جشن هفت سین هستی و .... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧
جشن هفت سین هستی و ....

میخوام همش مثبت باشم و مثبت بنویسم،آخه فردا، جلسه آخر، ترم یک، فرادرمانی هستش و من باید یک تغییراتی کرده باشم و تمام سعی و تلاشم این هست که ،به قول مسترمون ،تضاد با خودم و دیگران رو کم کنم.....

خدا رو شکر،مراسم ختم آقاجون عزیز و مهربون من،به خوبی و شکوهی که دوست داشت برگزار شد (چیزی حدود 500 نفر به مسجد اومدن و تاجهای گل رو تا خونه بردن و....)تا روز پنجمش ٬حالم زیاد خوب نبود ولی جلسه چهارم فرادرمانی،مسترمون کلی درباره مرگ و گریه و مراسم و......صحبت کرد که خیلی آرومتر شدم و کلی هم با مادر بزرگ و مادرم صحبت کردم که ،علی رغم اون چیزی که فکر میکردم، خیلی تونست روشون اثر بگذاره،مخصوصا عزیزم که چند بار تا حالا ازم تشکر کرده و......

اینم از، شکار لحظه ها تو اون چند روز:

پیمان کوچولوی دایی٬که تو اون چند روز خیلی بهش عادت کردیم و همش دلمون براش تنگ....

اینم کیارش جون٬ تو مراسم(واقعا میشه اینجوری هم خوابید؟؟)

کلافه ام کرده بود با این بچه٬مدام دور و برش بود و ....

روز شنبه گذشته،یعنی فردای مراسم سوم آقاجون،با اجازه و اصرار عزیز و مامانم،به مراسم عقد محضری خواهر شوهر کوچیکه(مریم) رفتیم،با اونکه قلبم غمگین و.......ولی سعی کردم خودم رو کنترل کنم تا کسی ناراحت نشه،مراسم عقد هم به خوبی و خوشی تموم شد(مریم و بقیه، از حضورم کلی خوشحال شدند و ازم تشکر کردند) و قرار بود پنجشنبه 22 اسفند، جشنشون برگزار باشه که من گفتم٬ نمیتونم شرکت کنم ،اما متاسفانه روز سه شنبه(دو روز قبل از مراسم)پسر عموی 35 ساله داماد،تصادف کرد و فوت شد و مراسم کلا برگزار نشد،خیلی خیلی ناراحت شدم مخصوصا که دو تا دختر کوچیک هم داره و.....خدا به خانواده اش صبر بده و روحش رو قرین رحمت الهی کنه انشالا.....

اینم خانومی من٬روز عقد عمه مریم

قربونش برم که کلی خوشحال بود

دوست دارم عزیز دلم

مریم جون عقدتون رو تبریک میگم و امیدوارم خوشبخت و سلامت باشید

روز چهارشنبه،مراسم جشن سفره هفت سین و عکس های نوروزی ،هستی خانوم ،تو مدرسه بود که،چون امسال دیگه سفره هفت سین نمیچینم و قرار همگی سال تحویل و روز اول عید(نو عید)، خونه مادر بزرگم باشیم،با تمام کسالتم از صبح تا ظهر رفتم و کلی از هستی و بچه ها عکس انداختم تا عسلم خاطره خوبی از نوروز 88 تو ذهنش داشته باشه،بین عکسها و جشن٬ یکساعتی خالی داشتم که رفتم بوستان و شال و بلیز مشکی خریدم،تو اون چند روز، سمیرا جونم(زن داداشیم)شالش رو بهم داده بود ،مراسم جشن هستی٬به خوبی برگزار شد و همه کلاسها سفره هفت سین داشتند که فقط مال دو تا کلاس اولی ها بزرگ بود،سفره ی  هستی اینا،با ظرفهای سرمه ای طلایی(که منم چند تاشو دارم)که مامان یکی از بچه ها سرویس کاملش رو آورده بود٬ تزیین شد که اولم شد (خیلی ناز شده بود)منم میخوام سرویسم رو کاملتر کنم چون بیشتر خوشم اومد،یک سکه تمام و کارت و گل و شیرینی هم ،به معلمشون کادو دادیم(از طرف همه بچه ها)که واقعا مثل یک مادر با بچه هامون رفتار میکنه و همگی خیلی دوستش داریم،معلمشون هم ،به هر کدوم از بچه ها یک کارت تبریک و یک سبزه و یک تخم مرغ تزیین شده داد.

 

هستی و خانوم شمالی

هستی ٬توی کلاس خودشون

هستی و عشقش مهرانا

تنها اسمهای تکراری کلاس٬هستی و هستی

 

سفره هفت سین کلاس هستی٬که با تلاش و زحمت مامانها و معلمشون درست شد

هستی من٬با سفره هفت سین

بچه های کلاس ۱۳ نفره هستیبا یک غایب(مامانش نیومده بود٬هر کاری کردیم عکس ننداخت)

یکی از یکی خانومتر و معصوم تر

خانوم شمالی٬همش میگفت من عکس نندازم٬آخه یکی از بچه هام راضی نمیشه عکس بندازه

تنها بچه ای که٬ بعد از گرفتن کارت٬خانومش رو بوسید(هستی من)

اینم ٬کارتی که خانوم شمالی ٬خودش برای بچه ها درست کرده بود

مامان اون یکی هستی٬در حال دادن سکه و گل و کارت و شیرینی به خانوم شمالی

اینم٬ آخرین عکس امروز از همیار پلیس من٬هستی خانوم با حکم و کارت

تو ایام عید٬ مواظب رانندگیتون باشید که هستی میاد سراغتون و با حکمش جریمه تون میکنه

پی نوشت 1:پنجشنبه عصر،از ساعت 3 ظهر،عمه بزرگ مامانم ،هممون رو برای ختم انعام و شام(برای آقاجون)دعوت کرده بود که رفتیم و تا آخر شب اونجا بودیم.

پی نوشت 2:چهارشنبه عصر،زنگ زدند که فردا صبح خانوم نوشین.....بیان پارکینگ ایران خودرو و 206  رو تحویل بگیرن،که چون پنجشنبه من کلاس فوق العاده فرادرمانی و محمود دانشگاه داشت،نرفتیم و امروز یعنی 24 اسفند(سالگرد عروسیمون،البته ما عروسی نگرفتیم و 24 اسفند 79 رفتیم مشهد و رسما زندگی مشترکمون رو شروع کردیم و روزی که برگشتیم خانواده هامون بدون اطلاع ما و با هماهنگی خودشون،ماشینمون رو گل زده بودن(پراید سفید)و خونه پدر شوهرم ،یک جشن خودمونی گرفتن و گوسفند کشتن و.....شاید یکروزی حوصله ام اومد و آشنایی خودم و محمود و ....نوشتم)،رفتیم ایران خودرو و بعد از کلی انتظار و خستگی ساعت 1:30 ظهر ٬ماشین رو تحویل گرفتیم و اومدیم خونه و من ٬هستی رو برداشتم و رفتیم آرایشگاه(بعد از شب هفت آقاجون، عزیز به همگی اجازه اصلاح و......داد و با اصرار مامان ،من امروز رفتم)و محمود ماشین رو برد برای دزدگیر ،آخه ،قرار از امشب تو خیابون در کنار جناب آقای پراید بمونه(هنوز پراید رو نفروختیم و محمود میگه بعد از عید، وقتی کارت بنزینش رو تموم کردیم میفروشیم)هنوزم نیومده خونه،موقع تحویل ماشین،محمود گفت،چه احساسی داری و من با اونکه احساس خاصی نداشتم،گفتم خوشحالم،ولی وقتی ماشین رو آوردن و دیدمش و توش نشستم،واقعا خوشحال شدم و کلی ازش تشکر کردم......

پی نوشت 3:قرار بود هستی،تا آخر هفته بره مدرسه،ولی چون یکی دو مورد شپش توی مدرسه دیده شده،از امروز، کلا تعطیلشون کردن تا مدرسه رو ضد عفونی کنن(بقیه امتحانای میان ترمشون هم فعلا کنسل شد) و بچه ها بعد از عید ٬باید با برگه سلامتی مو از پزشک ٬در مدرسه حضور پیدا کنن....تو این هفته، هستی رو میبرمش دکتر، ببینم شپش داره یا نه؟؟؟؟

پی نوشت 4:با اینکه امتحانای هستی دقیقا موقع ختم و....شروع شد و خیلی سخت ،سر درس میرفت،با تلاش من، که وسط گریه و ناراحتی میومدم سراغش و باهاش کار میکردم،تا اینجا٬ همه رو 20 گرفته......

پی نوشت 5:بینهایت از همدردیها و تسلیتهاتون که مرهمی بر قلب و روح آشفته ام بود،تشکر میکنم و امیدوارم تنتون سالم و دلتون همیشه خوش باشه،امیدوارم تو خوشی ها و شادیهاتون جبران کنم.....

پی نوشت 6:چه خوب شد که خریدهای هستی رو انجام داده بودم و خونه رو تمیز کرده بودم و گرنه دیگه نمیتونستم،انجامشون بدم،همینجوری هم، همش در حال دویدن هستم و خسته و خواب آلود.....

پی نوشت ۷:روز چهار شنبه که با هستی رفتیم کلاس پیانو٬کادوی خانوم ونکی رو دادیم(یک جفت شمعدان خوشگل)و دیدیم داره اسباب کشی میکنه و باید بعد از عید به منزل جدید که از اینجا ٬به ما دورتر میشه بریمآخه الان ٬همش یک کوچه با ما فاصله داشت

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ