باز هم آزمون و آخر هفته ای معمولی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩
باز هم آزمون و آخر هفته ای معمولی

روز پنجشنبه عصر٬ همراه خواهری٬ دو سه ساعتی توی یک جمع دوستانه گذروندم٬با اونکه من اصلا عادت به تنهایی و بدون محمود و هستی بیرون رفتن ندارم٬ ولی بد نبود تنوع و تجربه ای بود برای خودش٬محمود و هستی هم خونه بودند و دوتایی بدون من ق ه و ه ت ل خ رو دیدند٬جمعه صبح هستی خانوم آزمون قلم چی داشت٬ که با بابابییش رفت و اومد٬بعدشم حاضر شدیم و رفتیم خونه ی مادر جونننننننن و پدر جونننننننن عزیز٬ناهار رو اونجا بودیم و ساعت ۶ زدیم بیرون٬به محمود گفتم نمیشه تو خیابون چرخ بزنیم من موزیک گوش بدم٬نه دلم میخواد برم خونه٬نه دلم میخواد جای خاصی برم٬فقط دلم میخواد تو ماشین ...٬محمودم خیلی استقبال کرد و گفت٬خانومم بنزین لیتری ۷۰۰ تومان تهران گردی نداره٬بیا به خاطر روز سپندار مذگان ببرمت کن٬ قلیون و چای و شاممنم از روی ناچاری٬قبول کردم و رفتیم٬ ولی جو روز عشق ایرانی بدجوری منو گرفته بود و تمام ۲ ساعت رو آهنگ عشقولانه ای تو تخت خودمون که سرپوشیده و محفوظ بود گوش دادیم٬محمود و هستی با هم حرف میزدند و بازی میکردند٬منم چشم دوخته بودم به شعله های اجاقی که برامون روشن کرده بودن٬نیست که آهنگهای گوشیم همش گلچین و خواننده های مورد علاقه ی خودم بود با کلی خاطرهههههههههههههههههههههههههههههههههه٬این بود که خیلی بهم چسبید٬نمیدونم چرا جدیدا نمیتونم قلیون بکشم؟؟؟یعنی بدم نمیاد ماهیییی دو ماهیییی یکبار که میریم بیرون٬ چند تا پک بزنم٬ ولی این دو سه ماهه آخر نفسم نمیکشه و خیلی زود به سرفه میوفتمو تنگی نفس میگیرماحتمالا یا قلبم ایراد پیدا کرده یا نفسم یا .....حالا خوبه سیگاری چیزی نبودمچه زود نفس بریده شدم مننننننننننننننننننننننننننننننننن

هستی خانوم٬ که تمام تلاشش رو کرد نزاره من موزیک گوش بدم و ...

کارنامه ی آزمون ۲۹ بهمن٬که من راضی نبودم(اون یکدونه ۴۰ درصد سوال های بین المللی که با ۳ تا غلط نتیجه اش این شد٬خورد تو ذوقم)٬ هر چند سوالاتش نسبتا سخت بود

اینم قسمتی از هدیه ی یک دوست بسیار عزیز برای من٬که شب سپندار مذگان به دستم رسید

عزیز دلم دستت درد نکنه٬خیلی خیلی دوستت دارم

امسال عجب روزای عشقیییی بود برای من

پی نوشت ۱:متاسفانه توی کارت دعوت جشن تکلیف هستی٬ از باباها دعوت نشدهو فقط مامانها همراه یک مهمون خانوم میتونند شرکت کنند٬الهی قربون هستی برم که هر چی من متن دعوتنامه رو براش میخوندم و میگفتم بابات نمیتونه بیاد قبول نمیکرد و اصرار میکرد که من اشتباه میکنم(البته من ناراحتی تو صورت باباش ندیدم و احساس کردم ته دلش از مدرسه ممنون هم هست که مجبور نیست از دانشگاه بزنه و بیاد ....)طفلی بچه فرداش میره از معلمشون میپرسه و ناامید میاد خونه٬حالا که تیرش به سنگ خورده اصرار داره که من حتما یکی رو با خودم ببرماولشم گفت همه ی بچه ها خاله و عمه شون میاد٬ نمیشه خاله یا عمه ها بیاناز اونجایی که معمولا خاله٬ اون موقع پنجشنبه ها خودش برنامه داره ٬اصلا بهش نگفتمسه تا از دوستان عزیزم٬ به محض اینکه فهمیدند گفتند که اگر برنامه هاشون جور بشه دوست دارن بیانزندایی سمیرا هم اعلام آمادگی کردولی من اصلا راضی به زحمت و اذیت کسی نیستم و اگرم برنامه ها جور نشه ٬از ارزش مهر و محبت اونا هیچی کم نمیشه و مثل همیشه و حتی بیشتر از قبل برام عزیزند٬هر جور هست هستی رو قانع خواهم کرد و مشکلی نیست٬واقعا که از نظر من خیلی خیلی مسخره س که پدرا نمیتونند تو جشن تکلیف دخترای نازشون شرکت کنند و کمی تو فیلمبرداری و عکاسی کمک کنند و ....٬چه زود بچه ها رو تو جو زنونه مردونه قرار میدن،از همون روز تکلیف شدننننننننن

پی نوشت ۲:الان که دیگه روز دوشنبه حدود ساعت یک صبحه٬این روز بزرگ و فرخنده رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم روز تعطیلی خوبی داشته باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ