی گرفتم،دستش درد نکنه،باید کلی با این حالم میرفتم تا نگارین و......

پی نوشت 3:دیروز از شبکه پارسه زنگ زدند،که پورت خالی پیدا شده و نوبت شما برای ای دی اس ال رسیده،مدارک رو برامون فکس کنید و مبلغ رو بریزید،اما 20 اسفند آماده میشه،من تمام مدارک رو امروز فکس کردم ولی محمود عزیزم که قرار بود پول رو بریزه،هنوز نریخته،مبلغ ماهیانه اش از همه جا گرونتره،سرعت256، 20 گیگ،ماهی 49000 تومان،من نمیخواستم قبول کنم، ولی محمود گفت ،بگیریم که وقتت کمتر هدر بره،حالا برام دعا کنید که به خوبی و خوشی درست بشه و من از این سرعت خلاص بشم،وسواس به کامنت گذاشتن هم دارم و گاهی چند بار یک کامنتدونی رو باز میکنم تا اون عدد ظاهر بشه.....

پی نوشت 4:اینقدر عصبانیم، که هستی ساعت 9:30 داره شامش رو تنها میخوره که نگو....خودمم دارم از گشنگی ضعف میکنم،مثلا سبزی پلو ماهی که دوست داره درست کردم تا دور هم بخوریم......

پی نوشت 5:راستی کادوی  من برای تولد محمود٬ یک گوشی موبایل هستش که چون خودش میخواد پاکت پیسی بخره(لمسی) و زیاد به حرف من گوش نداد،من 200 هزار تومان از پولش رو گذاشتم که بهش بدم،بقیه اش رو خودش بده،اون به من 500 هزار تومان چک پول ،کادو تولد داده،حالا میخواد گوشی 500 ،600 هزار تومانی بخره....شاید همشو میدادم ٬ولی الان اصلا تو مودش نیستم......ببخشید که کمی تلخ نوشتم،بدجوری حالم گرفته شده.....

بعدا نوشت:الان ساعت ۱۲ شب هستش که اومدم تا نوشته هام رو ثبت کنم٬هستی رو تا ۱۰:۳۰ بیدار نگه داشتم تا با هم عکس بگیریم ولی اینقدر خسته و خواب آلود بودم که واقعا مثل همیشه برام نبود٬البته کلی ازم عذر خواهی کرد و بوس وتشکر و.....ولی راستش قلبا نبخشیدمشرییس شرکت هم٬ یک نیم سکه٬ بهش کادو داده که دستش درد نکنهفردا قراره با بیتا بریم مهمونی٬خدا کنه بعد از دو شب نخوابیدن ٬فردا حال خوبی داشته باشم و بهم خوش بگذرهصبح هم ٬باید با محمود تا ایران خودرو بریم و برگردیم......برم زودتر بخوابم تا نمردم

تو اون هوا٬ تا قنادی ماه بانو(مرزداران)که کیکاشو دوست داره رفتم

اینم ٬دسته گل ٬من و هستی به بابایی

اینم گوشی پاکت پیسی آقای مهندس که دوستش از دوبی آورده

البته هستی٬ توی یک کارت تبریک هم٬ کلی مطلب برای باباش نوشته بود که بهش داد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ