عکس برف بازی نداریممممممم هنوز - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩
عکس برف بازی نداریممممممم هنوز

با دو روز تعطیل شدن مدرسه ی هستی خانوم و خونه موندنمون و برف بازی نکردنمون٬ بدجوری منو دچار عذاب وجدان کرده٬مخصوصا که هستی خیلی دلش میخواست بره برف بازی٬ ولی چون تعطیلی٬ بین هفته بود و باباییش سر کار و من مریضضضضضضنتونستیم عشقمون رو ببریم برف بازی٬تو هر وبلاگی هم میرم کلی عکس برف بازی بچه ها و آدم برفی های قشنگشون٬ بیشتر یادم میندازه که هستی من هنوز آدم برفی درست نکردهاین عکس رو٬ شنبه شب وقتی تعطیلی مدرسه اعلام شد گرفتم٬اینقدر رفتم تو بالکن و نگاه کردم که تا صبح از مماخ کیپ نتونستم بخوابم

دیروز یعنی دوشنبه هم تعطیل شد٬ظهر فاطمه جون که از عذاب وجدان من در مورد هستی خبر داشتبهم زنگ زد و گفت که داره میره برف بازی٬ازم خواست که هستی رو آماده کنم٬ تا بیاد دنبالش و هستی رو با خودش ببرهولی از اونجایی که صبح با صدای سرفه های هستی بیدار شدم٬ترسیدم بزارم بره و مریضیش بدتر بشه ( امتحان ریاضی هم این وسط کنسل شده فعلا و احتمالا میوفته هفته ی بعد)٬از فاطمه جون تشکر کردم و نذاشتم هستی برهاما وقتی رفتم بهش بگم که فاطمه جون چی گفته؟؟اینقدر ذوق کرد بچه ام که جیگرم کباب شد و از کرده ی خودم پشیمون شدمبهش گفتم مامانی میبینی که هر دومون مرضیم و من تا صبح از سردرد شدید نخوابیدم٬اما اگر تو بخوای میام باهات پایین تا تو بازی کنی٬ ولی میدونم که هردومون سردمون میشه(بد سرمایی شدم خودم٬هستی هم تو آخرین برف بازی که بردیمش از زور سرما گریه کرد و بعدشم مریض شد)٬ولی اگر بازم تو این آخر هفته ای برف بیاد٬قول میدم جمعه ببرمت برف بازیتا با بابایی برف بازی کنی(از شانس، باباشم اهل برف بازی نیستاونم با حال و حوصله ی این روزهاش)یکمی فکر کرد و مثل همیشه عاقلانه و با گذشت فراوان گفت ٬نه مامانی بدون شما نمیرم٬ اما خدا کنه همش برف بیاد تا ما هم جمعه بریم برف بازیبا اونکه من از برف زیاد خوشم نمیاد و رفت و آمد و رانندگی برام سخت میشه٬ اما از خدا میخوام یکذره هم برف پنجشنبه بیاد تا ما جمعه بریم ...بعدشم بهم گفت٬ مامان ببین موهامو خوشگل درست کردم؟؟؟تازه دارم ریاضی هم حل میکنم خودمالهی قربونش برم٬ این روزها اینقدر با موهاش حال میکنه که نگوووووووو(البته دردسرش هم زیاده ٬چون اصلا نمیزاره شبا بافتی چیزی رو موهاش انجام بدم تا صبح کمتر معطل بشه و هیچی نباید تو سرش باشه٬ برای همین صبحها خیلی وقتش برای درست کردن موهاش تلف میشه٬از طرفی همیشه از من شاکیه که چرا مدلهای مختلف بلد نیستم درستش کنم؟؟دختر عمه ام چند هفته پیش بافت حصیری رو یادم داد که وقتی اومدمو روی سرش امتحان کردن شل و کج در اومد٬خیلی دلم میخواد چند مدل بافت قشنگ ٬چند مول شینیون ساده و براشینگ شیک براش یاد بگیرم٬ولی با توجه به برنامه ای که بعد از مشخص شدن قطعی خونه و جابه جایی و ...در نظر دارم ٬دیگه حوصله ی کلاس آموزشی و این حرفها رو ندارم٬ترجیح میدم از روی سی دی یا اینترنت که خوب توضیح داده باشه استفاده کنم٬اگر شما موردی میدونید که مفید هستش و میتونه بهم کمک کنه حتما راهنمایی کنیدالبته این مشکل رو برای خودمم دارم و جز یک آرایش ساده صورت و مو چیز دیگه ای بلد نیستماحتمالا یک کلاس خودآرایی سر فرصت برم که به درد مهمونیهایی که میرم بخوره و هی علاف آرایشگاه نمونم برای یک خط چشم و سایه و ... )منم گفتم خیلی خوشگل شدی عزیز دلم٬ الان میام ازت عکس میگیرمبعدش چند تا عکس تو اتاقش ازش گرفتمتو اتاقش ازم پرسید روز مادر کی هستش؟؟؟گفتم خیلی مونده دخترمگفت مطمئنی؟؟؟گفتم آره عزیزم چه طور؟؟؟(وقتی از روز مادر ناامید شد)رفت یک کادو برام آورد گفت٬ صبح زودتر از شما بیدار شدم٬ این کادو رو برات درست کردم بازش کنمنم بازش کردم و دیدم خودش از این شال گردن نازکا که چند رنگش رو با هم میندازن دور گردنشون و از پارسال مد شده بود و دختر عموم تازگیها بهش یاد داده٬بافته و کادوش کردهبغلش کردم و بوسش کردم و ....زود گفت مامان اگر تو نمیندازی یا اندازه ات نیست بده به خودمآخه اندازه ی خودم بافتممنم بوسش کردمو گفتم آره فکر خوبیه خودت استفاده کنی منم خوشحال تر میشم

عزیز دلمی فهمیدههههههههههه

عاشقتم دختر خوب و مهربونممممممممم

بعد از یکساعت اومد بیرون و گفت خسته شدم وقته استراحتمهداشتم تو آشپزخونه ناهار آماده میکردم که دیدم رفته جلوی تی وی و از کانال م ن و ت و داره ر ق ص ع ربی یاد میگیرهمنم دوربین و برداشتمو ....بچه ام کاملا سه سال پیش٬ این ر ق ص رو بلد بود ٬ولی چون دیگه تمرین نکرد و ادامه نداد٬کلا یادش رفته و از این بابت ناراحته

اینجا دیگه دوربین لو رفت و ....

جیگرتو برم با اون علامت پیروزیت ٬که وقتی خوردی زمین ....

 اینجا هم احتمالا میخواسته منو خجالت بده و بابت درس کار کردن باهاش(همیشه قدردان بوده عزیز دلم) و برف بازی نبردن ازم تشکر کردهمرسی دختر گلم

ساعت ۴ عصر اومد گفت٬مامان هنوز سرت خوب نشده؟؟گفتم نه داره میترکهگفت پاشو ببرمت دکتراینجوری که میمیری٬دیدم بد نمیگه عصر بریم بهتر از اینه که٬ شب با محمود برم و کلی معطل بشیمدوتایی حاضر شدیمو رفتیم بیرون که دیدم محمود با انصاف ٬دست به ماشین من نزده و هنوز کلی برف روی ماشینه و دور و برش پر از برف گوله شده و سفت(حقشه هر وقت برف اومد خودم برم تو پارکینگ و اونو بندازم تو کوچه٬مهربونی هم اندازه ای داره خب٬خوندییییی آقای همسر؟؟؟)ماشین رو روشن کردم و هستی رو که میخواست کمکم کنهنشوندم تو ماشین و خودم با دستای بدون دستکشم همه ی برفا رو ....خلاصه با هر یخ زدن و بدبختی بود٬ ماشین رو تمیز کردم و رفتیم دکتر٬خداییش نمیخوام به کسی توهین کنم٬ ولی واقعا متاسفم برای خیلی از آدمهایی که تو هر شغلی که هستن٬ فقط رفع تکلیف میکنن تا ساعت کاریشون پر بشه و اصلا براشون مهم نیست که مراجعه کننده چقدر به کار و رشته و قضاوت و ...اونها نیاز دارند؟؟؟اون از قاضی تو دادگاه٬ که هنوز تکلیف ما رو روشن نکرده و هر روز داره قول فردا رو میده که پرونده رو وقت کنه و کامل بخونهبا اونکه ما چیز غیر قانونی نخواستیم ازش و همه چیز کاملا مشخص و واضحه(طبق کتاب قانون خودشون و ماده و ...)که آگهی مزایده مشکل داشته و خیلی چیزها توش نوشته نشده بوده و ....اینم از دکترایی که توی درمانگاه نزدیک خونه ما میشینند٬وارد درمانگاه که میشی انگار هتل ۷ ستاره رفتیتوی یک فضای معمولی سه تا تلویزیون ال سی دی و ....ویزیت دکتر عمومی با دفترچه ی خوشگل ما(ت ا م ی ن ا جتماعی)۶ هزار تومان و تزریق ...اونوقت وقتی میری پیششون٬خودت باید بگی گوشمم معاینه کنید٬سرفه میکنم سینه ام رو معاینه کنید٬سرم داره میترکه فشارمو بگیرید٬لطفا آمپول بدید که زودتر خوب بشم و ببینید تب ندارم و ....فقط وقتی میری٬ یک چوب بستنی میکنن تو حلقت و شروع میکنن به نسخه نوشتن٬یعنی با یک گلو دیدن که خودمونم تو خونه میتونیم ببینیم همه چیز رو تشخیص میدن٬خداییش همشون نابغه هستن و ما متوجه نیستیمبعد از معاینه ی دقیق٬ آقای دکتر فرمودند که مریضی شما زیاد ربطی به آنفولانزا و سرما خوردگی شایع نداره و احتمالا از سینوسهات هستش که مدام دماغت کیپه و آبریش داری و گلوت هم خلط داره و ...حالا برو بقیه ی داروهات رو تموم کن٬اگر خوب نشدی بیا تا یک دوره ی ۸ روزه برات آنتی بیوتیک مخصوص و قوی بدم تا ....گفتم آقای دکتر دستم به دامنتون٬ من الان دارم از سردرد میمیرم٬ تو رو خدا یک آمپول تزریقی چیزی بدید دیگه مسکن خوراکی جواب نمیده سرم داره میترکهکه گفت باشه و دو تا آمپول داد که زدمو اومدیم خونهافتادم روی مبل و به هستی دیکته گفتم و ...

 

پی نوشت ۱:سایت آپلود عکسم دیگه کار نمیکنه و فعلا توی پرشین گیگ عکسها رو آپلود کردم٬اگر سایت خوب و مطمئنی برای عکس میشناسید که خودتونم استفاده کردید و راضی هستید حتما آدرسش رو برام بزاریدعکسهای پست قبلی رو هم دوباره گذاشتم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ