جلسه ی چهارم دادگاه و پایان تلخ ماجرا - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
جلسه ی چهارم دادگاه و پایان تلخ ماجرا

نمیخواستم امروز بیام و بنویسم٬ولی بازم مثل همیشه نمیتونم منتظرتون بزارم و نسبت به اینهمه لطف و مهربونی و بزرگواریتون بی اهمیت باشم٬امروز از صبح زود٬ کلی اس ام اس داشتم و الان کلی کامنت خصوصی و عمومی٬با اونکه ما تقریبا با دست پر رفته بودیم و فکر میکردیم هیچ مشکلی برای برنده شدن تو مزایده نداریم و بالاخره میتونیم بقیه ی این خونه رو (چهار و نیم دانگ)بخریمو با ریختن ۱۰ درصد از کل پول خونه تو دادگاه٬تا ماه آینده بقیه ی پول رو جور کنیم انشالا ...اما به خاطر اشتباه فاحش محمود تو آوردن پول(به جای چک بانکی٬ پول رو ریخته بود به حساب خودش که اونو بعد از برنده شدن به حساب دولت بریزه٬از صحبتهای مسئول مزایده تو جلسه ی قبل اینجوری متوجه شده بود)ما مزایده رو باختیمممممممممممممماونم خیلی ناجوانمردانه٬چون طرف مقابل(صاحب بقیه ی خونه که این ملک بهش ارث رسیده)که خودش کار رو به دادگاه کشونده بود و تا امروز هیچ جوری باهامون کنار نیومده بود و همه چیز رو دقیق میدونست٬چک مورد نظر رو آورده بود و هر چی محمود اصرار کرد که اجازه بدن بره پول رو چک کنه و برگرده تا توی مزایده شرکت کنه٬اونا قبول نکردن و گفتن به ما هیچ مربوطی نیست و میخواستین چک بیارین٬ما پول آوردیم و برنده هستیم٬در حالی که اصلا اینا قصد خرید خونه رو نداشتن و تمام اقدامشون تا امروز برای فروختن بوده٬حالا چی شد که یهو نظرشون عوض شد؟؟هیچ کس نفهمید(حتما شنیدن خونه گرون میشه یا پولی به دستشون رسید؟؟)٬اینقدر از این عملشون مسئول مزایده و دادستان (که برای تصمیم گیری صداش کردن)ناراحت شدند که بدون اینکه ما اصرار زیادی کنیم خودشون هر کاری میتونستن کردند٬ ولی طرف که خیلی احساس قدرت و لذت بهش غلبه کرده بود(یک بیمار روحی روانی به معنای واقعی که معلومه تازه بقیه ی ملک و املاک پدر و مادرش رو که جوون هم فوت کردند فروخته بود و حسابی دستش پر بود)قبول نکرد که نکرد٬تازه یک لجی هم میداد که تا عمر دارم خنده ها و قیافه ی چندش آورش یادم نمیره٬من یک کلمه هم باهاشون حرف نزدم چون اصلا شخصیت و شعورشون رو در حد خودم ندیدم٬ولی میشنیدم که به مسئول مزایده میگفت٬ فعلا که مستاجر ما هستند و میتونند هر وقت ما دلمون خواست بفروشیم بیان و دوباره ازمون بخرن٬ اونم اگر خودمون نخواستیم بریم و توش بشینیمو ....اون لحظه ها حقیقتش خیلی لحظه های سختی برام بود و صورتم داغ داغ شده بود و بیشتر از تلاش محمود برای ....ناراحت بودم و بهش اشاره میکردم که دیگه ولش کن و نزار اینا ناراحتی و ....ببینند و بیشتر از این خوشحال بشن ولی بازمممممممم٬خیلی دلخور و غمگین اومدیم بیرون٬محمود نتونست بره سرکار٬چون خیلی خیلی خودش رو مقصر میدونه و مدام با خودش درگیره که چرا همچین اشتباهی کرده و از وکیل و کسی درست سوال نکرده و ....توی ماشین اصلا نمیدونستیم داریم کجا میریم؟؟ساعت نزدیکه ۲ بود که رفتیم به اصرار محمود ناهار خوردیم البته محمود چیز زیادی نخورد و اینقدر بابت اینکه نتونسته به قولش عمل کنه(گفته بود خیالت راحت باشه من هر جور بشه اینجا رو برات میخرم٬هر چی هم بهش گفتم من راضی نیستم به هر قیمتی اینکار رو انجام بدی و خودت برام از همه چیز مهمتری و من دلم نمیخواد از فکر و خیالش مشکلی برات پیش بیاد و ....بازم با توجه به قیمتها و شرایط خاصمون دلش میخواست حتما همینجا رو بخره)مدام ازم عذرخواهی میکرد ٬که این خودش بیشتر رو اعصابم بود و دیگه من حرف و گله ای برای گفتن بهش نداشتم٬مستقیم منو برد پیش مادام تا به قول خودش کمی آرامش و انرژی ازش بگیرم ٬خودشم اومد خونه تا با هستی استراحتی کنه٬مادام وقتی قیافه مو دید اولش باهام دعوا کرد و گفت من ازت انتظار نداشتم که خودتو اینقدر ناراحت کنی و ....اما وقتی تو اتاقش تنها صحبت کردیمو گفتم که بیشتر از حالتهای محمود تو دادگاه و احساس برد رقیب و حرکاتش و ناراحتی محمود ناراحتم ٬درکم کرد و گفت خدا خیلی دوستتون داره٬مطمئن باش توش خیری نبوده و ممکن بود پولتون تو یک ماه جور نشه و اونی هم که دادید ٬دادگاه ضبط کنه٬یا اتفاق و مشکل بدی براتون پیش میومد و ....خلاصه بعد از کمی صحبت با مادام٬اومدم خونه و از اون موقع دارم به محمود دلداری میدماینقدر خودشو مقصر میدونه که هر چی میگم بازم از فکر در نمیاد ٬چون با این اوضاع و احوال من خودم راضی نیستم دیگه مستاجر اینا بمونم و هر جور هست باید بعد از جمع و جور کردن خودمون و پولهامون یک خونه بخریم(البته میدونیم با پول این خونه ٬مثل اینجا که دوستش داشتیم از هر لحاظ نمیدونیم پیدا کنیم چون بالاخره اینجا توسط دولت قیمت گذاری شده بود و بازم میتونستیم یه کاریش کنیم)چون با اسباب و وسایلی که ما داریم پروژه ی بزرگ و مشکلی برای خونه پیدا کردن و جابه جایی داریم٬اونم مایی که معمولا کارهامون رو خودمون انجام میدیم و تنهاییم٬با این گردن و سر و زانوی قراضه من ٬کار و مسئولیت سنگین کاری محمود و بچه ی مدرسه ای .....طفلی هستی٬ که امروز اولین امتحان رو داد و من با این بی حوصلگی و کسلی٬ امروز ازش درس پرسیدم٬ که یه وقت روی درس اون تاثیری نزاره٬تازه الان قبل از خواب گفت دلم درد میکنه و شام نخورده از ترس دکتر نرفتن رفت خوابید٬حالا کی بیدار بشه و بکشوندمون دکتر خدا میدونهههههههههههروز خیلی خیلی سختی گذروندیم ٬من بیشتر از باخت و شکست تو مزایده٬ از نحوه ی باخت و اشتباه و خنده های ....دلگیرم منظورمو که میفهمید؟؟؟؟محمودم که دیگه نگو ؟؟؟همچین نشسته جلوی من و احساس ندامت میکنه٬ که خودم یادم رفته و همش حواسم هست نکنه فشار ناراحتی از پا درش بیاره ....

از تک تکتون بابت کامنتها و اس ام اس ها و دعا و انرژی های قشنگتون ممنونم٬برنده نشدن ما چیزی از ارزش لطف و مهربونی شما کم نمیکنه٬بلکه مدام به خودم میگم حتما اینهمه دعا و انرژی و دل پاک دنبالمون بوده که دست خدا نذاشت چیزی که احتمالا به صلاحمون نبود جور بشه ...در ضمن من نمیخواستم از اشتباه محمود اینجا چیزی بنویسم٬خودش گفت بنویس که هیچ وقت یادم نره و بیشتر از این٬ تو هر چیزی دقت کنم٬اینو کسی میگه که خود من و تمام کسانی که میشناسنش به محتاط و دقیق بودنش تو هر چیزی ایمان دارندو برای انجام تمام معامله ها و کارهاشون خبرش میکنند٬اینقدر گاهی اوقات تو خرید و معامله و ...دقت میکنه و محتاطانه رفتار میکنه که من عصبی میشم

عزیز دلم جمعه عصر٬که هنوز سرفه میکنه و نمیدونم این دل درد ....

لطفا در مورد خونه و چه جوری و ....سوالی نکنید که ....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ