اعمل خاله بیتا و یک خبر خوب - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩
اعمل خاله بیتا و یک خبر خوب

سلام به روی ماه تمام شما دوستان عزیز و دوست داشتنی٬از اونجایی که میدونستم خیلی هاتون میخواید از عمل امروز بیتا بدونید اومدم که این پست رو براتون بزارم٬دیروز عصر یک سر رفتیم خونه ی خاله بیتای هستی خانوم٬ تا راهیش کنیم بره بیمارستان بستری بشه٬خب لازم نیست که بگم همچنان استرس و ترس داشت(منم بودم از فکر اتاق عمل و شب اول و درد و ...)مامانم هم اونجا بود٬بیتا تقریبا ساعت ۸ شب بستری شد و تا ساعت ۱۲ شب هی زنگ میزد به من و مامان که خوابم نمیبرهمنم بهش گفتم تو که خودتو میشناسی یک آرامبخشی چیزی میخوردی که راحت تر بخوابیخلاصه گویا دیشب نمیتونه بخوابه(این کارشون خیلی بی خود هستش٬ که مریض رو از یکروز جلوتر بستری میکنند٬چون توی بیمارستان گذشت زمان خیلی سخته و به بیمار بیشتر فشار میاد و شب قبل از عمل هم نمیتونه بخوابه و با روحیه ی بدتری میره اتاق عمل .....)امروز صبح ساعت ۸:۳۰ با مامان رسیدیم بیمارستان تا بیتا رو قبل از عمل هم ببینیم که هر کاری کردیم نذاشتند(گفتند به هیچ وجه قبل از عمل نمیزاریم برید پیش مریض٬تازه بعد از عمل هم فقط یک همراه میتونه بره بالا٬یعنی که نوشین خانوم بیخود تشریف آوردی پاشو برو)تماس ما با بیتا فقط تلفنی بود که گفت دل پیچه گرفته٬ تهوع هم داره و فشارش هم رفته ۱۴ و روی هم رفته حال جالبی نداشتتلفنی بهش نیرو و انرژی وارد کردیم و خودمون همون پایین نشستیم٬محمود زنگ زد و گفت که برو خونه ساعت ملاقات برگرد(خود منم تا صبح نتونستم بخوابم و فکرم خیلی مشغول بودکلا من اینجوریم٬تمام شبهایی که فرداش یک کار غیر معمول یا مهم دارم تا صبح خوابم نمیبرهتمام شبای کنکور و امتحان و دادگاه و عروسی و ...همینجوری گذروندم و روز موعود با کله ی سنگین شده بلند شدم و ....باید منو سورپرایز کرد یعنی صبح یهو بگی امروز عمل داری یا امتحان داری یا ...)ولی دلم طاقت نیاورد مامان رو تنها بزارم یا همینجوری دست خالی بیام خونه ٬چون میدونستم اگرم برگردم ٬بازم نه خوابم میبره و نه کاری میتونم انجام بدم٬بیتا ساعت ۹:۴۰ گفت که دیگه داره میره برای عمل٬خوبه عقلم رسیده بود و یک رمان با خودم برده بودمکه سرمو با اون گرم کردم تا زمان بگذره٬ساعت ۱ ظهر بیتا رو آوردن اتاق و یک برگه برای یک همراه بهمون دادند٬اولش من رفتم بالا٬تقریبا بیتا تو عالم خواب و بیداری بود و نفهمیدم خوابه یا بیداررفتم دستشو فشار دادم و گفتم بیتا خوبی؟؟چشماشو باز کرد و گفت حالت تهوع دارمرفتم به پرستار گفتم مریض ما تهوع داره نمیشه آمپولی چیزی بهش بزنید؟؟؟که گفتند نه خیر فعلا نمیشهاومدم نشستم پیشش که گفت مامان کجاست؟؟فهمیدم مامانمو میخواد٬بلند شدم و رفتم پایین تا مامان بره پیشش٬خودمم تا ۲ نشستم و ساعت ملاقات رفتم بالا٬تا آخر ساعت ملاقات پیششون بودم ٬همچنان تهوع داشت و دو باری بالا آورد٬درد کمر و شکمشم زیاد بود و مدام ناله میکرد(چند تا عکس هم یواشکی ازش گرفتمکه هر وقت اذیتم کنه میزارمشون اینجا)٬یهو دو تا از همکاراش با یک سبد بزرگ گل اومدن ملاقاتش٬ که دیدیم داره حرف میزنه و کلی ...به مامانم گفتم کاش زودتر اومده بودن٬ فهمیدیم که خودش رو برای ما لوس کرده٬ساعت ۴ اومدم خونه٬ اینقدر داغون و خسته بودم که از هستی خواهش کردم فقط یک ساعت با من حرف نزنه تا من بخوابم٬اما امان از دست هستی با فهم و شعورررررررر٬فردا آخرین امتحان ترم اولش ریاضی هستش(اینقدر این ترم به نظرم امتحاناتش طولانی اومد که من خسته شدم)یک سری سوال ریاضی براش گذاشته بودم که حل کنه تا من بیدار بشم٬ولی تا چشمام گرم میشد میومد تو اتاق و یک سوال ازم میپرسید یا تلفنم زنگ میزد و ...٬ساعت ۵:۳۰ اومد و گفت خونه تاریک شده بیدار شو دیگه تنها موندم٬وقتی دید حس بلند شدن ندارم رفت و شروع کرد به پیانو زدن٬خلاصه اینقدر مواظبم بود و هوامو داشت که با جیغ و داد بلند شدمو نشستم روبروش٬ اول گفت مامان جون میوه نمیدی؟؟بعدشم گفت نمیشه که همش کالباس سوسیس بخوریم٬ بلند شو برامون شام درست کن(حالا اصلا ما اهل کالباس سوسیس نیستیم و خیلی کم میخوریم حتی تو پیتزا هم معمولا ...)طفلی محمود که اصلا منو برای غذا اذیت نمیکنه٬بهش زنگ زدمو گفتم من فقط میتونم براتون املت درست کنممیخوری یا نه؟؟گفت میخورم عزیزم ....بلند شدمو شام درست کردم٬ما دوتایی غذامون رو خوردیم اما هستی گفت خوشمزه نیستو به زوره ماست و شور به خوردش دادمالانم دوتایی رفتن تو اتاق باباییش در حال دیدن فوتبال هستند و من با یک کله گنده ی سنگین نشستم خدمتونالان که با بیتا حرف زدم(۹:۳۰)گفت که بهش آمپول ضدتهوع زدند که یکم بهتره٬براش شام هم آوردن و گفتن که ساعت ۱۰:۳۰ بخوره٬درد داشت ولی گفت بهتره٬مامانمم شامش رو خورده بود و داشت کتابی که من براش برده بودم رو میخوند(کلا خانوادگی عاشق رمان عشقی هستیم و این عشق٬ هیچ ربطی به سن و سالمون نداره)بهش گفتم موبایلش رو خاموش کنه و بخوابه٬امشب شب سختی براش خواهد بود(کلا طاق باز خوابیدن کمردرد میاره که خودش ناراحت کننده اس)که امیدوارم بهش راحت بگذره و هم خودش و هم مامانم زیاد اذیت نشن و فردا حالش خوب باشه و بتونه بیاد خونه تا وروجکا مامانشون رو ببینندراستی ٬اونجا کلی نی نی تازه دنیا اومده دیدم٬ که خیلی برام خوشایند بودخدا هممون رو٬ از هر چی بیماری و عمل و درد و ناراحتی هستش دور کنه٬ که وقتی آدم میره بیمارستان و درد بقیه رو میبینه ...

پی نوشت ۱:چهارشنبه ظهر٬ از طریق وکیل(که کلا این اعتراض رو مدیونش هستیم و هیچ امیدی به انجامش نداشتیم) فهمیدیم که قاضی پرونده٬بعد از چند روز بررسی و مطالعه٬مزایده رو به علت تخلف تو چاپ آگهی٬ باطل اعلام کرده٬فعلا خبر خاصی از تکرار مزایده یا اقدام بعدی طرف مقابلمون نداریم(وکیل پیگیری خواهد کرد)٬ولی همینقدر که خدا یک شانس دیگه بهمون داد تا محمود از زیر بار فشاری که بابت اشتباهش تحمل میکرد٬ بیرون بیاد و اینبار آگاهانه تر و کم اشتباه تر ٬جریان رو دنبال کنیم٬ خوشحالیم و از اینکه خدا ما رو دوست داره خوشحال ترررررررررنمیخواستم تا نتیجه نهایی٬ دیگه چیزی در این مورد بنویسم٬چون هنوزم هیچی معلوم نیست و پروژه ی ما همچنان ادامه داره٬اما خودم رو مدیون اینهمه محبت و دعای خیر و انرژی مثبت شما میدونم و نتونستم خودم تنهایی از این خوشحالی بهره بگیرم و حق شما دونستم که همونطور که با ناراحتیم ناراحت شدید٬ الانم با خوشحالیمون خوشحال بشیددددددددقربون همتون با انرژی های مثبتتون

اینم عکس داغ داغ امروز٬ از خانومی با ملاحظه ی من

خدایا٬ تمام مریضها رو شفای عاجل بده و از درد و عذاب راحتشون کنه

پی نوشت یکشنبه شب:خدا رو شکر، امروز صبح بیتا مرخص شد و همراه مامان رفت خونه،خب درد داره ولی حالش روی هم رفته بد نیست،ما هم امشب میریم خونشون تا ببینیمشاز طرف خودم و بیتا،بابت کامنتها و اس ام اس ها و تلفنهاتون بسیار ممنونم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ