هفته ای که گذشت - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
هفته ای که گذشت

هفته ای که گذشت اتفاق خاصی نیوفتاد،سه شنبه افطار خونه ی عمو وسطی من دعوت داشتیم که مهمونا حدود ۴۰ نفر بودند، تقریبا بیشتر خانواده ی پدریم رو دیدم و از دیدنشون کلی خوشحال شدم و شب خوبی در کنارشون داشتیم،چهارشنبه شام هم رفتیم خونه ی عمو کوچیکه ی هستی خانوم، که دخمل ۴ ساله ی عمو ،با خواهش و زبون شیرین خودش هستی رو شب نگه داشت و ما بدون هستی اومدیم خونه،وقتی خانومی خونه س، شیطونی ها و لجبازی ها و سر و صداش حرصمون میده،وقتی هم نیست سکوت زیادی خونه و اتاق خاموش و ...پنجشنبه تا ظهر تنها بودم،ساعت ۶ با محمود رفتیم خرید و بعد از خوردن یک شام دو نفره(خانومی هی زنگ میزد که دیر بیاید دنبالم یا اصلا نیاید)،رفتیم دنبالش و یکی دو ساعتی باز به اصرار بچه ها نشستیم و به هزار زور و زحمت هستی خانوم رو آوردیم خونه،دیروز یعنی جمعه،ظهر رفتیم خونه ی پدر جون اینا و گوسفند قربونی خونه رو، اونجا کشتیم و تقسیم کردیم و شب اومدیم خونه،اینبار نذاشتم محمود گوسفند رو بیاره تو حیاط و جلوی چشمای من و دخترک بکشه و ...همونجا که گوسفند رو خریده بود، داده بود کشته بودند و از پوست هم جدا کرده بودند و ...تازه وقتی اومد و گفت که بره بوده و ...هستی زار زار گریه کرد و لب به جیگر و ....هم نزد،خداییش کلی فک زدم تا راضی شد همچنان گوشت بخوره و ...،شب هم مثل بیشتر شبهای قدر ،تک و تنها خودم تا ساعت ۳:۳۰ با تلویزیون بیدار بودم و جوشن کبیر و ...خوندم و اینقدر گریه کردم که چشمام باز نمیشد،تو همون ساعتها کلی اس از دوستان وبلاگی برام اومد که به یادم بودند و ...،باور کنید موقع دعا، تک تکتون رو یاد کردم و سلامتی و گرفتن حاجات قلبیتون رو از خدا خواستم،حالا چقدر دعای بنده ی رو سیاه و گناهکاری مثل من، برآورده میشه نمیدونم، امروزم که خونه بودم و با دخملی گذروندم ...عکس جدید نداریم شرمنده

عزاداریهاتون قبول باشه انشالاشب های پر فیض قدر، یاد همدیگه و تمام مریضها و یتیما و فقرا و ... باشیمممممممم 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ