دوری از تمام هستی دنیا و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠
دوری از تمام هستی دنیا و ...

از اون هفته تا امروز٬ ۵ روز تمام ۳ نفر گچ بر٬ تو خونه کار میکرد و ۴ روز تمام ۳ تا نقاش ٬که اونا هم دیشب کارشون تموم شد٬امروز استراحت من بعد از ۹ روز تو اتاق خودم زندانی شدن بود(نمیخوام بگم که چقدر بهم سخت گذشت تو یه اتاق صبح تا شب تک و تنها با بوی رنگ و ...که اگر لپ تاپ و نت و موزیک نبود میترکیدم ٬حتی روزهایی هم که محمود خودش خونه بود و نیازی به من تو خونه نبود بازم تنهاش نذاشتم و احساس کردم بالای سر خونه زندگیم باشم آرامشم بیشتره٬بیشتر از یکماهه تا خونه مامانمم نرفتم و ...)٬تا فردا بیان برای کف پذیرایی و آشپزخونه که اونا هم سه چهار روز پیش بینی کردن٬هستی از یکشنبه ی پیش رفته خونه ی مادر جون و پدرجون و یکهفته س که ندیدمش٬با اونکه نمیخواستم به خاطر کار خونه مزاحم کسی باشیم حتی مامانم٬ ولی دیدم این بچه از وقتی تعطیل شده توی خاک و کثیفی و بی تلویزیونی و ...بوده٬حتی هنوز دستگاه وی که برای تولدش خریدیم نتونستیم براش باز کنیم و اصلا نمیدونیم تو اون جعبه ها چی هست٬ حسابی مادر جون داره از وجود نازنین و زبون درازش فیض میبره و طفلی صداشم در نمیاد٬هر وقت زنگ میزنم از صداش خستگی میباره و معلومه هستی کلی ازش حرف میکشه٬دیروز که با هم رفتن حموم اینقدر به خاطر محکم شستن سرش توسط مادر جون نق زده تو حموم(یادش بخیر من و بیتا هم همیشه از دست مامانم فراری بودیم٬ولی الان حسرتم که مامانم یکبار دیگه سرمو اونجور محکم و با دل و جون با کف دستش بشوره و تمام عشق و محبتش با دستای مهربونش بهم منتقل بشه٬وای مامان آذر فدات بشم مننننن٬یهو چقدر احساس کردم دلم برای مامانم و هستی تنگ شده اشکم در اومده الانننن)که مامانم کلافه شده بود٬زنگ زد بهم گفت به محض اینکه هستی اومد خونه٬میری موهاشو کوتاه میکنی٬این بچه وقت مو بلند کردنش نیست٬اصلا کف سرشو خوب نمیشوره و ....خلاصه از مقام بالا دستور صادر شد که به علت خوب نشستن مو و شونه نکردن و نامرتب بودن هستی خانوم و نذاشتن اینکه کسی خوب بشوره و خوب شونه کنه و ...به سرعت باید موهاش کوتاه بشه٬خودم وقتی موهاشو میبینم کیف میکنم و واقعا دلم نمیخواد کوتاهش کنم٬ ولی اینجوری هم نمیشه ولش کرد٬چون واقعا اگر زورش نکنم موهاشو اصلا شونه هم نمیکنه٬ هر وقتم من میخوام شونه کنم٬ اینقدر جیغ و هوار و ....که مجبورم با داد و بیداد یه جوری سر و تهش رو هم بیارم٬احتمالا ببرم نصفه موهاشو کوتاه کنم٬ که یهو تو ذوقش نخوره ٬محمود هنوز راضی نشده و برای اولین بار موافق کوتاهی موهای خانومیش نیست٬ ولی من میتونم اونم گول بزنم ...٬روی هم رفته به هستی خوش میگذره و از صداش معلومه هر روز سفارش غذای اونروز و برنامه ی پارک و ...اون میزاره٬ولی برای من که فقط تو٬ دو سه تا سفر خارجی هستی رو یکهفته ندیدم٬ خیلی سخت میگذره و دلم براش یک ذره شده٬مدام تو تختش وول میخورم و بالش و عروسکاشو بو میکشممممممم٬بعد از تموم شدن کار کف پذیرایی میارمش خونه٬ که نهایتا باید تا چهارشنبه ظهر خونه باشه ٬که اینهفته ببرمش کلاس پیانو٬ چون اونهفته هم نبردمش و نتونسته به خاطر جمع بودن پیانوش و خونه نبودن تمرین کنه٬کلا زندگی ما بدون هستی یعنی هیچ یعنی پوچ یعنی یک خونه ی سوت و کور و بی جون و بی صدا و ....٬خدا ٬هیچ خونه ای رو بی زن و بی زلزله هاش نکنه انشالااااااااااااااااااااااااااااااا٬ اینم یک عکس قبل از رفتنش وسط خرت و پرتای اتاق کار باباییشهمچنان اون اتاق و بقیه ی اتاقها همون شکلیه٬موندم من میخوام چه جوری با این گردنی که دوباره پریشب یهو قفل شد و تا ۲ نصفه شب درمانگاه بودمو و با ۶ تا آمپول یکمی الان بهتر شده و ...اینهمه خاک و کثافت رو از خونه زندگیم بیرون کنم و همه چیز رو شسته و مرتب بچینم و ...٬قرار هست کارگر بگیرم٬ ولی خیلی کارهامو نمیتونم به کسی بسپارم و باید حتما خودم انجام بدم

پی نوشت ۱:احتمالا از هفته ی دیگه کلاسهای ریاضی و علوم ق ل م چی شروع میشه و خانومی ما از این بی خیالی و بی کلاسی در میاد

پی نوشت ۲:انگار خدا این داداش کوچیکه رو٬ تو این کارای خونه برای من فرستاد٬طفلی از روزی که سر ب ا زیش تموم شده تقریبا پیش منه و بار بیشتر کارا رو دوشش و پا به پای محمود کار میکنه و شرمنده مون میکنه٬اینقدر هم با محمود جورن که من بهشون حسودیم میشه٬هی نوشابه پشت نوشابه که واسه هم باز میکنند ٬هر جا میرن با هم میرن٬ هر چی میخورن با هم٬هی فردین بازی سر کارا و ...اهههههه چه لوسن این دوتااااااااا٬ هستی رو دادیم امیر رو گرفتیم٬البته هوای منم خیلی داره٬اون شب که گردنم گرفته بود٬ به زور منو یک نصفه شب برد دکتر خودش٬یکبارم واسه سردردم برد٬یکبار رفتیم خرید و از اونجایی که تو این دوران مقدس حسابی رانندگیش خوب شده٬ اولین کسیه که من و محمود با خیال راحت ماشین میدیم بهش٬ امروزم کلی خودش برام خرید کرد و بعد از ماهها که اصلا یادم نمیاد کی بود٬ماشین منو برد کارواش و برقش انداخت٬البته من هنوز ندیدم و تعریفش رو شنیدم٬تازه از بس دزدی و خلاف دیده تو این مدت خیلی تیز شده تو همه چیز و خیلی راحت متوجه شد که در ماشین من ٬سمت شاگرد یکبار توسط دزد محترم باز و جای کلیدش٬ کاملا له شده٬طوری که دیگه سوییچ توش نمیره و من و محمود اصلا متوجه نشده بودیم٬فقط من یادم اومد یکماه پیش یکروز که اومدم سوار ماشین بشم دیدم در بازه و ...خلاصه یه جوری تو اتاق بهم سرویس میده ٬که اصلا من کارگرا رو نمیبینم و لازم نمیشه از اتاق بیام بیرون٬غذا میاره میبره٬ چایی میاره٬ آب میده ...٬بیشتر از همیشه حسن برادر و تکیه گاه داشتن رو ٬حس کردم و به وجود نازنینش میبالم(حسودی نکنیا به تو هم میبالم) و دلم برای هستی و اونایی که برادر ندارن میسوزه شدیددد٬انشالا منم بتونم خواهر خوبی برای خواهر و برادرام باشم و زحمات و خوبی هاشون رو تو روزهای سخت جبران کنم

پی نوشت ۳:بعد از تموم شدن کار کف٬کابینتها و در کمد دیواری ها و کارهای نجار و یه چند تا خرده کاری میمونه که امیدوارم تا ماه رمضون تموم بشه انشالااا

پی نوشت ۴:چند تا مهمونی بزرگ گردنمه ٬که بعد از کارام باید اونا رو راه بندازم٬ ۳ تا داماد و یک عروس هم باید پاگشا کنم به امید خدا٬دو تا خانواده ی همسری دو تا خانواده ی خودم و ...

پی نوشت ۵:حتما در اولین فرصت بعد از تعمیرات٬باید چندتا متخصص برم٬که یکیش برای گردنمه که بدجوری اذیت میکنه و بیشتر از این نمیتونم تحملش کنم٬یکیش دندون پزشکی و یکیش متخصص قلب و زانو و ...خلاصه قراضه ی قراضه شدم رفتتتتتتتتتتتتتتتخدا به همتون سلامتی و دل خوش بده انشالا٬خیلی سعی کردم زیادی ناراحتی و غرغرهامو٬ تو این شرایط خسته کننده بروز ندم٬ که شما خوانندگان عزیزم٬ که از وبلاگ ما انرژی مثبت میگیرید اذیت نشید٬دیگه ببخشید اگر ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ