سفرنامه ی آنتالیا 1 (خدایا عظمتت رو شکر) - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
سفرنامه ی آنتالیا 1 (خدایا عظمتت رو شکر)

سلام به همه ی دوستان عزیز و دوست داشتنیمون٬شرمنده که دیر اومدم برای آپ کردن٬ از پریشب که رسیدیم به علت تکون تکونهای هواپیما دچار تهوع بودم تا امروز که بهتر شدمحالا گزارش هفته ی گذشته و سفر رو مینویسم٬ البته میخوام کوتاه و خلاصه بنویسم حالا ببینیم میشه یا نه

سفر ما خیلی بی برنامه پیش اومد(برای همون کارای خونه و دادگاه و ...)٬اولش قرار بود ۲۹ اسفند تا ۶ فروردین بریم دبی ٬که یکروز قبل از پرواز فهمیدیم ویزامون نیومده و نمیتونیم بریم(تو پست قبل نوشتم)٬چون این سفر اولین سفر خارجی هستی بود و کلی خودش رو آماده کرده بود٬محمود تو همون آژانس مسافرتی برای هفته ی دوم برنامه ی سفر به آنتالیا(منطقه ی بلک٬ب و ل رو با کسره بخونید) رو جور کرد و شنبه ساعت ۱۲:۳۰ شب (۶ فروردین)٬پرواز داشتیم و ۱۳ فروردین هم ساعت ۴ عصر به وقت تهران برگشتمون بود٬کلا سفر خوبی بود٬هوا عالی بود ٬همه چیز خوب بود مخصوصا چیزی مثل معجزه برای من٬ که بی نظیر بود و تمام حکمت و ....این سفر و تغییر اون از دبی به آنتالیا رو در عرض یکروز بهم نشون دادو اونم دیدن و پیدا کردن بهترین و صمیمی ترین و قدیمی ترین دوستم (۲۰ ساله)بهاره بود که از سوم راهنمایی تا پایان دانشگاه(البته دو رشته ی متفاوت)و ازدواجمون با هم لحظه به لحظه زندگی کردیم و درس خوندیم ولی بنا به دلایلی ۷ سال بود که گمش کرده بودم و از دیدن و پیدا کردنش بعد از ۷ سال کاملا ناامید شده بودم(احتمالا اسمش رو بعضی هاتون شنیده بودید)ولی همون روز اول یکشنبه صبح ساعت ۹ ٬توی هتل خودمون در حال انگلیسی صحبت کردن برای گرفتن اتاقشون دیدمش و با گفتن بهارررررررررررررررراون برگشت و پریدیم بغل هم و ....واقعا شوک شده بودم و نمیتونم حال و روز اونموقع رو بهتون بگم ٬حتی هنوزم از شوک این دیدار و ....بیرون نیومدمچون بهاره برام خیلی عزیز بود و سالها در حسرت دیدنش بودممممممتوی این سفر بیشتر وقتمون با هم و در کنار هم بودیم و اصلا انگار نه انگار این جدایی بینمون بوده و دوباره خاطرات قشنگ و ....دختر کوچولوی بهار ٬باران هم دل هممون رو برده بود و حسابی با هستی دوست شده بود٬هستی هم تمام هوش و حواسش پیش خاله بهاره و باران و ...بودو تا میدیدم نیست میدونستم رفته دنبال بهار و باران

الان قسمت اول عکسها رو میزارم و در آخر چند مورد در مورد این سفر خواهم نوشت:

هتلمون یک مجموعه ی کامل تو بلک بود٬ که همه جوره تفریح و بازی توش داشت و کسی از هتل جایی نمیرفت و از امکانات هتل استفاده میکرد(چندین رستوران و لابی و استخرهای روباز و سرپوشیده و سالن گیم و بازی و مهدکودک و قایق سواری و دیسکو و .....همه چیز فیری با همون هزینه ی اتاق)

ما ساعت ۳ صبح به وقت آنتالیا ٬رسیدیم هتل که بهمون اتاق ندادند و مجبور شدیم تا ساعت ۹ صبح تو لابی و روی راحتی ها بخوابیم که این خودش از بدترین موردهای سفر بود که هستی و خودم خیلی خیلی اذیت شدیم و تجربه ای شد برای سفرهای بعدی و ....

خانومی در حال آفتاب گرفتن با کتونی و لباس و ....

بزرگترین پارک آبی خاورمیانه میگن تو این هتله که به علت تعمیرات بسته بود

اتاق ما خارج ساختمان اصلی و یکی از همین خونه های خوشگل و قلعه ای شکل بود

استخرهای بزرگ و زیبای سر باز٬ که کمتر کسی توش شنا میکرد به علت سردی آب

یک استراحت گاه٬ بین دو استخر سر باز

رستوران روی رودخونه (فیش بن)

رستوران مخصوص بچه ها که خودشون بتونند غذا بکشند(داخل مهد کودک)

خانوم گل من٬ توی قسمت بازی ها و گیم و ...

پی نوشت ۱:بیشتر روزها تو هتل بودیم و از امکاناتش استفاده میکردیم و شبا توی لابی دور هممممممو مثل بچه های خوب سر ساعت همراه هستی خانوم میخوابیدیمفقط یکروز تور کشتی رو خریدیم و از صبح تا عصر توی کشتی روی آب بودیم و یکروزم گشت شهر و سری به فروشگاه چرم زدیم و شوی لباسش رو دیدیم و خرید کوچولویی برای من کردیماز اونجا هم مرکز خرید میگروس چند ساعتی توقف کردیم که از بس گرون بود جز چند تیکه کوچولو برای هستی چیزی خرید نکردیم و ....کلا این سفرمون کم خرید ترین سفرمون بود٬ هم به دلیل گرونی و هم به دلیل حضور هستی که خیلی تو خرید اذیتمون کرد و غر زدددد

پی نوشت ۲:ما تو این سفر هستی خانوم رو بردیم و تا جایی که جا داشت سعی کردیم بهش خوش بگذره و مطابق میلش رفتار کنیم و ...ولی هم خودش اذیت شد و هم ما رو اذیت کرد(حتی توی کشتی که فقط به خاطر هستی رفتیم بهمون گفت که اصلا خوشش نیومده و تنها نکته ی قشنگ این سفر ٬خاله بهاره و باران بوده و بس ٬که این حرفش برای من و محمود خیلی گرون اومد ) و من و محمود بیشتر از قبل مطمئن شدیم که هنوز وقت سفرهای این مدلی هستی که توش چند ساعت علافی تو فرودگاه و هواپیما و روی مبل خوابیدن و خرید و غذاهای بدمزه از نظر هستی و ....داره نشده و از این به بعد هم٬ تو هر سفری هستی رو نخواهیم برد و نظر هیچ کس برامون اهمیتی نداره

پی نوشت ۳: بیشتر از همیشه و همه وقت٬خدا رو دوست دارم٬ که همیشه هوامو داشته و منو اینجوری به بهاره رسوندو یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم در آغاز سال جدید بر آورده شد٬امروز ۴ بار بهار بهم زنگ زد و من هر بار با شنیدن صداششش ....خدایااااا عاشقتممممم

پی نوشت ۴:بقیه ی عکسهای سفر و کشتی رو تو پست بعد خواهم گذاشت٬اینا آخرین پستهای وبلاگ هستی هستش که تمام عکسهاش به طور عمومی گذاشته میشه و به زودی عکسها به صورت خصوصی خواهد بود

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ