هفته ای که گذشت و .... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧
هفته ای که گذشت و ....

وای شرمنده ، اینهفته تو دنیای قشنگمون کمرنگ بودم،خیلی سرم شلوغ بود،هر وقت تعطیلات زیاد باشه ٬من،کمتر تو اینترنت میام که بیشتر با هستی و محمود باشم......

پنجشنبه پیش،ساعت 3 با خواهری ،رفتیم مهمونی ماندانا جون،که بقیه دوستان هم اومدن و دور هم خوش گذشت و تونستیم آقا سام کوچولو رو ببینیم،البته نگران هستی و بابا محمودش نباشید،از وقتی من از خونه رفتم بیرون،دو تایی رفتن پیش دوستان بابایی،فوتبال بازی کردن،محمود میگه یهو پیش اومد ولی من ...اینم عکس از بچه های حاضر در مهمونی:

آقای صاحب خونه٬سام کوچولو

بازم سام عسلی

ایلیا جون مامان بیتا

اینم٬ ایلیای مامان لیلا٬با کادوی خاله نوشین به سام کوچولو

جمعه ،ساعت 12 ظهر، از خونه رفتیم بیرون،از سنایی،برای هستی ،چند تکه لباس خریدیم که خداییش لباسای قشنگ اما گرونی داشت،همین چند تکه...اما وقتی تو خونه تنش کردم،بهش میومد و از خریدمون راضی بودیم،امسال برعکسه پارسال، با لباساش عکس ننداختم که وقتی تو عید ازش عکس میندازم تکراری نباشه....بعد از ناهار ،دیدیم فوتبال زنده داره و خیابانها خلوته،گفتیم حتما شهروندم خلوت،رفتیم و خرید عیدمون رو از شهروند انجام دادیم و خداییش عالی بود،موقعی که ما داشتیم میومدیم و فوتبال تموم شده بود،حسابی شلوغ و....اینم٬ چند تا عکس٬ از لباسهای عروسک ما،البته خریدش هنوز تموم نشده....

یک عکس کلی از خرید روز جمعه٬سنایی

رنگ مد سال بنفشه٬این بود که به در خواست بابایی ست بنفش....

خودش٬ این دامن رو انتخاب کرد که خداییش خیلی بهش میاد

شنبه ظهر ،نمایشگاهی از کارهای بچه ها،تو مدرسه هستی برگزار شده بود که من رفتم و کلی لذت بردم و چند تایی عکس انداختم.....

خانومی در نمایشگاه

کارهای کلاس اولی ها

اینم٬نمایی از یک گوشه ی نمایشگاه که واقعا قشنگ بود 

یکشنبه صبح،ساعت 9:30 اولین جلسه کلاس فرادرمانی بود، که رفتم ( دو دل بودم)خیلی عالی بود و کلی از کلاس و مطالبش استفاده کردم و تا ساعت 1 ظهر ادامه داشت،همش 8 نفر بودیم ،اما اینقدر سوالامون زیاد بود که نگو....البته من تازه یک جلسه رفتم،تا خدا چی بخواد.....بعد از ظهر هم،محمود زود اومد و سه تایی رفتیم هفت تیر ،تا من از تخفیف ها استفاده کنم که منم کم نذاشتم،دو تا کفش ، دو تا پالتو ، یک مانتو(این یکی تخفیف خورده نبود و از کارهای جدید بود که تازه داشتن رو رگال میچیدن که محمود خوشش اومد و به زور....)نگید چه پر روست،باور کنید محمود یک پالتو و یک کفش و مانتو رو به زور برام خرید،حتی پالتو رو من اومدم بیرون و اون خودش رفت خرید(میگفت دو تاش هم، خیلی بهت میاد)هستی هم حسابی عصبانی شد که چرا برای مامان دو تا خریدی،محمود اومد دعواش کنه که من،یک اشاره کردم که یعنی حساسیت نشون نده،ما کوچیک بودیم به خواهر و برادرمون ،گاهی حسودی میکردیم،حالا این چون....به من ....آخرش میگفت،مامان ببخشید،مبارکت باشه....تا بیایم خونه ساعت 11 بود.

دوشنبه(اربعین)ناهار رفتیم خونه مامان،که شله زرد نذری هم داشت،داداش رضا و سمیرا جون هم بودند،ساعت 6 عصر،همراه دایی اینا(5 تایی)رفتیم پاساژ ونک تا برای محمود و رضا شلوار لی بخریم که اونا چیزی نپسندیدند و از اونهمه مغازه،فقط من یک روسری خریدم،رضا گفت بریم بوستان،که از اونجا رضا یک شلوار لی خرید و چون محمود دنبال شلوار لی زیپ دار بود(پیدا نشد،همشون میگفتن ،همه شلوارامون دکمه ای هستش)دست از پا درازتر ،خسته و گشنه،اومدیم بیرون و شام مهمون دایی رضا اینا کباب خوردیم و ساعت 11 رسیدیم خونه......

سه شنبه ،خانه تکانی رو از اتاق کار محمود شروع کردم که تا 8 شب طول کشید و حسابی خسته شدم(امسال خیلی دیر شد،همیشه زودتر تموم میکردم تا با خریدهام قاطی نشه)اما امروز چهارشنبه،به خاطر تمرین گروهی هستی و.....کار خونه تعطیل بود،ساعت 3 با هستی رفتیم آرایشگاه تا موهای هستی رو که خیلی به اندازه بدی رسیده (واقعا پشیمونم که اینقدر کوتاه کردم و به بعضی دوستان حق میدم که کامنت میزارن،هستی زشت شده و خدا کنه موهاش بلند شه و....البته افتادن دندانهای جلوش بر این بد شدنش تاثیر گذاشته و بچه مو.....)با هزار خواهش و تمنا،موهاشو گرد کنه تا برای عید بهتر بشه ،خودمم پرو لباس داشتم که با عجله انجامش دادم و به طرف سالن خرد رفتیم،خیلی ترافیک بدی بود اما به موقع رسیدیم و بعد از کلاس ساعت 7 رسیدیم خونه و تند تند برنج گذاشتم تا با خورشت فسنجان فریزری شام بخوریم که خداییش خیلی خوب شد...اگه خودم به محمود نمیگفتم ،اصلا نمیفهمید خورشت فریزری هستش .....(دیدید چقدر سرم شلوغ بوده و نتونستم زیاد بیام تو نت)

عکس داغ داغ امروز٬ بعد از تمرین تو خرد(با موهای گرد)

پی نوشت 1:امروز هستی، برنامه امتحان میان ترم آورده که همونجور که میبینید، از 18 اسفند تا 26 اسفند و دو تا هم 15 و 17 فروردین ۸۸ هستش،کارم حسابی در اومد،فکر میکردم با ترمی شدن ،بچه ها، دیگه تو اسفند امتحان ندارند و مامانا با خیال راحت به کار خونه و خرید و.....

دیکته و قرآن بعد از عید

پی نوشت 2:فردا پنجشنبه،بعد از شام ،ما و بیتا اینا و دایی رضا اینا،میریم خونه دایی کوچیکه،دیدن پسر کوچولوشون که 12 روزه میشه و اسمش هم، به خاطر تناسب با برادرش پدرام،پیمان شده....قربونش برم من،از حالا کلی هیجان دارم برای دیدنش و میدونم چه عسلیه.....

پی نوشت 3:باید منو ببخشید که، این ماه آخر سال رو٬ کمتر براتون کامنت بزارم،البته همه وبلاگاتون رو میخونم،ولی شاید نتونم براتون کامنت بزارم،برای ای دی اس ال ٬محمود قرار داد بسته ولی فکر نکنم تا بعد از عید وصل بشه...

روزهای قشنگ و خوبی داشته باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ