اولین دیکته ی با خودکار هستی و مسابقه ی وبلاگ نویس برتر - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
اولین دیکته ی با خودکار هستی و مسابقه ی وبلاگ نویس برتر

 دیروز ظهر٬ با یک دنیا ذوق و شوق اومد خونه و گفت:مامان یه خبر خوش٬یه چیزی بگم باور نمیکنی؟؟مامان خیلی خوشحالم٬بگم چی شده؟؟؟منم که فکر کردم حتما اتفاق خیلی مهم و جالبی پیش اومده و بیشتر فکرم رفت به نتیجه ی مسابقه ی قرآنش که دو هفته پیش٬ از طرف مدرسه انتخاب شده بود و رفته بود منطقه٬گفتم بگو عزیز دلم چی شده؟؟؟جایزه گرفتی؟؟؟گفت نه مامان از امروز ٬خانوممون گفته ٬میتونید با خودکار مشقاتون رو بنویسیدتازه٬ فقط اونایی که خوش خط هستند٬ میتونند با خودکار بنویسندفلانی و فلانی و فلانی و ....هنوز نمیتونند با خودکار بنویسند٬ ولی من میتونم٬مامان خودکار بده٬مامان سبز نباشه چشمم اذیت میشه٬مامان قرمزم بده٬ خودکار آبی خودتو بده و ....بغلش کردمو کلی چلوندمش و گفتم٬ مبارک باشه با خودکار نوشتنت خانومممممممم٬حالا چرا اینقدر هیجان داری؟؟برو لباساتو عوض کن٬دستاتو بشور و بخواب٬وقتی بیدار شدی همه چی بهت میدم عسلمممممخیالش که راحت شد رفت خوابید٬ولی از ذوقش از همیشه زودتر بیدار شد که مشقاشو بنویسهوقتی رفتم تو کشوی لوازم و تحریر٬خودکار مناسبی که خوششم بیاد پیدا نکردم٬خودکار خودمو بهش دادم تا مشقاشو بنویسه٬بعد زنگ زدم به محمود مژده دادمو گفتم حتما چند تا خودکار خوب که سرش مناسب باشه٬ برای هستی خانوم بخره بیاره٬هستی مشقاشو که نوشت٬ کیفشم آماده کرد و شام خورد٬ ولی از شانسش این روزها کار محمود خیلی زیاده و نسبتا دیرتر میاد٬بچه چشمش به در خشک شد٬ تا باباش دو تا خودکار براش بخره که بزاره تو جامدادیش٬وقتی محمود زنگ زد نفهمید چه جوری درو باز کرد و پرید ....محمود کولاک کرده بود و علاوه بر خودکار٬جایزه هم براش گرفته بود و دی وی دی ق ه و ه ت لخ رو با یک دنیا عشق تقدیم هستی کردکه خانومی طبق قانون خونه مون٬ باید تا پنجشنبه عصر صبر کنه و همه با هم ببینیمشبعد که خیالش راحت شد خودکارا رو گذاشت تو کیفش و رفت خوابید

 امروزم که اومد خونه٬ دفتر دیکته دستش بودبا هیجان تمام دفترش رو داد دستم که دیدم اولین دیکته ی با خودکار رو٬ ۲۰ گرفته و خانومش بابت خط خوش و بدون خط خورده بودنش٬ازش تشکر کردهنمیدونم بگم وقتی خط و نمره و تمیزیش رو دیدم (با اونکه هستی دیکته ی غیر ۲۰ نداره)چقدر خوشحال شدم و واقعا از اینهمه سعی و تلاش و ذوقش گریه ام گرفت(الانم چشمام پر از اشکه)بغلش کردم و علاوه بر صورت خوشحالش٬ دستای کوچولوش رو بوسیدم و چند دقیقه ای تو بغل موند٬بهش گفتم که بهش افتخار میکنم و به خاطر تلاش و عشق به درس و موسیقی ازش ممنونمالانم در کمال آرامش رفته و خوابیده عزیز دل مامان٬که بزرگ شده و با خودکار مینویسه

 این عکس با اونکه کجه ٬ولی چون خودش گرفته همون رو گذاشتم


پی نوشت ۱:دیشب از طریق یک دوست عزیز٬فهمیدم که دوباره پرشین بلاگ مسابقه ای برای وبلاگ نویس های زن٬ترتیب داده٬که منم رفتمو به وبلاگهای مورد علاقه ترم رای دادمالبته انتخاب ۵ وبلاگ٬برای منی که خواننده ی بیشتر از ۵۰۰ تا وبلاگ هستم که همشونم دوست دارم خیلی سخت بود٬ ولی دوست داشتم تو این مسابقه نظری داشته باشم٬برای همین گفتم به شما هم اطلاع بدم تا اگر مثل من خبری از این مسابقه نداشتید٬برید و وبلاگهایی که بیشتر دوستشون دارید و خواننده شون هستید رای بدید تا واقعا بهترینها انتخاب بشند و بتونیم وبلاگهای بیشتر و بهتری رو بشناسیم هممونخدا رو شکر وبلاگ هستی عزیزم٬ هنوز تو وبلاگ ننوشته و خبر نداشته٬جای بدی تو جدول وبلاگهای برتر نداره و مدام در حال بالا پایین رفتنهنتیجه هر چی که باشه برای من مهم نیست و امیدوارم حق به حق دار برسه٬ ولی همینکه دیدم وبلاگ هستی دوستدار و خواننده زیاد داره٬ خیلی خیلی خوشحال شدم و کلی انرژی مثبت گرفتم٬که یک دنیا برام ارزش داره و نتیجه ی آخر هر چی باشه نمیتونه از خوشحالی من کم کنه٬از اونایی که بدون خبر و زودتر از اینکه خودم بفهمم بهمون رای دادند و اونهایی که خواهند داد٬نهایت تشکر رو دارم و از همشون ممنونمممممممم اینم آدرسش:

http://persianweblog.ir/Topblogs/Zanan.aspx

پی نوشت ۲:خدا رو شکر٬ بعد از ۱۰ سال ازدواج و بعد از ۱۳ سال کار محمود توی شرکت٬بالاخره شرکتشون از دیروز ناهار میده٬شاید خبر مهمی نباشه٬ ولی برای من که خیلی خوشحال کننده بود٬چون هستی که تو مدرسه ناهار میخوره و من به خاطر ناهار فردای محمود٬حتما باید غذای مفصل و برنجی درست میکردم که این خودش هم باعث شکسته شدن رژیم(نمیشه که بپزی نخوری) و هم اذیت شدن من بود و تو هر شرایطی باید فکر ناهار فردا میبودم٬الان دیگه میخوام شبا غذای سبکتر درست کنم که اینجوری خیلی بهتره٬هر چند هنوز عادت نکردم و همش دنبال ظرفای غذای محمود میگردمممممممممم

پی نوشت ۳: روز جمعه عصر٬رفتیم و کادوی تولد محمود رو از طرف خودم و مامانم و هستی براش به سلیقه ی خودش خریدیم٬یک کیف پول دخترونه هم برای هستی خریدم٬طفلی بچه م پول نموند براش بزاره توشمیگفت چون برای مامان ۳۸ هزار تومان کادو خریدم٬ باید برای بابا هم ۳۰ هزار تومان بخرم٬خلاصه کلی حرف زدیم تا به ۲۰ هزار تومان راضی شد و خودش پول داد به فروشنده٬اینقدر دیدن این صحنه ها و لحظه ها برام شیرینه که حد ندارهههه٬فکر نمیکردم یه روز هستی کوچولوی من٬ برای مامان و باباش هدیه بخرههههههامروز دیگه با دیدن ۲۰ و خط خوشگلش و دست دل بازی و مهربونیهاش٬تصمیم گرفتم مامان خوبی باشم و پی اس پی رو برم بزارم کنار بالشش٬طفلی اون دندونه هنوز زیر بالش بچه م موندهدعوام نکنید٬به خدا نمیدونستم هنوز برش نداشته و همچنان منتظر فرشته مهربونههههههههههه٬امروز که دیدم جیگرم کباب شدالهی قربونش برم منننننننننننننننننننننننننمهربون و دوست داشتنی خودمووووووببخشید امروز یه کم زیادی به هستی احساسات نشون دادم اینجا٬حال عجیبی دارم امروز(بابت موضوعاتی دلم گرفته خیلی٬نمیدونم چقدر از نوشته هام فهمیدید دلتنگممممممم امروز )و باید حتما مینوشتم تا یه کمی احساساتم آروم بگیره و .........خدا تمام بچه هامون رو در پناه خودش نگه داره و هر روز موفق تر و سلامت تر و خوشبخت تر از روزهای پیش ....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ