اولین روز سال نو میلادی و مریضی هستی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
اولین روز سال نو میلادی و مریضی هستی

روز شنبه اولین روز سال جدید میلادی٬یه جشن کوچولو با بچه های سالن(حدود ۱۰ نفر)٬برای مادام عزیز گرفتیم و حسابی سورپرایزش کردیم٬برای اولین بار برای یک درخت کریسمس خوشگل٬ چند تا طبل کوچولوی رنگارنگ خریدم و وصل کردم٬خیلی برام لذت داشت٬اون پنبه های کوچولوی بین درخت رو ٬ما برای آرزوها و حاجتهامون انداختیم و ....اینقدر اعتقادات و رفتار و اعمال مادام و دست به خیر بودن و کمکهای واقعیش به دیگران٬ برام شیرین و قشنگه که اندازه نداره ٬ بین مسلمونها هم،همچین اعتقاد محکم و در عین حال زیبایی خیلی کمه٬این سالن رفتن هر چی برام نداشت یک دنیا تجربه و عشق و درس زندگی داشتبعد از مراسم ٬مادام هممون رو به شام تو فرحزاد دعوت کرد که من در کمال ناامیدی به محمود زنگ زدم که گفت حتما برو٬برای تو کم اینجور برنامه ها پیش میاد٬اما وقتی اومدم خونه دیدم هستی بدتر شده و اصلا صدا ندارهنفهمیدم چه جوری برش داشتمو رفتیم دکتر٬وایییییی ۱۵ نفر جلومون بودناز ۶ نشستیم تو نوبت٬منم تمام حواسم به این بود که هستی خودشو به صندلی و اینور اونور نزنه٬از بس مریضای بدحال اونجا بود٬تازه بعد از دکتر همه میرفتن تو داروخانه ی بغلی و از اونجا هم مستقیم میومدن برای آمپول یا سرم٬هستی که دیشبش راضی به آمپول نبود٬ وقتی سرمی ها رو دید گفت٬ مامان جون من آمپول میزنم ولی سرم نهساعت ۷:۳۰ بود که محمود زنگ زد گفت٬ من الان میرسم درمانگاه٬ هستی رو ازت میگیرم ٬تو برو مهمونی شامبا اونکه خیلی دلم میخواست تو مهمونی مادام باشم٬ ولی دلم نمیومد هستی رو ول کنم٬ که هستی خودش گفت مامان من که کاری ندارم الان میخوام برم خونه بخوابم تو برو وقتی محمود اومد٬دوربین عکاسی رو که از تعمیرات همون روز گرفته بود٬ بهم داد و راهیم کردبدو بدو اومدم خونه و همینقدر وقت کردم که لباسم رو عوض کنم٬اتفاقا به پیشنهاد خودم که میدونستم مادام روی غذا خیلی حساسه ٬آبشار رو معرفی کرده بودم که همونجا رفته بودند(که خدا رو شکر غذا رو هم پسندیدند ٬مخصوصا نون داغش رو)تا من برسم ساعت از ۸ گذشته بود٬ ولی شب خیلی خوبی بود در کنار بچه ها و جای همتون خالی خوش گذشت٬البته تمام مدت گوشی دستم بود تا زمانیکه محمود گفت هستی آمپول زده٬ شام هم خورده و خوابیده٬دو روز هم استراحت داده دکتر که مدرسه نره٬تو خیالت راحت باشهمن زودتر از همه بلند شدم و اومدم خونه و دیدم بلههههههه خدا رو شکر٬ شهر در امن و امانه

درخت کریسمس سالن مادام عزیز

کیک ما و شمعهایی که هر کدوممون به نیتی روشن کرده بودیم

هستی عزیزم یکشنبه و دوشنبه خونه بود و من از خونه بیرون نرفتم٬اما اینقدر ناله میکرد و چیزی نمیخورد که کلافه ام کرده بود٬به زور غذا دهنش میذاشتمو آبمیوه بهش میخوروندممعلمشونم که دستش درد نکنه اینقدر تو این دو روز درس داده بود که وقتی هستی تکالیف رو از دوستاش میگرفت خودمون مینشستیم پاش و مساحت و لغت معنی و ....امروز دیگه رفت مدرسه و برنامه ی امتحان ترم اول رو ٬بهشون دادند که تقریبا از ۲۰ دی شروع میشهخدا رو شکر ٬بهتره ولی تو سینه اش ریخته و شبا سرفه و کیپی بینی اذیتش میکنه هستی هم بی طاقت٬تا صبح نق میزنه دماغم گرفته اصلا نمیخوابمبا اونکه قطره هم میریزه ولی .....عکس جدید ندارم ازش٬برای همین چند تا عکس تکراری و قدیمی تر که دوستشون دارم میزارم٬ تا عریضه خالی نباشه

زودتر خوب خوب شو عزیز مامان

عشق منی کوچولوی بابا

پی نوشت ۱:روز شنبه ۱۸ دی ماه(ظهر) ٬چهارمین جلسه ی دادگاه هستش٬ که خیلی خیلی از جلسات قبلی مهمتره و تقریبا باید همه چیز تموم بشهبیشتر از همیشه به دعا و انرژی شما٬ نیاز داریم٬لطفا سنگ تموم بزاریددد

دلگرمیهای قشنگتون

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ