جشن تکلیف هستی خانوم و کلی عکس - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
جشن تکلیف هستی خانوم و کلی عکس

روز دوشنبه میلاد حضرت رسول٬زدیم به جاده و تا رستوران توچال رفتیم و برگشتیم٬هوا کاملا ابری و بارونی بود و کلی هم برف دیدیم و کلی عکسهای برفی و بارونی انداختیمکه چون عکسهای این پست اختصاصی٬ خودش خیلی زیاده ٬اونا رو تو پستهای بعد میزارم

پنجشنبه ۵ اسفند ۸۹ ٬ساعت ۳ تا ۶ جشن تکلیف هستی خانوم بود٬برای اینکه یه موقع بچه ها خسته نشن صبح تعطیل بودن٬ساعت ۱۲ خودم گذاشتمش مدرسه٬ تا همراه اولیا مدرسه همگی با هم برن سالن جشن که خارج از مدرسه بودهمون موقع یک کیک خوشگل٬برای جشن تکلیف هستی و روز مهندس همسری عزیزم خریدم(من عاشق اینم که به هر بهانه ای دل همدیگه رو شاد کنیم و روز و شبی متفاوت از همیشه داشته باشیم٬کلا به مناسبتها خیلی اهمیت میدم٬حالا هر چقدر اون مناسبت کوچیک باشه)البته همینجا از محمود عزیزم٬ بسیار ممنون و سپاسگزارم که زودتر از من برام اس فرستاد و روز مهندس رو به من تبریک گفتبا اونکه من مدیریت خوندم ٬ولی محمود همیشه .....ساعت یک برگشتم خونه و یکسری کارامو انجام دادم٬با فاطمه جون ساعت ۲:۳۰ قرار داشتم که با هم بریم جشن(فاطمه جویکار عزیز٬ مثل همیشه ما رو تنها نگذاشت و خودش پیشنهاد داد که تو جشن هستی شرکت کنه٬با حضورش کلی منو هستی رو خوشحال کرد و با عکسهای قشنگی هم که گرفت ٬کلی به من کمک کردتازه هدیه ی خوشگلی هم برای هستی آورد که بسیار هستی رو خوشحال تر کرد و تنها بچه ای بود که هدیه گرفت و ...تلافی کنسرت بی هدیه اش حسابی در اومد٬همینجا باز هم از فاطمه ی عزیزم٬دوست و خواهر کوچولوم٬تشکر میکنم و امیدوارم بتونم تو عروسیش و روزهای شاد زندگیش جبران کنم)٬فاطمه به جای ساعت ۲:۳۰ نزدیکه ۳ رسیدکه چون من هستی رو میشناسم و میدونم چقدر حساسه به دیر رفتن من و ...استرس گرفتم و وقتی محمود اومد خونه٬ ازش خواستم خودش ما رو برسونه ٬خدا رو شکر ۱۵ دقیقه ای برنامه رو دیرتر شروع کردند٬ تا به قول مدیر٬ بچه ها که ازپشت پرده مامان هاشون رو چک میکردن ٬خیالشون راحت بشه و گریه و زاری نکنند(الهی قربون دل پاکشون برم مننننن٬یکی از بچه ها که مامانش دیر رسید چنان گریه میکرد که جیگر هممون کباب شده بود)برنامه دقیقا تا ساعت ۶ طول کشید٬من که کلا از نظم و مدیریت و پذیرایی و عکسها و هدیه ها و برنامه ها(نمایش همراه با موزیک شاد٬سرود٬دکلمه٬قرآن ٬یک گروه دف خانوم و ...) لذت بردم(مخصوصا که فاطمه هم کنارم بود و ...)٬احساس ذوق و شادی هستی از صبح٬ به منم منتقل شده بود٬بیشتر از همه دو رکعت نماز شکر٬دسته جمعی آخر برنامه که توسط یک خانوم با صوت و قرائت بسیار زیبا برگزار شد به دلم نشست و دیدن هستی و بقیه ی فرشته های کوچولو که اولین نماز ....اشک شوق رو به چشمام آوردبعد از برنامه٬ باز چند تا عکس انداختیم(کیک رو توی ظرف یکبار مصرف دادند تا بچه ها٬ببرن خونه و همراه مامان و باباااااا ها بخورند)٬محمود اومد دنبالمون٬ فاطمه جون رو تا جایی آوردیم و سپردیم به مامانشو خودمون رفتیم خونه تا زودی حاضر بشیم و برای شام بریم خونه ی دایی بزرگم

اول برنامه بچه ها با گل و شمع وارد شدند٬هستی اولین بچه از سمت چپ

اینا رو فاطمه جون هنری کرده که هستی بیشتر معلوم بشهدستت درد نکنه عزیز دلم

فدای اون صورت مهتابی و دستای کوچولو و مهربونت

 

عکسهاشون شامل یک یادبود دفترچه مانند بود(همین عکس)که اسم و ...داشتو این عکس روی بوم زیریییییییییییییییییییییییی

این روی بوم بود٬ که هستی زود زد رو دیوار اتاقشجونمیییییی

همون دفترچه اینجا دستشه

 جشن تکیف و بزرگ شدنت مبارک عزیز دلممممم

هدیه ی مدرسه که شامل کیف و مهر و تسبیح و سجاده و کتاب و دو تا عکس و کیف گردنی و تل و ...

اینم موش کوچولوی هستی خانوم ٬که اومد نشست وسط هدیه ی ولنتاین من

هستی٬ قبل از رفتن به خونه ی دایی مامان نوشینحتما داره دعا میکنه تکالیفش رو خوب انجام بدههههههههههه

اینم هدیه ی من و محمود٬ برای سه مناسبت برای هستی خانومه٬اولیش معدل ۲۰ ترم اولش٬دومیش جشن تکلیف و مکلف شدنش٬سومیش عیدی سال ۹۰ ٬خیلی وقت بود هستی گردنبند اسمش رو میخواست٬از اونجایی که تا خرید خونه٬ از هر گونه خرید این شکلی ممنوع شدیممنم تصمیم گرفتم به جای کادوهای ریز ریز ٬به چند مناسبت اینو براش سفارش بدم٬تا محمود حرفی برای گفتن نداشته باشه٬جالبه که به طور اتفاقی همون شب مامانم گردنبند رو از اون فامیل عزیزم که سفارش داده بودم گرفته بود و آورده بود خونه ی داییم و کلی هستی خانوم رو ....

پی نوشت ۱:سه شنبه صبح ۱۰ اسفند٬مزایده ی خونه اس و باز ما میریم و شرکت میکنیم تا ببینیم بالاخره خدا برامون چی میخواد و قسمتمون چیه؟؟؟مثل همیشه راضیم به رضای خدا و فقط دلم میخواد زودتر تکلیفمون روشن بشه٬نیازمند دعای خیر و تشعشعات مثبتتون تو اون روز هستیم

پی نوشت ۲:به خاطر همین روشن نبودن تکلیف خونه٬نه هنوز کاری کردم(اتاق تکونی که شدیدا بهش نیاز دارم) و نه هیچ خریدی انجام دادم٬برای همین بوی عید رو اصلا امسال نمیتونم حس کنم و انگار نه انگار که هر سال تا این موقع تمام کارام تموم شده بود و ....خدایا یه کاری کن٬ منم بوی عید رو استشمام کنم و حال و هوام عوض بشهههه

پی نوشت ۳:یکی از دوستان٬ که میخواد از شهرستان برای تعطیلات عید بیاد تهران٬ ازم خواست که جاهای دیدنی و تفریحی تهران رو٬ که برای بچه ها جالب باشه بهش معرفی کنم ٬ولی من هر چی فکر کردم جز سرزمین عجایب که بچه ها دوست دارند و من خودمم ازش خوشم نمیاد٬ چیزی دیگه ای تو ذهنم نیومد که بهشون معرفی کنمخودمون همیشه تو عید میمونیم کجا بریم؟؟؟برای همین تصمیم گرفتم اینجا مطرحش کنم٬ تا هر کسی جای خوب و دوست داشتنی٬ توی تهران میشناسه که بچه ها یا بزرگترها خوششون بیاد ٬برامون بگن که استفاده کنیمممم

تا حالا همچین پست پر عکس و کاملی از جشن تکلیف خونده بودید؟؟بیشتر از دو سه ساعت وقتم بابت این پست گرفته شد(بعضی عکسها رو آن لاین از فاطمه گرفتم)٬همچین عکس گذاشتم که فکر نکنید٬ فقط فاطمه اونجا بوده٬ بلکه با دیدن و خوندن این پست شما هم خودتون رو ...چیکار کنم دیگه عشق به خواننده منو کشته٬وقتی میام میبینم چقدر کامنت خصوصی و انتظار و ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ