اولین روزه ی کامل هستی خانوم - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠
اولین روزه ی کامل هستی خانوم

امروز یعنی ۲۳ ماه رمضان سال ۹۰، هستی اولین روزه ی کامل زندگیش رو گرفت، دیشب مثل دو شب احیای قبل بیدار بودم و ...،ساعت ۱۲ محمود گفت من فردا رو میخوام روزه بگیرم،هستی هم گفت منم میگیرم،دوتایی رفتند خوابیدند و من تازه اون موقع مشغول درست کردن سحری شدم و به خاطر هستی و سورپرایز کردنش که گفته بودم خورشت داریم،براشون کباب تابه ای درست کردم و سفره رو چیدم و مشغول دعا و شمع روشن کردن و ...توی بالکن شدم،هیچ زمانی اینقدر از داشتن بالکن لذت نبرده بودم،از وقتی شیشه ای شده خیلی تر و تمیز میمونه و من مدام در حال رفت و آمد و ...هستمتا ساعت ۴ کارامو کردم و هستی و محمود رو بیدار کردم،هستی که بیدار نمیشد تا روی صندلی بغلش کردم و آوردم، تا چشمش به میز و غذای مورد علاقه اش افتاد چشماش باز شد منم با اونکه میدونم نمیتونم روزه ی راحت و بی درد داشته باشم،تصمیم گرفتم یه سحر و افطار سه نفره رو در کنار هم تجربه کنیم،سه تایی سحری خوردیم و تا جمع و جور کنم اذان گفتند و بعد از نماز نزدیک ۵:۳۰ خوابیدم،صبح تلفنا رو سایلنت کردم و تا ظهر با هستی خوابیدیم،ساعت ۳:۳۰ (سردردم به اوج رسیده بود)رفتیم کلاس پیانو و از همون موقع ناله ها و بی قراری های هستی از تشنگی شروع شد،هستی کلا زیاد آب میخوره و میدونستم تشنگی بیشتر اذیتش میکنه،اصراری برای شکوندن روزه ش نداشتم و به خودش واگذار کردم،اونم هی به محمود زنگ میزد که بابا اگه از گشنگی نمیرم از تشنگی میمیرم،از کلاس که اومدیم بیرون جلوی یه لوازم تحریری وایسادم و خودم تنها پیاده شدم و برای هستی یه چیزایی به عنوان هدیه ی اولین روز روزه گرفتنش خریدم و یواشکی گذاشتم تو کیفم،رسیدیم خونه دیگه هستی با فاصله و بی فاصله غر میزد و بغض میکرد و ...ازش خواستم تا بره یک ساعتی بخوابه تا براش زودتر بگذره،از ساعت ۶ هم فرستادمش پای تی وی و wii بازی کردن تا اون دو ساعت هم بگذره٬ ۷:۳۰ سفره رو چیده بودم که محمودم رسید و با نون و حلیم و خامه سفره ی ساده مون رو تکمیل کرد٬قبل از اذان٬سر سفره ی افطار٬کادوی هستی رو دادم که خیلی خوشحال شد و انرژی مضاعف گرفت٬بچه م بیقرار بود٬ ولی وقتی دید من٬ اول رفتم نماز بخونم و بعد افطار٬ اونم رفت و اینقدر دیر برگشت که محمود از دستم عصبی شد و گفت دیدی این بچه به تو نگاه میکنه ٬گشنه تشنه فرستادیش ...٬گفتم من میدونم بعد از افطار حالم از اینم ...٬خلاصه خانومی با نون مخصوصی که باباش براش خریده بود افطار کرد و ...٬وقتی دید موقع ربنا رفتم تو بالکن و دارم دعا میکنم ٬اومد پیشم که ازش خواستم چون اولین روزه اش بوده حتما برای همه٬ مخصوصا تمام مریضها و یتیم ها و فقرا٬ دعا کنه٬اونم وقتی از نماز اومد بهم گفت مامان من از خدا خواستم هر مریضی که تو نظر و دل شما بوده شفا بده(الهی فدای مهربونیهات مادررررررررر)٬محمود و هستی ٬بعد از افطار رفتند دنبال تی وی و ...٬ ولی من مثل همیشه٬ با یه چایی شیرین که خوردم ،حالت تهوع و معده درد شدیدی اومد سراغم و هنوز معده درد و سردرد باهامه٬ولی با تمام این ناراحتی ها همین یه روزم به اون سحری و افطاری سه نفره و حس و حال خاصش می ارزید ٬امیدوارم خدا تمام نماز و روزه های دست و پا شکسته و ناقابلمون رو قبول کنه و ...

میز افطار اولین روزه ی هستی خانوم

عشق مامان و بابا٬ خوشحال از دیدن کادو

عاشق مداد نوکیه٬اینقدرم زود خراب میکنه که ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ