سفر به مشهد و گزارش هفته ای که گذشت ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
سفر به مشهد و گزارش هفته ای که گذشت ...

وایییییییییی خدا جونم کی سرم خلوت میشه؟؟؟از بس بدو بدو کردم به یک خواب راحت و بی دغدغه حسرتمممممممممممممم٬البته خدا رو صد هزار مرتبه شکر٬همش خیر و خوبی بوده ولی بازم از بس برنامه ها فشرده و پشت سر هم بود که همگی خسته و بی خواب هستیمممممممم

روز دوشنبه ۸ آذر ۸۹ ساعت ۷ صبح٬بعد از ۲۴ ساعت تاخیر بابا رسید٬من به خاطر هستی نتونستم خودمو به فرودگاه برسونم و محمود تنها رفت٬وقتی هستی سوار سرویس شد منم حرکت کردم و زودتر از بابا اینا به خونشون رسیدم٬بعد از خوردن صبحانه و کشتن گوسفند(با اونکه من نگاه نکردم٬ ولی بیشتر از همیشه متاثر شدم و تا چند شب و روز ...)محمود ساعت ۱۰ برگشت مدرسه ی هستی و بعد از شرکت در جلسه ی زبان و امتحان دیکته ی هستی٬آوردش خونه ی بابا اینا٬تا آخر شب اونجا بودیم و من آخرین نفر بودم که بعد از جمع و جور کردن و ....اومدم خونهتازه عصر اونروز که مادر شوهر و پدر شوهرم اومده بودند دیدن بابا٬فهمیدم فرداش(سه شنبه)جلسه ی دوم خواستگاری خواهر شوهر وسطی هستش و باید بریم اونجا٬این بود که سه شنبه وقتی هستی از مدرسه اومد علومش رو خوند منم تا ساعت ۷ خونه نبودم و وقتی رسیدم خونه ٬بدو بدو باهاش علوم کار کردم و حاضر شدمو ...اون شب همه چیز به خوبی و خوشی گذشت و قرار شد که تا ماه محرم نرسیده بله برون هم انجام بشه٬همه موافق پنجشنبه شب بودند٬ ولی به خاطر ما که پنجشنبه نبودیم(مشهد)٬بله برون موند برای یکشنبه شب(دیشب)چهار شنبه شب هم٬ولیمه ی بابا بود که تقریبا تمام مدعوین اومده بودند و بعد از مدتها فامیل دور هم جمع شدند و کلی گپ و ...دست داداش رضا درد نکنه٬ که سنگ تموم گذاشته بود و این ولیمه رو خودش برای بابا گرفته بود

روز برگشت بابا

روز ولیمه تو سالن

 

پنجشنبه صبح ساعت ۱۰ ٬پرواز داشتیم که تاخیر داشت و نزدیکه ۱۱ حرکت کرد٬ساعت ۱:۳۰ توی هتل و اتاقمون بودیم٬دست دانشگاه درد نکنه حسابی سنگ تموم گذاشته بود٬تمام وعده های غذایی به صورت سلف سرویس به حساب دانشگاه بود٬یکروز هم تور شاندیز داشتیم که همراه ناهار تو رستوران حسین شیشلیک(روبروی پدیده)همه ی اساتید و خانواده هاشون رو بردند و ...اولین جایی که رفتیم همون پنجشنبه بعد از خواب و استراحت هستی و مامانم٬حرم امام رضا(ع)بود که با ده سال پیش که من رفته بودم تغییرات زیادی کرده بودخیلی خیلی شلوغ بود و ما دستمون به هیچ جایی نرسیدمخصوصا که با هستی و مامانم اصلا نمیشد ریسک کرد و رفت جلو٬یک گوشه پیدا کردیم و ...حس و حال قشنگی بود٬باور کنید تک تکتون رو یاد کردم و ...با اونکه زیر چادر مقنعه داشتم ولی چون مقنعه ام خیلی کیپ نبود٬با تمام تلاشم برای بیرون نبودن مو بازم .... اگر عشقم به امام رضا نبود هرگز جایی که با وجود زنونه بودنش اینهمه رو اعصاب آدم راه میرفتند قدم نمیذاشتمخودم شنیدم که به یک دختر جوون که فقط یک خط چشم داشت با صدای بلند گفتند٬ تو الان امام رضا رو ناراحت کردی٬امام راضی نیست تو با ....خودشون نمیدونند با این رفتارشون٬ چقدر دخترها و پسرهای جوون رو از دین و اسلام دور کردندددددددموقع گشتن کیفها تمام لوازم آرایش ها رو دور میریختند و ...من که اصلا کیف نبردم و فقط موبایلم باهام بود که اونم آنتن نداشتروز آخر محمود دوربین عکاسی باهاش بود که نمیدونم چی شد که وقتی از حرم اومد بیرون ٬دیگه دوربین کار نکرد که نکرد؟؟؟هنوز نمیدونیم چرا؟؟؟محمود میگه حتما همونجور که موبایل اونجا آنتن نداره یه کاری کردن دوربین ها هم بسوزهخلاصه که تا اطلاع ثانوی دوربین نداریماز حرم که اومدیم بیرون خواستیم بریم بازار رضا که هنوز ۴ قدم نرفته مامان و هستی گفتند ما نمیایم حالا مامانم واقعا پادرد شدیدی داره و نمیتونه راه بره٬اما هستی تو این سفر بهمون ثابت کرد که اصلا مرد سفر نیست و دو قدم راه نرفته٬نق میزنه و ..خیلی خیلی نسبت به بچگیهاش بیشتر ما رو اذیت کرداینقدر که مامانمو هستی تو این سفر خوابیدند٬کلی سرعت ما رو تو گشت و گزار گرفتندخلاصه اومدیم هتل و شام خوردیم٬ساعت ۱۱ دوتایی رفتیم کوه سنگی که خیلی سرد بود و زود برگشتیم ...

به محض پیاده شدن از هواپیما

اولین حرم رفتن هستی خانوم

بعد از خوندن اولین نماز عمرش تو حرم امام رضا

جمعه صبح به تمام اساتید کاغذ دادند که راس ساعت ۸ صبح تا ۱۱ بیاین طبقه ی ۹ هتل ...محمود زودتر بیدار شد و رفت و ما در هتل سماخ مکیدیم تا تشریف بیارهتا اومد همگی سوار اتوبوس شدیم و رفتیم به طرف شاندیز٬بعد از اینکه ناهارمون رو خوردیم تا زمان حرکت اتوبوس٬ ۴ تایی رفتیم پدیده و حسابی توش چرخ زدیم و عکس گرفتیم٬جای قشنگ و خیلی شلوغی بودتا صنایع دستی رفتیم و اونجا هستی به سلیقه خودش برای نی نی تو راهی خاله منیریک جفت کفش با پولهای خودش خریدامیدواریم خاله منیر صحیح و سالم نی نیش رو به دنیا بیاره و کفش سوغاتی هستی رو پاش کنههستی که راه میره قربون صدقه نی نی میرهتا برگردیم هتل ساعت از ۴ گذشته بود و مامان و هستی انرژیشون تمامممممممم٬اونا خوابیدند و من و محمود رفتیم مرکز خرید پروما و کیان سنتر و ساعت ۶ وقتی برگشتیم دیدیم هنوز خوابنبیدارشون کردیم تا یه چیزی بخوریم که در زدند و برامون شیرینی و میوه و چای از طرف دانشگاه آوردندهمون موقع سر یه چیزی از دست هستی خیلی عصبانی شدم و ....ساعت ۸ شب با دوستان عزیزمون(توی سفر تایلند با هم آشنا و دوست شدیم)توی لابی هتل قرار داشتیم که بعد از ۴ سال همدیگه رو دیدیم و برای اولین بار بچه ها رو....کلی دیدارمون تازه شد و همراهشون اومدیم بیرون٬البته مامانم نیومد و گفت شام خودش تو هتل میخوره و ...تمام مشهد رو چرخیدیم(بابا قدرت٬پارک وکیل آباد٬طرقبه ....)تا ساعت ۱ با هم بودیم و شام و بستنی هم مهمونشون بودیمکلی خوش گذشت و خوش خوشانمون شد و لذت سفرمون رو٬ این دیدار چندین برابر کرد

رستوران حسین شیشلیک شاندیز

 

عکسهای پدیده ی شاندیز

سوار بر اسب مراد بشی مادررررررر

محمود میگفت برو توش بشین٬ ولی هستی نرفت

 

اینم هستی و خریدش از صنایع دستی پدیده(کفش نی نی خاله منیر دستشه)

این عکسش رو دوست دارم

 

فروشگاه پروما

کیان سنتر که مشهدی هام خیلی هاشون نمیشناختن٬ ولی ما کشفش کردیم

هستی با مجسمه ی بابا قدرت

هستی و یاسمین جون، دختر دوستمونقلب

شنبه صبح دوباره ۸ تا ۱۱ همراه محمود باید میرفتیم طبقه ی نهم٬که دیگه چون تا شب بیشتر وقت نداشتیم نرفتیم و همگی رفتیم الماس شرق٬مامانم کمی خرید کرد و نشست٬منم نشستم پیشش تا محمود ٬هستی رو ببره آکواریوم رو ببینهساعت ۱ برگشتیم و اتاق رو تحویل دادیم و وسایل رو سپردیم به امانات هتل(پروازمون ۹:۴۰ شب بود)تا بریم حرم ٬توی راه هستی گفت مامان منو مقبره ی فردوسی نبردید؟؟؟برای همین اشتباهی کردیم و گفتیم بریم و برگردیمچشمتون روز بد نبینه بیشتر از ۲ ساعت توی راه رفت و برگشت بودیم و پاهای مامانم خشک شده بود توی ماشین و کلی خسته شدیم ٬اصلا فکر نمیکردیم اینهمه دور باشه؟؟راننده هم هیچی نگفتبه نظرمون به اینهمه خستگیش نمی ارزید٬پیاده رویش هم برای مامانم خیلی زیاد بود و ...خلاصه ساعت ۵:۳۰ رسیدیم حرم و تا ۷ اونجا بودیم و ....موقع اومدم دلم برای خداحافظی گرفته بود٬نمیدونم دوباره کی قسمتم میشه برم و ...فقط امیدوارم ۱۰ سال طول نکشهاومدیم هتل یه چیزی خوردیم و رفتیم فرودگاه٬ساعت نزدیکه ۱۲ رسیدیم فرودگاه تهران و دیدیم بابام که هیچی از شماره پروازمون نمیدونسته کلی تو فرودگاه معطلمون شدهآخه اصلا قرار نبود بیاد ولی انگار طاقت نداشته بازم مامانم بیاد خونه ی ما و خودش اومده بود دنبالش٬اول ما رو رسوند و بعدش مامانمو بردتا بخوابیم ساعت ۱:۳۰ بود و هستی خسته و خواب آلود٬برای همین چون اصلا غیبت نکرده بود(پنجشنبه و شنبه که تعطیل بود)نذاشتم یکشنبه بره مدرسه٬تا بتونه خودش رو برای امتحان ریاضی دوشنبه آماده کنهدیروزم تمام مدت باهاش ریاضی کار کردم و خونه رو جمع و جور کردم و حاضر شدم برای بله برون(فشردگی برنامه ها رو دارین که؟؟)شب خوبی بود و همه چیز به خوبی گذشت و عمه وسطی هم به سلامتی ....البته ما دوربین نداشتیمو همش آویزون بقیه بودیم برای عکس

صبح شنبه الماس شرق

اینم الماس

هستی و آکواریوم الماس شرق

هستی و مقبره ی فردوسی

اول فاتحه فرستاد بعد نشست ....

اینم خانومی در حال کامی بازی٬با وجود اینترنت ۲۴ ساعته تو هتل٬ اطمینان نکردم برم نت

پی نوشت ۱:خدا رو شکر میکنم که این سفر دو شبه رو قسمتمون کرد ٬تا هم زیارتی کرده باشیم و هم نذر مامانم رو ادا کنیماز وقتی هم اومدیم محمود گیر داده که باید هر چه زودتر مامان پاهاشو عمل کنه و خوب بشه٬خیلی برای مامان ناراحته و از اینهمه درد و کندی و ... از دیروز چند بار به مامان اولتیماتوم داده که اگر خودش اقدام نکنه به زور عملش میکنههمونجا موقع برگشت به مامان گفت هر وقت پاهاتون رو عمل کردین و خوب شدین٬ دوباره میارمتون مشهد(اوندفعه هم محمود خودش برای مامانم نذر کرده بود٬یعنی من به خودم اجازه نمیدم همچین نذرایی از جیب محمود بکنم )دیروز تولد مامانم بود٬که امیدوارم ۱۲۰ سال سایه ی مهربونیهاش بالای سر هممون باشه و هر چه زودتر راضی بشه و پاهاش رو عمل کنه٬تا حتی شده یکمی از درد و ناراحتیش کم بشه ...

پی نوشت ۲:امروز به هستی برنامه ی امتحانای عقب افتاده رو دادند٬عینکشم تو مدرسه جا گذاشتههمونطور که میبینید تو تمام عکسها عینک زده یعنی دقیقا از وقتی این اواخر رفت دکتر و دکتر بهش گفت اگر مرتب عینک نزنه٬ چشمهاش ضعیف تر میشه٬عینک رو کنار نمیزاره٬یکوقتهایی التماسش میکنم که الان نمیخواد عینک بزنیاینقدر از مریضی میترسه که حرف دکتر رو خیلی قبول داره ...هفته ی گذشته دو نفر رو با رضایت خودشون برای مسابقه ی قرآن و نماز انتخاب کردند که یکیشون هستی بوده٬خوشحالم که نماز رو دوست داره و میاد و کنارم می ایسته برای نماز خوندن٬اما الان منتظر مونده تا من برم و معنی ها رو براش حفظ کنمهر چی بهش میگم خودش بره و از تو کتابهاش مطالب مسابقه رو یاد بگیره گوش نمیده ٬منم وقت نمیکنم با اینهمه کار دونه دونه ....مخصوصا که امسال خیلی مستقل شده و من فقط کاراش رو چک میکنم و تو امتحانا درس میپرسماینقدرم نقاشیم بده که وقتی میاد ازم کاردستی و نقاشی میخواد عزا میگیرمامروزم میگه باید تا فردا یک نقاشی و کادرستی برای مسابقه ببرمخلاصه که خانومی میخواد بره مسابقه٬منو ....امروز کارنامه ی زبان رو بهشون دادن که خدا رو شکر خوب بود و از هفته ی دیگه میره ترم بالاتر

پی نوشت ۳:نمیخوام چیزی از هستی تو این سفر بنویسم٬همینکه با خوندن این کامنت خودم و خودش یادمون بیوفته چرا هستی تو بعضی سفرها با ما نبوده کافیه؟؟فقط اینو میدونم که هستی وقتی کوچیک بود خیلی خیلی همسفر بهتری بود و طاقتش بیشتر٬تجربه ای که این سفر برامون داشت٬ این بود که حالا حالا ها سفر نریم حتی سفر داخلییییی

پی نوشت ۴:انشالا اگر خدا بخواد کمی سرم خلوت میشه از فردا ....ماه محرمم اومد و فعلا خبری از جشن و مراسم و ....نیستشب اول محرم هستش٬ لطفا ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید

اینم یک پست طولانی و پر عکس٬دیگه گله نکنیدهااااا

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ