تولدت مبارککککککککککککککک هستی من - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
تولدت مبارککککککککککککککک هستی من

سلام به روی ماه تک تک شما دوستان عزیز و دوست داشتنی ٬که بدون پست جدید و تولدی هم٬ما رو شرمنده کردید و با کلی اس ام اس و کامنت تبریک٬ یک دنیا خوشحال و پرانرژیمون کردیدوای چه لذتی داشت وقتی دیروز همینجوری اومدم یه سر نت٬دیدم یه عالمه کامنت ٬تو روز تعطیلی برای تبریک تولد هستی خانوم داریممممممممممم٬قربونتون برم که اینقدر مهربون و عزیزید٬همینجا از دوستانی که تو وب خودشونم تولد هستی رو تبریک گفتن٬ بسیار بسیار ممنونمممممم حالا بریم سراغ ماجرای تولد خانومی٬متاسفانه از جمعه ی پیش٬ که گردن و کتفم خیلی شدید اسپاسم شد٬تمام طول هفته ی پیش درد من هیچ فرقی نکرد و همچنان باهاش شدیدا درگیر هستم٬مخصوصا که به دست چپم هم میزنه و خیلی ناراحت کننده و آزار دهنده هستش٬از اونجایی که بررسی کردم و میدونم که گردنم مشکل داره(دنده گردنی) و جز مراعات کردن کار دیگه ای نمیشه کرد٬آمپولهای دکتر رو زدم و تاثیر زیادی ندیدم و همچنان منتظرم که ...خوب شد که بابت تولد گرفتن٬ به هستی قولی نداده بودم٬ وگرنه مجبور بودم کنسلش کنم که خیلی ناراحت میشد ٬طبق برنامه٬ یک تولد کوچولو با پسر خاله ها٬ تو کن براش گرفتیم ٬که خدا رو شکر خوب بود و منم بیشتر از این اذیت نشدم(تمام هفته ی پیش آشپزخونه تقریبا تعطیل بود و همش یه چیزی سنبل کردیم و ...)هزار ماشالا بهشون٬با اونکه بزرگ شدن٬ ولی هنوزم وقتی بهم میرسند کولاک میکننننننننننن شدید٬به هستی گفته بودم که چون مهمونامون خیلی کم هستند٬کیک سفارش نمیدیم و همون روز یه کیک میخریم٬اولش چیزی نگفت٬ ولی روز قبلش خیلی ناراحت بود و میگفت من کیک همینجوری دوست ندارم٬ کیک سفارشی میخوام٬منم که خودم دلم نیومده بود امسال کیک سفارشی نداشته باشه٬هستی و محمود رو سورپرایز کردم و خودم یک جوجه تیغی براش سفارش داده بودم٬میخواستم کیکش متفاوت باشه و از اون باربی و عروسک و خرس و عکس و ...دربیاد و یه مدل دیگه که فکرشو نمیکنه باشه٬روز موعود وقتی دوتایی رفتیم تو قنادی٬که مثلا یه کیک بخریم٬با کلی اخم اومد تو٬تا نگاهش خورد به جوجه تیغی گفت٬کاش این کیک من بود٬منم گفتم آقا میشه اون کیک رو بیارید؟؟بعد قبض رو در آوردم و دادم٬هستی چشماش برق میزد از خوشحالی٬همونجا بغلم کرد و گفت مامان مرسییییییییییی٬میشه بگی اسممو روش بنویسن٬گفتم اسمتو روش نوشتن عزیزممممموای چقدر لذت بخش بود ٬اونهمه خوشحالی و ذوق کردن هستی٬بدو بدو اومد طرف ماشین و به باباش گفت و .....

هدیه های هستی هم٬از طرف من و باباش یک دستگاه وی با مخلفاتش بود ٬که من نقشی تو انتخاب هدیه ی امسالش نداشتم و محمود خودش تنهایی رفت و خرید(مثل پی اس پی پارسال٬ اجازه ی حتی در آوردن از جعبه هم نیست٬ تا ۵ خرداد که خانومی تعطیل میشه)٬خاله و دایی ها و مادرجون اینا هم٬پول و سکه و کارت هدیه و ...دادند که دست همشون درد نکنه٬اون چراغ خواب رو ٬دوستم روز قبلش٬ توسط شوهرش برای هستی فرستاد و کلی شرمندمون کرد٬فرشته جون دست گلت درد نکنه خانومی٬انشالا تو شادیهاتون جبران کنیممممممممممم

پی نوشت ۱:روز معلم٬محمود مثل خیلی از شما٬که با تبریکاتون بابت روز معلم به من٬کلی خجالتم دادید٬با یک شاخه گل برای من خونه اومد٬بعدش چند تا عکس٬ با کیک من و هستی برای محمود و گل من انداختیممممممممممممممممالبته صبحش رفتم مدرسه٬و هدیه ی معلمهای هستی رو٬ با چند تا مامان دیگه دادیم و اومدم خونه

پی نوشت ۲:امروز فقط و فقط به خاطر خرید سالانه٬ که معمولا برای هستی از نمای ش گاه کتاب٬ انجام میدم(دخملی ما٬ بدجوری به هرشب کتاب خوندن قبل از خواب٬ عادت داره و من هرسال به اندازه ی یک داستان هر شب٬ براش کتاب میخرم که بی خوراک نمونه بچمممم)٬دو ساعتی با محمود رفتیم نمای ش گاه٬ واییییییییییییییییییی چقدر شلوغ و گرم و ...خداییش کتابهای خوبی میشد پیدا کرد٬ ولی نه مکانش رو دوست دارم با اونهمه فاصله بین شبستان و قسمت کودکان و ....و نه نظم و ترتیب و ....با این گردن درد٬اینقدر چکونده شدمو ضربه خوردم و لگد شدمو ...فقط هم یه دوری قسمت کودک زدم و یک خرید از ق ل م چی برای کلاس چهارمش کردم٬به اصرار محمود تا شبستان و ناشران عمومی رفتیم تا من رمان بخرم٬ولی اونجا هم اینقدر وحشتناک شلوغ بود٬ که من مستقیم رفتم سراغ دو تا ناشری که میشناسمو ...٬خیلی زود زدیم بیرون٬از خریدم برای هستی راضی هستم و فکر میکنم کتابهای خوب و مفیدی براش خریدم٬از همش عکس انداختم که تو پست بعدی میزارم٬فعلا دو سری عکس مونده ٬که باید تو پستهای بعدی بزارم

پی نوشت ۳:برنامه ی امتحانات آخر سال هستی خانوم رو دادند٬از ۲۴ اردیبهشت تا ۴ خرداد امتحان داره و بعدش خدا بخواد٬تعطیلات ۴ ماهه ی خانومی شروع میشه و از حالا باید فکر ....

پی نوشت ۴:خدایاااااااااااااا٬همه ی مریضها رو لباس عافیت بپوشان و شفا بده٬به منم یه نگاهی بنداز و از این درد عذاب دهنده خلاص کنآمین یا رب العالمین

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ