عکسهای روز عید و نتیجه ی دادگاه و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩
عکسهای روز عید و نتیجه ی دادگاه و ...

 امروز صبح٬ توی یکروز سرد و بارونی٬ساعت ۹ صبح برای پنجمین بار توی مزایده ی خونه شرکت کردیم٬از توی ماشین اس ام اس دوستان و دعای خیرشون شروع شد٬خداییش عجب معجزه ای میکنه این کامنتها و اس ها و محبت دوستان تو شرایط حساس و سختتتسر ساعت ۹ ما و وکیلمون و طرف مقابل و وکلیش توی اتاق مزایده حاضر شدیم و همین نشون میداد که اونا هم با آوردن وکیل قصد رقابت و بالابردن قیمت رو دارندبرعکس دفعات قبل استرس شدیدی داشتم و تا مسئول مزایده یک سری مطالب رو بنویسه سعی میکردم با صحبت با وکیل و محمود ....چکهای ۱۰ درصد کل قیمت خونه٬ روی میز گذاشته و مزایده شروع شد٬جالبه کسی که تا چند وقت قبل پول پیش خونه ما رو نمیتونست بده میلیون میلیون میرفت روی قیمت و وکیل ما که میدونست سقف خرید ما چقدره کم کم میرفت بالا٬وقتی دیدم طرف مقابل کامل دست ما رو خونده و میدونه با باطل کردن مزایده ما خریدار هستیم و داره نهایت سوئ استفاده رو میکنه٬قبل از اینکه به نهایت قدرت خرید خودمون برسیم به وکیل گفتم کافیه٬مثل اینکه خانوم فلانی هم واقعا قصد خرید دارند٬ ما بیشتر از این بالا نمیریم بزارین ایشون بخرنیه کمی بین من و محمود و وکیل حرف رد و بدل شد و من واقعا نمیخواستم از این بیشتر بالا بریم٬که وقتی اونا دیدند شوخی شوخی دارند مزایده رو برنده میشن٬از اونجایی که از اولم قصدی جز مردم آزاری نداشتند مزایده رو بیست میلیون بالاتر از قیمت کارشناس دادگاه٬به ما واگذار کردند و ما برنده شدیمدرسته که این مزایده رو خیلی سخت برنده شدیم و حدود ۶ ماه واقعا فکر و ذهنمون درگیر بود ٬اما بالاخره هر چی بود تموم شد٬ امیدوارم پولی که تا یکماه دیگه باید به حساب دادگاه بریزیم بدون مشکل جور بشه و ....البته جز پول خونه٬حدود ۲۰ میلیون هم وکیل خواسته که ۱۵ میلیونش فقط بابت باطل کردن مزایده است و ....وکیل گفته تا ۸ روز میشه به حکم دادگاه اعتراض کرد(هر چند طرف مقابل اینقدر راضی بود که با دمش گردو میشکست) و بزاریم بعد از ۱۰روز به کسی خبر بدیم٬ که اگر یه وقت مشکلی بود ...منم جز مامان و بابا و خواهر و برادرم و شما٬ به هیچ کس دیگه ای نگفتمخداییش مگه میشد به اینهمه قلب مهربون اهمیت نداد و تا ۱۰ روز منتظرشون گذاشت٬فوقش اینه که همه چیز بهم میخوره که فدای سر هممون٬میام و بدون هیچ ناراحتی میگم که نشد٬ حالا که تو غم و شادی با هم شریکیم٬ دیگه این حرفا رو نداریم که داریماز اونجا که اومدیم ٬محمود که مرخصی گرفته بود چند تا بانک رفت و بعدش یه ناهاری خوردیم و اومدیم خونه٬ساعت ۲ محمود رفت دانشگاه٬هستی خوابید و من دو ساعتی توی هوای ابری و اتاق تاریک دراز کشیدم و ...اینم از ماجرای خونه خریدن ما٬ که پروژه ای بود بس طولانی و خسته کننده و ....٬از همینجا از تک تکتون بابت انرژی های مثبت٬دعاهای خیر و نذراتون برای ما(مخصوصا مامان نیایش جون و یکی دو نفر دیگه)٬بسیار بسیار ممنونم و امیدوارم همیشه دلتون شاد و لبتون خندون باشه

عکسهای روز دوشنبه ی پیش٬روز میلاد حضرت رسول ٬که رفته بودیم جاده چالوس و به علت زیاد بودن عکسهای پست جشن تکلیف نذاشته بودمشون رو٬ الان میزارم:

هستی خانوم ٬توی ماشین در حال دیدن سی دی

سد کرج و هستی٬اینقدر سوال پرسید که محمود ....

اینم یک عکس برفی٬ داخل یکی از ده های اطراف سد کرج(سیرا)

پی نوشت ۱:روز جمعه ۱۳ اسفند٬دومین سالگرد فوت پدربزرگ مهربونمه٬چقدر دلم براش تنگ شده٬چقدر مهربون و خوب بودددددد٬چقدر هستی من٬ اولین نتیجه شو دوست داشتتت٬جمعه میریم خونشون و بعد از ناهار میریم بهشت زهرااااخدا همه ی رفتگانمون رو بیامرزه و رحمت کنه

پی نوشت ۲:از طریق تعدادی کامنت خصوصی متوجه شدم٬ که یک نفر توی وبلاگش کلی از عکسهای میز شام وبلاگ هستی(تولد هستی و حتی خونه ی مامانم پاگشای برادرم و کادوی عطر من و ...)رو بدون اجازه کپی کرده و گذاشته( خورشید )٬رفتمو وبلاگش رو دیدم ٬تقریبا تمام عکسهای میز شام و دسر و ....گذاشته و ادعا کرده همه رو خودش درست کرده و ....چون دیدم یک دختر ۱۵ ساله هستش براش کامنت گذاشتمو گفتم کار خوبی نکرده و ازش خواستم عکسها رو برداره ٬الان دو سه روز گذشته و هیچ توجهی نکرده٬جالبه که خودش توی پروفایلش علنا نوشته لطفا از وبلاگ من کپی نکنید(این تیکه بیشتر برام جای تعجب داشت)٬نمیخواستم توجه کنم٬ اما وقتی امروز فهمیدم اون بچه ای هم که عکسش رو گذاشته و ادعا کرده که خاله ی اون بچه هستش٬یکی از بچه های وبلاگیه که مامانش براش مینویسه و هیچ ارتباطی با اون نداره٬وظیفه ی خودم دونستم اطلاع رسانی کنم تا هممون پشت هم بایستیم و نذاریم این خونه های مجازی هم به .....کشیده بشه٬وقتی هممون اعلام تخلف کنیم دیگه کسی به خودش اجازه نمیده با مطالب و عکسهای وبلاگ دیگران وبلاگش رو آپ کنه و همه رو بزاره سر کاررررررررررر٬حالا دیگه خودتون میدونید٬این اتفاق برای هر کدوممون ممکنه پیش بیاد٬که با اونکه شاید زیاد مهم نباشه ولی خوشایندم نیست و ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ