آقاجونم رفت ..... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
آقاجونم رفت .....

چقدر غم و شادی مون در کنار هم هستش و از یکساعت بعدمون بی خبریم....

ساعت ۶ بعد از ظهر روز سه شنبه٬ ۱۳ اسفند ۸۷ ٬آقاجونم برای همیشه ما رو ترک کرد و رفت....

چه حالی شدم.....با اونکه آقاجون مریض بود ولی فکر نمیکردم از دست دادنش اینجوری داغونم کنم٬خودم رو رسوندم خونشون و دیدم هنوز آمبولانس نیومده و مامانم داره خودش رو میکشه و....صورتش رو باز کرد تا من برای همیشه از آقاجونم خداحافظی کنم٬برعکس همیشه اصلا نترسیدم و خوب نگاهش کردم٬آمبولانس اومد و جلوی چشم ما و.....اونو برد و داغی سنگین به دلم نشست.....

آخرین عکس زنده بودن آقاجونم

تا آخر شب اونقدر گریه کردم که سردرد لعنتی نزاشت بیشتر بشینم و مستقیم رفتیم آمپول زدم و اومدم خونه و تا صبح.....چهارشنبه صبح٬یعنی دیروز به خاک سپردیمش و من که از صبح سرگیجه بدی داشتم کم مونده بود تو قبرهای خالی بیفتم که دایی منو گرفت.....

آخرین باری که آقاجون به خونه ما اومد(تولد هستی)همیشه دستای هستی رو میگرفت و میبوسید...

آقاجونم٬مهربونم٬عزیز دلم٬پدر بزرگ با معرفت و با شخصیت و آروم و مظلوم من رفت و من دیگه پدر بزرگ ندارم و بدجوری دارم میسوزم٬آقاجون٬ چقدر جات تو خونه خالیه٬تختت٬عینکت٬عصا و جای خالی صندلیت٬ بدجوری عذابم میده و از همون دیروز دلم برات یک ذره شده٬خدا رو شکر که تو این ۷ ماه مریضی همگی دور و برت بودیم و نمیذاشتیم تنها بمونی و دخترا و پسرات از هیچ کاری کوتاهی نکردن٬آقاجون٬ دیشب که شب اول قبرت بود به خواب مامان(فرزند بزرگت)اومدی و با گریه گفتی که دلت برای هممون تنگ شده و مامان با گریه بیدار شده٬آقاجونم٬ مامان دیشب حالش بد شد و عزیز همش گریه و بیقراری میکنه٬چرا تا عید نموندی که بازم ازت عیدی بگیریم؟؟؟آقاجون٬ تو که منو خیلی دوست داشتی و همیشه یواشکی بهم میگفتی تو خیلی برام عزیزی٬تو که عاشق هستی و محمود بودی.....آقاجونم ٬من تو رو میخوام و بدجوری دلتنگتم٬نمیدونم از این به بعد چه جوری میام خونتون٬عکس قاب گرفته ات تو خونه ٬داره باهام حرف میزنه و طاقت نگاه کردن بهش رو ندارم٬آقاجونم ٬بدون که خیلی خیلی برامون عزیز بوده و هستی و هیچ وقت اون چشمای درشت و مهربونت رو فراموش نخواهیم کرد.....حالم اصلا خوب نیست و سه روز که سردرد و سرگیجه بدی دارم و آرزو میکنم کاش یکبار دیگه میتونستم دستای مهربونش رو ببوسم....زندگی و عید بدون او٬چه بی رنگ و......چقدر دلم برات تنگ شده.....

آقاجونم٬ برای همیشه خداحافظ٬انشالا با ملائک محشور بشی

لطفا برای شادی روحش ٬فاتحه بفرستید و طلب آمرزش کنید٬ازتون ممنونم

پی نوشت:هر وقت حالم خوب شد٬ پست قبلی رو دوباره براتون آپلود میکنم تا عکسها رو ببینید(خیلی برام عزیزید)...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ