نتیجه ی دادگاه سوم و تبریک کریسمس - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩
نتیجه ی دادگاه سوم و تبریک کریسمس

سه شنبه ظهر(شب هفت امام)٬ همراه هستی رفتیم خونه ی مادرجون٬تا کمک کوچیکی برای نذری کوچیکش باشیم(زمان مجردی ما٬نذر مامانم خیلی بزرگ بود(قیمه) و تمام محل و فامیل رو غذا میادیم و ....ولی چند سالی میشه که به خاطر مریضی و پادرد و کمردرد شدیدش نذریشون رسیده به سه کیلو برنج و ....)خلاصه رفتیم و شب یلدایی در کنار پدر جون و مادر جون اینا بودیم که دایی رضا و سمیرا جون هم اومدندبعد از شام هم رفتیم خونه ی اون یکی پدربزرگ و مادربزرگ هستی و یکساعتی هم پیش اونا و عمه ها بودیم٬روی هم رفته شب یلدای خوبی بود

هستی سه شنبه ظهر٬ در انتظار آژانس

چهارشنبه ۱ دی ٬سومین جلسه ی دادگاهمون(تو پی نوشت میگم) و آخرین روز روضه ی عمه کوچیکه ی خودم بود که با هر سختی بود٬رفتم دنبال هستی و یکساعتی زودتر بردمش کلاس پیانو تا بتونیم به موقع به مجلس عمه جون برسیم که رسیدیم و در کنار تمام خانواده ی پدری آش عمه رو پخش کردیم(موقع همزدن آش به نیت حاجت قلبی تمام دوستان وبلاگیم هم زدم و تمام کشک آش ها رو خودم تزیین کردمو باز هم شما رو یاد کردم)بعد از مراسم٬ عمه نذاشت خانوما برن خونه شون و همه رو برای شام نگه داشتما هم زنگ زدیم به همسران گرامی تا اونا هم بیان و دور هم ....اون شب هم شب خوبی بود و هستی حسابی ...

پنجشنبه ظهر که هستی اومد خونه٬ناهار خوردیم و دوتایی بعد از مدتها رفتیم بوستان تا هستی با پولهای خودش برای من کادوی تولد بخره٬الهی قربونش برم بعد از اینکه با سخاوت تمام برام کادو خرید(بعدا میگم)هر چی میخواستم بخرم میگفت مامان من میخرم٬خلاصه بکش بکشی داشتیم تو بوستانبچه ام به باباش رفته هی میخواد برای من ....وقتی اومدیم خونه خوابید و ساعت ۶ عصر یادش افتاد که فرداش آزمون داره و باید خودش رو آماده کنهاینا رو گفتم که اینو بگم ؟؟؟دقیقا به علت اینکه من دو هفته ای واقعا سرم شلوغ بود و خانومی هر روز با من بیرون و ....تاثیرش تو آزمون٬ به خوبی دیده میشهپنجشبه از خونه بیرون نرفتیم٬ تا هستی کمی درس بخونه ٬ولی مسلما دو سه ساعت ٬اونم با نق زدن و غر زدن نمیتونه نتیجه بهتر از این داشته باشهجمعه صبح همراه بابایی رفت برای آزمون و برگشت٬ساعت ۲ ظهر٬که نتیجه رو تو سایت دیدم خیلی ازش دلخور شدم ٬چون با تمام کار و برنامه هام٬ مدام همون سه شنبه خونه ی مامانم و چهارشنبه خونه ی عمه و ...حواسم به درس خوندنش بود و توقع نداشتم منو دور بزنه و هر وقت میرم تو اتاق ببینم داره ...عصبانیت همان و گرفتن گردنم هماننننننننننننن(الان هم پماد زدم٬ هم قرص خوردم٬ هم گردنبند مخصوص بستم و خیلی درد شدیدی دارمخیلی بده که نمیخوام باور کنم گردنم هم٬ به سردردهای همیشگیم اضافه شده و باید تا آخر عمرم تحملش کنمدیشب که به این شدت نبود تا صبح نخوابیدم امشب که دیگه معلومههههههه)فکر نکنید سختگیری کردما نه؟؟؟من همیشه سوالایی که فکر میکنم هستی جوابش رو نمیدونسته یا باهاش کار نکردم٬کنار میذارم و ناراحت نمیشم و براش توضیح میدم ولی این آزمون رو واقعا اونی که من میخواستم جواب نداده بود و بیشتر اشتباهاتش رو با هم کار کرده بودیم و تکراری بود٬ اما هستی با نهایت بی دقتی جواب داده بود.....میخواستم برای تنبیه نبرمش بیرون٬ که محمود یواشکی ازم خواهش کرد عصر جمعه بچه رو ناراحت نکنم ٬منم که مهربون٬بعد از اینکه گردن خودم رو داغون کردم خانومی رو بردم سینما و شام و ....(فیلم آدمکش٬که بدمون نیومد ولی از شانس من جامون یکجوری بود که باید گردنت رو کمی بالا میگرفتی و ...این شد که توپ توپ اومدم بیرون)هستی خانوم بدون هیچ احساس ناراحتی از گند زدن به آزمون اومد خونه و خوابید

البته جز علوم پیشرفته که ۶۰ زده(۲ تا غلط)٬همه رو ۸۰ و ۹۰ زده ولی اشتباهاتش خیلی بی خودی بود و برای من قابل قبول نبوددددددددددددرتبه در استان ۲۴

پی نوشت ۱:برای روز چهارشنبه اول دی٬یادم نبود ازتون بخوام برامون انرژی مثبت بفرستید٬انگار شما هم یادتون نمونده بود٬نتیجه ی دادگاه این شد که تا ۱۸ دی فقط فرصت داریم که ...نمیدونم واقعا چی به صلاحمون هست؟؟ شاید به این عجله کردن نیاز داشتیم تا تکلیف خودمون رو روشن کنیم و محمود یک تکون محکم به خودش بده تا بالاخره تلکیف خونه رو روشن کنهدر نهایت تقریبا تا ۱۸ دی مشخص میشه که ما موندگاریم یا رفتنیییییی؟؟وقتی تکلیف معلوم شد٬ حتما کامل براتون در موردش مینویسم که .......سخت به دعا و انرژی مثبتتون نیازمندیم

پی نوشت ۲ (مخاطبان خاص):از دوستان عزیزی که قرار بود در مورد سه شنبه ٬بهم خبر بدن و هنوز ندادن٬خواهش میکنم نهایتا تا امشب با یک اس ام اس یا کامنت .....

پی نوشت ۳:سه شنبه ۷ دی ۸۹ ٬ساعت ۸ صبح٬ سی و سه سالگی رو تموم کرده و قدم میزارم تو سی و چهار سالگی٬بیشتر از همیشه احساس سرازیری میکنم٬در مورد سه شنبه و ...بعدا خواهم نوشت٬دیگه سعی میکنم جلو جلو از چیزی ننویسماز تمام دوستان عزیزی که قبل از همه بهم تبریک گفتنراحله جون و سمانه جون و داداش آرشام عزیز که تو وبلاگ خودش تبریک گفته و بقیه ی عزیزان و کسانی که خواهند گفت٬ صمیمانه تشکر میکنم و خیلی دوستشون دارم

کریسمس و فرا رسیدن سال نو میلادی(۲۰۱۱)٬  تولد حضرت مسیح٬ به تمام دوستان عزیز مسیحی٬مخصوصا مادام اریت دوست داشتنیم٬ مبارک

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ