پنجشنبه ای در خانه - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩
پنجشنبه ای در خانه

بالاخره یکشنبه هستی خانوم٬امتحان ریاضی رو هم فتح کرد و خلاصصصص٬البته کارنامه ی ترم اول٬ روز یکشنبه رویت خواهد شد٬ که با این معلم سختگیر٬نمیدونم هستی خانوم با این بی دقتی های الکیش چیکار کرده؟؟سه شنبه(اربعین)بابا محمود تا ظهر رفت سر کار٬ساعت ۲ یکی از عزیزترین دوستان وبلاگیم آدرس گرفت و برام یک شله زرد فوق العاده خوشمزه آورد٬دستت درد نکنه گلم خجالتم دادی حسابی٬عصرش همراه زنعمو و عمه و دختر عمه ام رفتیم خونه ی خاله بیتا و سری زدیم و شله زرد خوشمزه ی مادرجون رو خوردیم(نذر همگی قبول باشه انشالا)٬ساعت ۷ اومدیم خونه و مشغول کارهای روزمره شدیم٬ نمیدونم چرا تو سرما ٬زیاد تمایلی برای بیرون رفتن ندارم

چهارشنبه(دیروز)٬ پیش مادام عزیز بودم(رفته بودم زیارت قبول بهش بگم٬ تازه از مشهد اومده)٬که یه ماسک قوی برای موهام گذاشت که معطل شدم و تا بیام خونه دنبال هستی و ببرمش کلاس٬تقریبا دیر شده بود و نتونستم بیام خونه ناهار بخورم و دم در هستی رو سوار کردم و رفتیم(تا ۵ نتونستم ناهار بخورم)بعد از مدتها از معلم پیانوش پرسیدم که از هستی راضیه؟؟؟هستی تو چه سطحی هستش نسبت به بقیه ی شاگردهاش؟؟؟در واقع چون پیانوی هستی برام خیلی مهمه و وقت و انرژی زیادی ازم میبره٬میخواستم پیشرفتش رو از نظر مربیش بدونمکه گفت بین ۵۰ تا شاگردی که الان دارم هستی جزئ ۵ نفر اول و بهترینهای منه(توی کنسرت هم فقط هستی و پسر خودش پیانو زدند)٬که اگر بخوام از بین اونا سه نفر رو انتخاب کنم بازم هستی رو انتخاب میکنم(از اون سه تا مسلما یکیش پسر خودش هستش)٬چون اون ۵ نفر همشون راهنمایی هستند و هستی با این سن کمش از اونا جلوتر هستش و من واقعا ازش راضی هستم٬مطمئن باشید هستی ارزش وقت و هزینه ای که میکنید رو داره و هر وقت کار من باهاش تموم بشه و معرفیش کنم برای استادهای برتر٬پیش هر کی بره باعث افتخار منه٬بعدشم گفت این آهنگ باخ و آهنگ قبلی رو هر کسی نمیتونه بزنه٬حتی پسر خودم هنوز نزده چون آهنگهای باخ یک جوریه که باید با هر دست نتهای متفاوت و ....(خداییش من درست نفهمیدم چی گفت)که خیلی سخته٬هستی برای هر پیانیستی این آهنگ رو بزنه میبینید که چقدر .....(یک روز حوصله ام بگیره دو سه تا آهنگ جدیدش٬ مخصوصا این باخ رو براتون میزارم)٬اینقدر من و خود هستی خوشحال شدیم و انرژی مثبت گرفتیم٬ که از همونجا رفتیم و دی وی دی قهوه ی تلخ رو براش خریدمآخه تازگیها هستی برای باباش قهوه ی تلخ رو میخره٬دو هفته پیش که مریض بودم یهو تصمیم گرفتم سوپ جو با شیر و قارچ درست کنم٬اصلا حوصله ی بیرون رفتن نداشتم٬خریدم هم کم بود و ارزش سفارش دادن به سوپری نداشت که برام بیارهوقتی هستی رسید خونه٬بهش ۷ هزار تومان دادم و گفتم تا لباسای مدرسه تنشه بره و دو تا شیر و یک بسته قارچ بخره٬مخصوصا پول بهش بیشتر دادم تا اگر دوست داشت برای خودش خرید کنهوقتی اومد خونه دیدم توی کیسه دی وی دی قهوه ی تلخ یازدهم هستشگفتم این چیه ؟؟از کجا فهمیدی جدیدش اومده؟؟؟گفت بچه ها تو مدرسه گفتن که اومده(یعنی اینقدر اینجور خبرا زود بهش میرسه که من موندم؟؟هر سریالی که من نمیزارم ببینه یا هر چیزی ما بهش نمیگیم توی مدرسه براش تعریف میکنند و شخصیتهای سریالهای ف ا ر س ی ...رو با اونکه تو خونه نمیبینه از ما بهتر میدونه)خلاصه سریع به باباش زنگ زد که بابایی شما نخر من خریدم(آخه محمودم مهلت نمیده دی وی دی به پخش شدن برسهوالا منکه چیز جالبی توش ندیدم و فقط از اون باباشاه که بانمک حرف میزنه و یه یم به آخر کلماتش میچسبونه خوشم میاد)٬هفته ی بعدش هم وقتی رفته بودیم خرید ٬هنوز سوپری جعبه اش رو باز نکرده بود دوازده رو خرید٬دیروز هم به عنوان جایزه سیزده رو خریدیم٬معمولا تا میخره میره و کاغذش رو میده به من تا تو قرعه کشی شرکت کنم٬آخه نیست تو خونه مون من خیلی تو این چیزها خوش شانسم و بارها و بارها تو مسابقه و قرعه کشی و بانک و ....برنده شدم٬برای همون تمام شماره ها رو من فرستادم٬ندیدید خونه ی اول رو بردیممممممم٬معمولا پنجشنبه عصر همگی دور هم قهوه ی تلخ میبینیم(توی یک پست باید برنامه ی هفتگی هستی و کاراش رو بنویسم که براش بمونه٬چون توی هفته ٬زیاد وقت اینجور چیزها رو نداره خانومیکلا من مامان سختگیری هستم توی درس و کلاس و ...٬هر جور برنامه ای هم نمیزارم هستی ببینه)در واقع الان داریم قهوه ی تلخ میبینیم٬آخه محمود امروز رفته دانشگاه و با کلی ورقه اومده خونه٬با اونکه دو هفته ای میشه جای خاصی نرفتیم و خودش گفت بریم چرخی بزنیم حوصله تون سر میره٬ولی من جوانمردی کردم و موندم خونه تا بشینه و تمام وقت ورقه صحیح کنه٬الانم یک سری رو صحیح کرده گذاشته جلوی من تا جمع بزنم و وارد لیست کنم(۱۰ سالی میشه که دست خط خودش تو لیستها نبوده و همیشه من ...تازه یکوقتهایی هم با اجازه ی خودم نمره ها رو روند میکنم یا کلی باهاش چونه میزنم و ...اونم که نمیتونه حرف منو زمین بندازه )منم دیدم حالا که امروز خونه نشین شدم٬ تا شنبه صبر نکنم و یه پستی بزارم

 

پی نوشت ۱:در مورد خاله بیتا و احوالش باید بگم٬خدا رو شکر بهتره ٬مامانم تا فردا اونجاست و فردا عصر میره خونشون٬بیتا هم فکر کنم یک هفته ای استراحت کنه و بعدش بره سر کار٬البته توی نت هم یکوقتهایی سر میزنه٬ولی نمیدونم چرا آپ نمیکنه تنبل خانوم

پی نوشت ۲:دو سه باری که این اواخر رفتیم خونه ی خاله بیتا٬هستی دو بار پی اس پی از دستش افتاد رو سرامیک و بدون اینکه اصلا ناراحت بشه یا اهمیتی بده ٬وقتی بهش گفتم حواست رو بیشتر جمع کن و از وسایلت خوب مواظب کن و ....خیلی راحت گفت حالا که چیزیش نشدهمنم وقتی اومدیم خونه پی اس پی رو ازش گرفتم و گفتم تا سه ماه حق دست زدن بهش رو نداری٬باید قدر وسایلی که داری و هزینه ای که بابتشون شده و زحمت بابایی و ....بدونی٬حالا که نمیدونی برو سماخ .......حالا دو روزه داره التماس میکنه که مدت تنبیهش رو کم کنماینم قیافه ی الانش که رفتم و گفتم بزار یک عکس داغ بگیرم برای پست جدیدت

ای جانم دخمل بی انضباط من٬من از اینکه اسراف کار و بی ملاحظه بار بیای بیزارم و بابت این موضوع خیلی بهت سخت میگیرم تا بدونی خیلی ها به یک لقمه غذا و یک خانه ی گرم و یک اسباب بازی خوب و خیلی چیزها حسرت هستند و تو نه تنها باید همیشه کمک دردمندان و ....باشی ٬خودتم باید قدر وسایلت رو بدونی و صرفه جویی رو یاد بگیری٬برای همینه تا مدادها و پاک کن و ....تموم نشده اجازه نمیدم وسیله ی نو و جدیدی برداری٬درسته الان ناراحت میشی ولی اینا رو لازم میدونم و تمام تلاشم رو میکنم که دختر شکرگزار و باایمانی بار بیای عزیز دلمهر چند میدونم تمام وجودت یک قلب مهربون و دوست داشتنیه(دلیلش رو تو پی نوشت بعدی مینویسم که یادمون بمونه)

پی نوشت ۳:(فقط و فقط به خاطر هستی)هفته ی پیش٬ از سالن مادام بهم زنگ زدند که برای بچه های پرورشگاه مادام(۱۰۰ تا بچه یتیم رو سرپرستی میکنه و بیشتر در آمد سالن میره برای همین کار و بقیه ی کارای ...)دارند مواد غذایی و پول جمع میکنند و از اونجایی که مادام میدونست من هم حتما جزئ کمک کنندگان خواهم بود بهم خبر داد و ازم خواست حتما هر چی میدیم به نیت ۵ تن٬ ۵ عدد یا ۵ کیلو باشه٬گفت حتما از پول هستی هم شده ۵ تا بیسکوییت مادر بگیرمو بدم٬منم اول به محمود زنگ زدم و در مورد خودم و خودش باهاش هماهنگ کردم(باید هر کمکی میخواستیم بکنیم ٬بهشون میگفتیم که یادداشت کنند و تا قبل از اربعین بهشون میرسوندیم)بعدش رفتم تو اتاق هستی و ازش خواستم هر چقدر دوست داره برای کمک به بچه های یتیم بده٬وقتی براش توضیح دادم که یتیم یعنی بدون پدر و مادر و ....بچه ام متحول شد و رفت کیفش رو آورداز اونجایی که تازه برای من کادوی تولد خریده بود و هنوز پول زیادی جمع نکرده بود٬فکر کردم الان هزار تومان میده ٬ولی در کمال سخاوت تمام پولش رو که ۱۵ هزار تومان بود در آورد و داد٬منم کلی بوسش کردم و خبرش رو به مادام دادم ٬فردای همونروز با محمود رفتیم خرید و پول و کمکمون رو به دست مادام رسوندیم٬قرار شد با پول هستی و بقیه ی پولهای جمع شده٬برای بچه ها مرغ و گوشت بخرند و ... خدا رو شکر٬ وقتی من رفتم دیدم کلی مواد خوراکی رسیده و همینجوری هم داره میرسههههخدا کنه تمام آدم های فقیر و یتیم و ندار و ...انسانهای بزرگی مثل مادام رو٬ بالای سرشون داشته باشند٬ تا با پولی که تو این سن به زحمت در میاره و صبح تا شب سرپا هستش٬حمایتشون کنه و ....هستی عزیزم اینا رو فقط برای تو نوشتم که وقتی بزرگ شدی٬ بدونی که چه قلب بزرگ و مهربونی داشتی و هر روز بیشتر از دیروز به کارهای خوب و خدا پسندانه ات ادامه بدی و باعث خوشحالی من و بابایی بشی عزیز دلمون

پی نوشت ۴:خدا کنه فردا جمعه٬ حوصله مون بیاد از خونه بریم بیرون

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ