یک روز تعطیل خاص و قهرمان کوچک - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠
یک روز تعطیل خاص و قهرمان کوچک

امروز یعنی عید غدیر٬اولین عید و روز تعطیلی بود که خانواده ی سه نفره ی ما از هم جدا بود،بابت کار مامان(کابینت آشپزخونشون) محمود باید میرفت خونشون، ولی من از دیشب که مامان و امیر اینجا بودند، تصمیم داشتم به خاطر هستی که جمعه خیلی ازم حرف کشید و یه جورایی تو اونهمه کار و بهم ریختگی دست و پا گیر بود ،نرم،اما از اونجایی که هر وقت نیت دارم کاری رو انجام بدم یا ندم، قانون جذب خودش کارو برای تصمیم گیری برام آسون میکنه،از نصفه شب سردرد وحشتناک اومد سراغمو اگرم میخواستم برم نمیتونستم(کلا هر وقت میگفتم فردا مدرسه نمیرم همچین مریض میشدم که ...)،خلاصه محمود از صبح رفت و من و هستی موندیم خونه،نکته ی جالبش اینه که امشب عروسی همکار محمودم دعوت داشتیم که من از قبل بهش گفتم نمیام، چون کسی رو نمیشناسم و کار مامانمم میمونه،اما بر عکس تمام عروسی هایی که از طرف همکارا دعوت میشیم و معمولا هم نمیریم،محمود اینو اصرار داشت که بریم،میگفت من بهش گفتم خانومم کسی رو نمیشناسه ،عروسی جدا نمیامولی اون گفت اتفاقا عروسی ما مختلطه و حتما باید بیاید،تازه اول صبحی آقای داماد اس داده بود که جای پارک ماشینتونم محفوظه(احتمالا تو محل عروسی جای پارک پیدا نمیشه)،خلاصه اینا رو گفتم که بگم، اگر من امروز بمیرمم محمود باور نمیکنه من اگر میخواستمم ،نمیتونستم با این درد برم عروسی و ...،از خونه ی مامانمم هی زنگ میزنه که خودتو لوس نکن پاشو حاضر شو،از اون یکی طرف ،هستی امروز ساعت ۳ تا ۸ همینجوری خونه ی یکی از دوستاش دعوت شده بود که چند ساعتی دور هم باشند و یک کار تحقیقاتی،هم انجام بدن، ولی من دیروز به هستی گفتم اجازه نمیدم بری،حالا امروز اونم گیر داده بود تو اگر سرت دردم نمیکرد منو نمیبردی،در صورتی که خدا شاهده میخواستم ببرمشو دیروز چون کار بدی کرده بود خواستم تنبیهش کنم،این شد که اونم از صبح بابت خونه ی مادر جون نبردن و دوستش، ازم دلخوره و همش تو اتاق خودش میچرخه،منم هی مسکن میخورم و میگم ای خدا چه زود آه این دو تا منو گرفتتتتتتتتتتت،احتمالا محمود تا آخر شب اونجا مشغول باشه و منم با سردرد اینجاااااااااا

روز عید قربان که خونه ی پدر بزرگ هستی بودیم،عمه فریبا ۵ تا عکس بهم داد که خیلی خیلی ذوق مرگم کرد،چند سال پیش یکروز که تو استخر مسابقه داشتند(مربی و ناجی هستش خودش)،هستی رو با خودش برده بود و این عکسا رو هم ازش گرفته بود،حالا چرا تا حالا من ندیده بودم نمیدونم، ولی با دیدن عکسها چنان ذوقی کردم که، انگار نه انگار این عکسای بچه ی خودمههههمخصوصا این عکس اولللللللللللل که نفسمو برددددددد،مدل عکس اختصاصی عمه فریباس، که عشق فیلم هندیه و ....

 الهی من فدای اون دستای کوچولوی تپلیت مادرررررررر

 عمه فریبا میگفت،تمام بچه ها شنا کردند مدال گرفتند، جز هستی که گریه کرد تا بهش مدال بدن،درد و بلات به جونم، قهرمان کوچولو که چه ذوقیم داشتی واسه این مدال،این جاکلیدی قلبم عشقش بود بچمممممممممممممممم

خسته نباشی از شنا کردن عزیز دل مامان ،معلومه چشم بستن تو آفتاب از همون موقع ...

 اینجام احتمالا رفتن پارک ،جایزه ی قهرمانیشو بگیره از عمه

چند روز پیش با ناراحتی اومده خونه میگه،مامان من دیگه نمیتونم خوراکیمو زنگ تفریح بخورم،چون انتظامات دم در مدرسه شدم،تا زنگ میخوره من باید برم وایسم جلوی در حیاط تا کسی نره بیرون،گفتم خوب خوراکیاتو ببر همونجا بخور،گفت نه موقع انجام کار که نمیشه چیزی خورد،ای جانم که مسئولیت پذیریش به بابا و مامانش رفته بچه،خلاصه گفتم فقط یکی دو هفته میتونه تو این پست شریف انجام وظیفه کنه و باید خیلی زود جا به جا بشه،چون خوراکی نخوردن بهش صدمه میزنه

 

پریشب خانوم شدم و برای مهمونای دیشبم لبو درست کردم،اونم ساعت ۳ نصفه شب،یعنی منتظر بودم بپزه و تموم بشه تا بخوابم، ولی مگه میپخت،تو زودپزم دو سه ساعتی طول کشید،ولی خدا رو شکر بد نشد و مورد پسند واقع شد

لبوها در حال جوش زدن آخر کار

بفرمایید لبوی داغ، تو شبای سرد پاییزی

اینم یک ژله ی عجله ای که برای مامان و امیر دیروز درست کردم، که خیلی خوششون اومد

یک نکته ای رو در مورد کرم وانیلی میخواستم بهتون بگم که ،کرم وانیلی طبق دستور مطبخ رویا برای طبقه ی زیر ژله آکواریوم(تو لینکای روزانه م هست)،خیلی خوش طعم و خوش عطره و وقتی تو دسری ازش استفاده میکنید خوشمزه ترش میکنه،از ژله بستنی آئوورا و بیسای سفید رنگ خیلی بهتره و خیلی زودم خودشو میگیره،من بیس ژله ی خرده شیشه و ژله ی مغز دار گل رز(پستای قبلیم) و هر جا بیس سفید میخوام از این استفاده میکنم که همه هم خوششون میاد،مثلا برای این ژله اول طبقه ی زیر ،دونه های انار و یک بسته ژله ی انار رو ریختم تو قالب، وقتی خودشو گرفت(گذاشتم فریزر چند دقیقه تا زود ببنده)،بقیه ی کرم وانیلی رو که باهاش همون مغزدار رو درست کرده بودم،ریختم روش و وقتی اونم خودشو بست،یک بسته ژله انار ساده ریختم روش و گذاشتم یخچال،واقعا مزه ش با همون یک لایه ی نازک کرم وانیلی خیلی خوشمزه تر شده بود ،که خواستم این تجربه مو به شما هم بگم

 

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.
فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت : دیگر تمام شد.
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است
و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ.

 همیشه دلتون شاد و لبتون خندون

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ