تاخیر پروازها و امتحانات هستی و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩
تاخیر پروازها و امتحانات هستی و ...

بابا هنوز رویت نشده٬قرار بود امروز ساعت ۶ صبح تهران باشه٬محمود و بیتا و رضا و سمیرا و امیر همگی امروز رو مرخصی گرفته بودند٬از اونجایی که فکر میکردم یکی دو ساعتی تاخیر رو شاخشه٬تصمیم گرفتم هستی رو (که از امروز طبق برنامه ی امتحانی٬امتحانای میان نوبت اولش شروع شد٬اونم تو این گیر و دار و سفر و ولیمه و ....)سر ساعت سوار سرویس مدرسه کنم و خودمون بریم فرودگاه٬اما دیشب ساعت ۱۲:۳۰ شب ٬بابا از فرودگاه مدینه زنگ زد به موبایل رضا و گفت که پروازشون تاخیر داره و بهشون گفتن احتمالاااااااااااا(یعنی معلوم نیست)ساعت ۵ بعد از ظهر امروز حرکت میکنند٬تند تند همه به هم خبر دادیم و اونایی که مرخصی گرفته بودند٬امروز رفتند سر کارجز من که بعد از چند روز که خونه نبودم موندم خونه و کلی کارای ....٬هنوزم معلوم نیست دقیقا بابا چه ساعتی به تهران میرسهاز صبح هر چی به اطلاعات پرواز زنگ زدیم اطلاع درستی بهمون ندادند٬حالا خوبه دو تا عموم(مهندس پرواز)کلی مسافر از جده و مدینه هر روز میارن تهران که از شانس ما خودشون پرواز داشتند و ....آخرین خبری که داریم ۹ شب تازه حرکت میکنند و نصفه شب میرسندهستی هم فردا صبح امتحان دیکته دارهاحتمالا بخوابونمش و خودمون بریم و برگردیمفردا ساعت ۱۰:۳۰ صبح تو مدرسه با معلمهای زبانشون جلسه داریم که حتما باید برم،قرار بود ساعت ۳:۳۰ برم ختم انعام یکی از بهترین دوستان وبلاگیم،کلی هم خودم رو آماده کرده بودم و با اینهمه ترافیک کار و امتحان و ...تمام برنامه مو جور کرده بودم که با هستی برمولی متاسفانه با این تاخیر که بابا داشته نمیتونم برم و باید فردا بعد از جلسه، هستی رو که امتحان دیکته شو داده بردارمو برم خونه ی بابا تا شب پیش بابا باشیم(البته اگر تا فردا برسهاینقدر بابام حساسه که اگر نرم ...)مریم جون از دعوتت بسیار بسیار خوشحال و ممنونم،ولی انگار قسمت نبود عزیزم،انشالا تو فرصت دیگه ای که میدونم به این راحتی ها جور نمیشهببینمت

از تمام کسایی که فکر کردن رفتیم مشهد و برگشتیم،شرمنده امما هنوز نرفتیم،همون شب که محمود گفت به اسممون مشهد در اومده٬یادم افتاد که ممکنه تو اون تاریخ امتحانای میان ترم هستی شروع شده باشه٬وقتی رفتم و دفترچه کلی مدرسه رو دیدم فهمیدم بلهههههههههدقیقا سفر ما وسط امتحانای هستی هستش و امتحان اجتماعی رو هم نمیتونه بدهبرای همین به محمود گفتم فعلا برای بلیط هواپیما اقدام نکنه تا برم مدرسه و ببینم چی میشه؟؟؟دوشنبه رفتم مدرسه با معلم خودش و ناظم صحبت کردم که گفتند خدا رو شکر چون هستی شاگرد خوب و زرنگی هستش٬ میتونیم اجازه بدیم دو روز نیاد مدرسه و بره مشهد زیارت،امتحان اجتماعی هم چون شفاهی هستش معلم بعدا ازش میپرسه،این شد که محمود بلیطها رو گرفت تا اگه خدا بخواد٬ آخر همین هفته سه روزی بریم و برگردیم،بماند مامانم چقدر بهانه آورد و الانم با این دیر کردن بابا حسابی کلافه شده و .....خلاصه ما هنوز نرفتیم٬ ولی اگر قابل باشم٬ برای همتون همونطور که خواسته بودید دعا میکنم تا حاجت قلبیتون رو بگیرید ....

سه شنبه عصر وقتی فهمیدم چهارشنبه تعطیل شده٬ با خوشحالی به محمود زنگ زدم که گفت خانوم من فردا صبح تا پنجشنبه عصر میرم ماموریتکلی حرص خوردم ولی کاریش نمیشد کرد٬تمام چهارشنبه من و هستی خونه بودیم و درس خوندیم تا برای امتحانای این هفته که سرمون شلوغه آماده بشیمپنجشنبه عصر که محمود اومد٬ رفتیم خونه ی مادر جون تا با دایی های هستی خانوم٬ پلاکاردها رو بزنیمجمعه صبح هم٬خاله بیتا رو برداشتیم و رفتیم خونه ی مادرجون تا محمود به همراه پدر شوهر عزیزم برن گوسفند بخرناینقدر گوسفندمون خوشگل و قد بلنده که نگوهستی کلی ازش عکس انداختهبا تاخیر بابا٬مامانم حسابی باهاش دوست شده و هی میره براش خرید میکنه میاره میده اون میخورهطفلی کلی مظلومه٬مامانم میگه چرا این بع بع نمیکنه نکنه لالهخلاصه کلی برای سر اومدن عمرش غصه داریم و با اونکه من خودم اصلا فلسفه قربانی کردن و این جور مردن حیوان جلوی چشم بقیه رو قبول ندارم٬ ولی نمیشه کاریش کرد ...

سوغاتی محمود از ماموریت یکروزهخداییش شما رژیم داشتید و عاشق شکلات و ...بودید بعد شوهرتون براتون سوغاتی ....ناراحت نمیشدیدمن که تو شکنجه ام

این کاپو چینو خیلی خوشمزه س٬من تو تهران چند جا رفتم ولی پیدا نکردم٬عکسشو گذاشتم تا شما هم اگر اهل نسکافه و قهوه و ....هستین امتحانش کنید

پنجشنبه عصر٬هستی و پلاکارد ما برای پدر جون

اینم ببعی ما که فعلا عمرش به دنیاست

 

پی نوشت ۱:طبق آخرین خبر رسیده٬به علت کمبود امکانات پرواز(تلویزیون الان گفت)٬اصلا معلوم نیست پروازها کی انجام میشه؟؟؟خدا کنه تا روز ولیمه برسهیعنی پرواز برای تمام کشورها اینجوری شده؟؟ یا فقط ایرانی های عزیز امکاناتشون کمه و .... 

پی نوشت ۲:یکهفته ای به همون دلایلی که گفتم کمرنگ میشویم و اگر خدا عمری داد و سفر رفتیم٬بعد از سفر میام و از ماجراهای پیش اومده مینویسم....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ