چهارشنبه ای شومممممم و کلی گرفتاری - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
چهارشنبه ای شومممممم و کلی گرفتاری

تمام هفته ای که گذشت،هستی امتحان داشت و من فکر مراسم عروسی وسط هفته بودم که ،اول هفته مادر زنعموی عزیزم،فوت کرد و ....شاید نسبت مادر زنعموی آدم نزدیک نباشه، ولی ما یک نسبت دیگه هم باهاشون داشتیم و از زمانیکه یادم میاد ...خدا رحمتشون کنه و روحشون شاد،ناراحتی من زمانی بیشتر شد که وقتی همون شب شنبه ،که فهمیدم رفتم خونشون،دیدم زنعموم شوکه شده و از گریه و زاری خبری نیست و اصلا تو حال خودش نیست،جیگرم کباب شد وقتی تو اون حال غریب دیدمش،هر کاری کردیم گریه نکرد و فقط نگاه میکرد،پدرش که خیلی وقته فوت کرده،خواهر و دخترم نداره(یه برادر داره٬سه تا پسر)،رابطه خیلی خیلی نزدیکی با مامانش داشت و ...سه شنبه مصادف شد با مراسم سوم مادر زنعموم و ما تو مراسم حنابندان پسرعموی هستی شرکت نکردیم و عذرخواهی کردیم،و اما چهارشنبههههههههههههههه،که عروسی پسرعموی هستی خانوم بود و باید ساعت ۷ توی مراسم میبودیم،ساعت ۲ تا ۴ با هستی رفتیم آرایشگاه تا موهامونو درست کنیم،موهای هستی رو فقط یه شسوار کشیدن و صافش کردن ...،وقتی رسیدیم خونه و در رو باز کردم و پامو گذاشتم توووووووووووو،وای خدا نصیب هیچ زنی نکنه٬دیدم پام رفت تو آب،چشمتون روز بد نبینه،همینجور با ناله و جیغ و آه پامو گذاشتم وسط آبا و تا دم آشپزخونه اومدم و دیدم،تو همون تایم کوتاه که نبودیم،نمیدونم به چه علتی(احتمال میدم یکی از همسایه های دالبغفبغعنهعاغهعهعاه (فحش بود اینا)تو آشپزخونه ش فنری چیزی زده باشه ) آب از سینک ظرفشویی من زده بود بالا و سرریز شده بود و علاوه بر تمام آشپزخونه تا وسط پذیرایی و زیر میز ناهارخوری و فرش و قالیچه ها و ....غرق آب،فقط خدا میدونه با اون قیافه که آماده ی عروسی رفتن بودم چه حالی شدم؟؟؟دقیقا آب تا پذیرایی حدود یک سانتی ضخامت داشت،اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم؟؟فقط یادم میاد زنگ زدم به نگهبانی و با جیغ و داد گفتم که کدوم آدم نفهمی فنر زده و ...به من هیچ ربطی نداره هر کی بوده برام پیداش کنید ،تمام خونه مو آب برداشته ،هر کی بوده باید بیاد خودش تمیز کنه و ...نگهبانی قسم و آیه که هیچ کس کاری نکرده،باور کنید ما هیچ کس رو از صبح ندیدیم که ...(هیچ کسی هم گردن نگرفت و خودشو آفتابی نکرد)گوشی رو گذاشتم و فقط نگاه کردم، واقعا نمیدونستم از کجا و چه جوری با اون موها و ...آب رو جمع کنم(آب هم بوی گندی میداد که ...)،زنگ زدم به محمود که خدا رو شکر مثل همیشه جواب نداد و فهمیدم تو جلسه تشریف داره،زنگ زدم به منشیش،تا خواست بگه خانوم ...آقای مهندس تو ج ....گفتم خانوم اصلا به من نگید کجاست و داره چیکار میکنه،فقط همین الان هرجا هست پیداش کنید و بگید خودشو برسونه خونه٬ تمام خونه مون رو آب برداشته و از من کاری برنمیاد،زود گفت،چشم چشم خانوم مهندس،همین الان پیداشون میکنم،همون موقع در زدند و دیدم سرایدار که یه پسر افغانی هستش پشت دره،تا منو دید گفتم،حبیببببببببب به فریادم برس (الان که یادم میوفته خنده ام میگیره)،اومد تو و با یه نگاهی به قیافه ی من گفت ،چند تا لگن و ابر و دستمال بیارید من خودم کمکتون میکنم،گفتم هر کاری میتونی خودت بکن من میخوام برم عروسی،اگه به این آب دست بزنم ،دیگه نمیتونم برم و فامیل نزدیکم هست و ....،گفت نه اصلا کار شما نیست خودم تمیز میکنم،اون طفلی شروع کرد به خالی کردن ظرفشویی تو توالت و با ابر آب جمع کردن از زمین و ...که محمود زنگ زد و گفت،سلام عزیزممممممممم چی شده؟؟؟گفتم چی نشده،خونه رو آب برداشته، خودتو برسون خونه،حبیب اومده،من آرایشگاه بودم ....(همچین تند تند میگفتم پشت سر هم)گفت من که نمیتونم پرواز کنم،خودتتتتتتتت،گفتم حرفشو نزن من نمیتونم فرش زیر میز و میز ناهارخوری و ....جابه جا کنم و ...،گفت مگه آب به پارکتهای پذیرایی هم رسیده(خودش وقتی اومد گفت فکر کردم چیز مهمی نیست و میخوای منو بکشونی خونه)گفتم وای محمود میگم آب خونه و برداشته، چند سانت آب وایساده تو خونه بدووووووووو،دیگه نفهمیدم کی قطع کرد و از وسط جلسه پرید بیرون(گویا منشی یه کاغذ میبره تو جلسه میزاره جلوش و ...)،من همچنان تو شوک بودمو و پارکتهای خیس و باد کرده و فرش خیس و بو گرفته ی زیر میز ناهار خوری رو که تا حالا شسته نشده بود و ....محمود ساعت یکربع ۶ رسید خونه،خیلی تعجب کرد ،ولی سریع لباساشو در آورد و همراه حبیب تا خود ساعت ۸ فقط زمین خشک کردن و یکی اومد فنر زد و ...،منم تمام مدت تو اتاق خودم داشتم فکر میکردم چه جوری خونه رو تمیز کنم و تکلیف پارکتهای نابود شده و ...ساعت ۸ محمود رفت حموم و با قیافه ی کج و کوله ساعت ۹:۳۰ رسیدیم عروسی،تا ما ۴ تا عکس بندازیم ساعت شد ۱۰ و شام آوردن و ۱۱ هم خداحافظ،همگی رفتیم خونه ی داماد و تا گوسفند کشتند ،کادوی روز پایتختی رو هم دادم به مادر داماد و ازش عذرخواهی کردم و گفتم فردا نمیتونم خونه رو تو اون وضع بزارم و بیام،که کلی تشکر کرد و گفت با اون وضعیت همینکه اومدید خیلی ممنون و ...،اومدیم خونههههههه،وای چه بوی گندی میومد،فرشهای نمداری که تو توالت جمع شده بود و ...،رفتم آشپزخونه دیدم هیچ کاری نمیتونم انجام بدم ،هر جای آشپزخونه و جلوی پذیرایی پا میذاشتیم آبی که زیر پارکتها رفته بود و ...از درزها میزد بیرون،محمود اومد گفت،ولش کن خودتو اینقدر عذاب نده،کاریه که شده ،درستش میکنم و ...،گفتم وایییییی از خسارتش گذشته کلی دردسر و خاک و خل و ...،با آه و ناله رفتیم خوابیدیم،پنجشنبه صبح تا عصرم باور کنید نمیدونستم چیکار کنم،هیچ کاری فایده نداشت،ساعت ۲ محمود اومد خونه،زنگ زد اومدن تمام فرشها رو بردن قالیشویی،تازه توالت خالی شد، اما چه توالتیییییییییییییی؟؟؟اینقدر اینور اونور رو نگاه کردم،محمود گفت بیا با هم تمیز کنیم،البته زیاد خودتو اذیت نکن، چون قراره کارگر بیاد واسه حموم و ...همه جا کثیف میشه و ....خلاصه برای اولین بار تو این ۱۰ سال، محمود جاروبرقی کشید تمام خونه رو،دستش درد نکنه اینقدرم تمیز کشید،منم رفتم توالت سیاه شده و حموم و زیر سینک دستشویی و تی تمام خونه و مرتب کردن آشپزخونه و ...،تا ۱۱ شب سرپا بودم ولی چه فایده،هنوزم هرجا پا میزاریم آب میزنه بیرون و ...،قرار شد فعلا یه جوری سر کنیم تا کار تعمیرات خونه تموم بشه و ببینیم در آخر کار چه فکری برای زمین میکنیم ،الان با یک خونه ی خالی از فرش و کلی کار و تعمیرات و ...روبرو هستیم و احتمالا از شنبه بیان برای کاشی حموم و ....هستی خانومم یه حالی میکنه من سرم گرمه و بالای سرش نیستم،همچین منو دور میزنه و میره قهوه ی تلخ میبینه و ...انگار نه انگار سه تا امتحان داره تو این هفته،دقیقا وسط امتحانای خانومی،دو تا عروسی و عزا و تعمیرات و ...خدا خودش تو نتیجه ی امتحانای هستی، دستکاری کنه انشالااااااااااا 

پی نوشت ۱:کاریه که شده،منم میدونم٬ ولی کلا کلافه و خسته و ...،با کار محمود که زمان امتحانای دانشگاهم هست،میدونم که خونه تا دو سه ماهی تو همین وضعیت نا به سامان خواهد موند،چون فقط جمعه ها خونه اس و میتونه بالای سر کار باشه و ...حوصله ی هیچی ندارم و از فکر زیر و رو شدن خونه ،اونم دست تنها و بدون کمک ...،مامانمم قرار بود عمل کنه و بیاد خونه ی ما ،که من مواظبش باشم،ولی فکر کنم اونم عقب بیوفته،روی هم رفته و نرفته٬ فعلا نوشین کلا تعطیله

پی نوشت ۲: تعطیلات هستی خانوم داره شروع میشه و باید به فکر پر کردن اوقات فراغتش باشم،از اونجایی که هستی کلا بچه ی اکتیوی هستش و اصلا نمیتونه دو دقیقه بیکار بشینه٬ برای اینکه بیشتر وقتش رو جلوی تی وی و سریال نگذرونه٬ باید حتما وقتش رو پر کنم٬ فعلا از ق ل م چ ی زنگ زدند و قراره دو روز در هفته ٬صبح تا ظهر٬براشون کلاس علوم و ریاضی چهارم رو بزارن و ...که منم با مشورت محمود استقبال کردم و قراره فردا ثبت نامش کنم٬خودشم اینقدر استقبال کرد که نگووو٬چون کلاس چهارم٬ مشکلترین سال تو دبستان هستش٬با یه آمادگی٬ سال جدید رو شروع کنه خیالم راحت تره٬نگاهی به آینده ی پارسال هم خیلی خوب بود و راضی بودم٬البته پارسال کلاس نداشتند و فقط آزمون بود٬ ولی چون چهارم و پنجم مهمتره و تیزهوشان و ...دارند٬براشون کلاس گذاشتند که بهتره٬دنبال یک کلاس نقاشی خوب و ادامه دار میگردم٬ که نزدیک خونه مونم باشه٬بتونم همیشه ببرمش٬نمیخوام خیلی مسیر دوری باشه٬لطفا اگر جایی رو سراغ دارید٬ حتما برام آدرس و شماره تلفنش رو بزارید

پی نوشت ۳:همچنان شبها یکی دو ساعتی که میام نت٬وبلاگهای قشنگتون رو میخونم٬لطفا بابت کامنت نذاشتنم و دیر پاسخ دادن به سوالهاتون٬ دلخور نشید٬کامنت نذاشتن دلیل بر نخوندن وبلاگهاتون نیست٬خیلی خیلی درگیر و مشغول و گرفتارم٬لطفا درک کنیددددددددد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ