شروع کلاسهای ق ل م چی و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠
شروع کلاسهای ق ل م چی و ...

سه شنبه شب٬بعد از شام٬ من و امیر با هم رفتیم خونه ی عموم٬مامان اینا همراه هستی و بیتا همراه پسراش هم اومدن اونجا٬ تا یکسر به زنعموم که تازه چهلم مادرش تموم شده بزنیم و به اصطلاح از عزا درش بیاریم٬من وقتی رسیدم هستی اونجا بود و از همون دم در جیغ میزد وای مامانم اومد وای مامانم اومد٬تا منو دید پرید و از گردنمآویزون شد و هی بوس و فشار دو طرفه که دیدم یواشکی کیارشم اومده بغل دستش وایساده که یعنی منم٬هستی رو آروم ول کردمو کیارش رو همونجوری بغل کردم و چلوندمش٬ تا آقا کیان از دستشویی تشریف آورد و از اون دوتا محکتر پرید گردن خاله نوشین٬منم که گردن سالممممممممم٬اینقدر از دیدنشون با اون هیجان خوشحال بودم که به روی خودم نیاوردم٬هستی تمام مدت بغلم بود و کیان برام یک شلیل خرد کرده بود نگینی(ای جانم آورده بود میگفت برای خاله خردش کردم) همون یکساعت بچه ها حسابی شیطونی کردند،من و امیر٬ هستی رو برداشتیم و اومدیم خونه٬تازه رسیده بودیم که محمود انگشتش رو با تیغ موکت بری برید و همراه امیر(طفلی داداشم شده اورژانس هی منو میبره هی ...)رفتن درمانگاه و اتاق عمل و ۴ تا بخیه ...٬منم هی زنگ میزدم و به هستی که بی توقف گریه میکرد که بابام دستش قطع شده٬دلداری میدادم تا بگیره بخوابه٬تا بیان خونه ساعت نزدیک ۳ نیمه شب بود٬نمیدونم از استرس اون شب بود یا آلودگی یا هر چیز دیگه که وقتی چهارشنبه صبح بیدار شدم٬چشم چپم از داخل و خارج شدیدا درد میکرد و متورم شده بود٬دردشم هی بیشتر میشد تا جایی که وقتی چشمم رو باز و بسته میکردم تمام صورتم درد میکرد٬اصلا حاضر نبودم برم دکتر٬برای همین تحملش کردم ولی ناله هم میکردم٬دیگه ساعت ۱۲ شب امیر رفت و خودش از داروخانه یک قطره ی استریل چشمی برام خرید که ریختم ٬ولی همچنان همونجوریه و دردم میکنهولی حوصله ی دکتر ندارم همچنان

پنجشنبه صبح کابینتها رو آوردن که شنبه به بعد بیان برای نصبش٬عصر هم٬ همراه امیر و محمود رفتیم و وسایل لازم برای کابینتها رو خریدیم،گاز و هود و فر و سینک،وای که چقدر هوا گرم بود یعنی من کباب شدم ساعت ۹ شب تو خیابون٬یادم نمیاد تا حالا اون ساعت شب ٬توی تهران اینقدر گرمم شده باشه٬امروزم از صبح تا حالا محمود و امیر مشغول کار هستند٬همون یکساعتی که رفتیم ناهار بخوریم و برگردیم داشتم از گرما بال بال میزدم(دو هفته بیشتره که گاز ندارم و دیگه حالم از هر چی غذای بیرونه داره بهم میخوره٬دقیقا روزی یک وعده بیشتر غذا نمیخورم خودم)٬اصلا دلم نمیخواد تو این گرما بیرون برم٬همون جلوی کولر نشستن رو ترجیح میدم و دوست ندارم برم بیروناینم عکسهای داغ امروز خانومی قبل از رفتن٬در واقع آخرین عکسای قبل از کوتاهی موهاش٬احتمالا فردا ببرمش و پایین موهاشو کوتاه کنم 

 پی نوشت ۱:بالاخره بعد از یکماه و نیم که شدیدا به خاطر بی نظمی تو برنامه ی تابستون ق ل م چی از ثبت نام هستی پشیمون شدم٬ امروز زنگ زدند که کلاسهاش از یکشنبه شروع میشه و کلاسها کلا یکشنبه و سه شنبه هستش٬یعنی میخواستم به خانومه هر چی از دهنم در میاد بگم٬ ولی از اونجایی که حالا حالاها نمیتونم به کسی حرف توهین آمیز بزنم٬ خیلی محترمانه ولی عصبانی بهش گفتم که به خاطر بی خبری از برنامه ی اونا و روزهای کلاسهاشون٬ هستی کلا کلاسهای مدرسه شو که شنبه دوشنبه بود و اونا چند بار به من تاکید کردند که کلاسهای اونا هم شنبه دوشنبه هستش٬از دست داد و بعد از چند سال بین کلاسهای زبانش فاصله افتاد و حتی کلاس زبان هم نتونست بره و ...حالا از روز یکشنبه ٬باید دوبار در روز٬ برای رفت و برگشت خانومی٬ از خونه بزنم بیرون و هوای خوب تنفس کنم ٬دو هفته هستش که کلاس پیانو هم نرفته٬یعنی معلمش گفت چون خونه نبوده و تمرین نداره کلاس نره بهتره و تمرین کنه٬اما هنوز نمیشه از پیانو استفاده کنه ٬برای همین ارگش رو درآوردم بیرون٬ تا فعلا با اون یه جوری سر کنه و ...

پی نوشت ۲:حداقل دو هفته ای کار مونده و من همچنان امیدوارم تا ماه رمضون تموم بشه انشالا

پی نوشت ۳:تو اتاق نشستم که امیر با غش غش خنده اومده تو اتاقم٬وای نوشیننننننن این دخترت چه بی سواده٬هستی هم عصبانی پشت سرش وایساده میگه٬ دایی خب من درست میگم خودت بی سوادی٬میگم بگید ببینم باز چی شده؟امیر با خنده :هستی میگه یخچال اتاق بابام بوسچ(bosch)هستش،هستی هم برای دفاع از خودش، دست منو گرفته که برم روی یخچال رو بخونم و ببینم که نوشته بوسچ،گفتم الهی من فدای اون سوادت بشم، اون بوش هستش نه بوسچ ولی شما درست میگی اون ....خلاصه دو روز امیر میره میاد به هستی میگه مارک یخچالتون چیه؟؟

پی نوشت ۴:دوباره فصل ورقه صحیح کردن و نمره دادن رسید و کلی تلفن و اس از دانشگاه که تشریف بیارید و ورقه ها رو ببرید و سریع نمره ها رو اعلام کنید، که کلاسهای تابستانی شروع داره میشه، ولی این شوهر گرفتار و ...هنوز ورقه ها رو نیاورده،حالا تازه بیاره کلی هم باید من التماس کنم که زود باش دیر شد،خداییش یک دقیقه وقت تلف شده نداره اینروزها،از صبح اصلا ندیدمش جز وقت ناهار،فکر کنم این ترم خودم باید تنهایی نمره بدم به دانشجوهای محترم،هنوز ورقه ها رو ندیده کلی تلفنی و ...سفارش نمره گرفته محمود،اونم که حساس ،برعکس هرکسی رو بهش بسپرن بیشتر زوم میکنه روش،خلاصه درستون رو خوب بخونید و موقع امتحانا التماس نکنید و زیر ورقه ها نامه ننویسید لطفااااااااااا

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ