دلتنگی برای بابا و تبریک عید قربان - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
دلتنگی برای بابا و تبریک عید قربان

سلام بابایی٬خوبی؟؟؟چند روزه خیلی دلم گرفته و خیلی خیلی دلم برات تنگ شده٬برای بغل کردنهات و به خودت چسبوندنهات بی قرارم٬میدونم تو هم دلت برای ما تنگ شده یعنی الان کجایی؟؟؟احتمالا باید صحرای عرفات باشی نه؟؟؟بابا دختر کوچیکه حسابی این چند روز مریض بود و گلو و گوشش چرک کرده و به خاطر بعضی حرص خوردنها گردنشم دوباره اسپاسم شده و دنده گردنیش بدجوری عود کردهبابایی برام دعا کن تا زود خوب بشم و آرامشم رو دوباره به دست بیارم٬بدجوری دلم از روزگار شکسته و اینروزها حوصله ی خودمم ندارم ....باباجونم میدونم حتما تو مکه یاد منو دوستانم میوفتی٬یادته شب قبل از سفر٬ بهت گفتم بابایی دوستای منو هم یاد کن٬خیلی ها ازم خواستن براشون دعا کنی؟؟؟گفتی اسمشون رو بگم؟؟؟از اونجایی که شما از وبلاگ و وبلاگنویسی من خبر نداری و نمیتونستم چیزی بهت بگم گفتم٬شما به نیت من و تمام دوستانم دعا کن٬ اونی که باید بدونه خودش میدونه منظورت چیهکی از خدا داناتر و عالم تر و آگاه تر .....بابایی امسال روز عید قربان پیش ما نیستی تا بیایم و بهت تبریک بگیمولی عوضش جایی هستی که آرزوی خیلی هاست جای تو باشندامیدوارم هر کس آرزوی این سفر رو به دل داره٬خیلی زود به خواسته اش برسه بابایی به خدا بگو٬ قلب آدمها رو با نور و عشق واقعی خودش روشن کنه و دلشون رو پر از مهر و محبت و صداقت حقیقی نسبت به همنوعان خودشون کنه٬بابایی به خدا بگو به جای حسادت و بخل و کینه و دشمنی دلمون رو از وفا و عشق و نوع دوستی و ....پر کنهبابایی به خدا بگو٬کاری کنه هیچ کس نتونه به امانت و صداقت کسی خیانت کنه ....بابایی دلم گرفته٬ خیلی چیزها رو به خدا بگو....

بابایی عیدت مبارک

هستی خانوم ما٬روز جمعه ۲۱ آبان آزمونش رو داد و نتیجه هم این شد٬دختر من از تمام دروس و سوالاتش فقط ۴ سوال رو درست جواب نداده بود٬درس اجتماعی و هدیه ها و سوالات پیشرفته هم که اولین بار تو آزمون اومده بود ۱۰۰ زده٬خدا رو شکر همه چیز خوب بود و من خیلی راضی بودم و به خاطر تلاشش ازش ممنونم٬مخصوصا که اون دوستش هم تو این آزمون بوده ولی هستی ... دیروز یعنی دوشنبه ۲۴ آبان٬اولین آزمون گ ا ج تو مدرسه شون برگزار شده که هنوز نتیجه اعلام نشده

جمعیت آزمون دهنده ها نسبت به تابستان خیلی بیشتر شده

ظهر جمعه خاله بیتا اومد خونمون٬با دایی رضا و سمیرا جون هم تو کن قرار گذاشتیم و همگی ناهار اونجا بودیمهوا خوب بود و خوش گذشت٬ساعت ۴ دایی اینا از همونجا ازمون جدا شدند٬ما خاله بیتا و مادرجون رو گذاشتیم خونه ی خودمون و سه تایی رفتیم کنسرت حشرات که از قبل بلیطش رو از طریق مدرسه تهیه کرده بودیم٬یک اجرای خصوصی برای مدرسه ی هستی به مدیریت خانوم مریم س ع ا دت٬بچه ها ردیف وسط و جلو نشستند و اولیا عقب٬بد نبود٬ هستی خوشش اومد و ما از خوشی اون خوشحالموقع بیرون اومدن از سالن٬دو تا از دوستان عزیز وبلاگی و بچه های ناز و خوشگلشون رو هم دیدیم که خالی از لطف نبودو کلی خوشحالتر شدیماز اونجا زود اومدیم خونه پیش مهمونهامون(خاله و مادرجون) و تا شب دور هم بودیم و .....

عزیز دل مامان کنار خاله بیتا

خوشگل من با عینک زندایی سمیرا

مادر جون تا جمعه شب٬ پیش ما میمونه تا ببریم و تحویل جاری وسطیش بدیم٬ که میخواد دو سه روزی مامانمو پیش خودش نگه دارهتمام این تعطیلات رو تهران تشریف داریم و در خدمت مامی جان هستیمهر چند از روزی که اومده٬ همش من مریض بودم و زیاد حال نداشتمو کلی شرمنده اش شدمدیشبم همگی رفتیم خونه ی عمو بزرگه که خیلی خوب بود و دور هم خوش گذشت(بابایی جات خالی بود)٬برای پنجشنبه شب هم٬ برای تئاتر بلیط گرفتیم که مادرجون رو ببریمتا کلی بخنده و لذتش رو ببره انشالاااااجمعه شب هم میریم خونه ی عمو وسطی و مادرجون رو میسپریم به برادر شوهر و جاری عزیزشفعلا روز دقیق برگشت بابایی چند بار تغییر کرده و دقیقا نمیدونیم کی میرسه؟؟از دیروزم نتونستیم باهاشون تماس بگیریم٬ انگار موبایلا خاموش و در حال مراسم و ...

دوستان عزیز و دوست داشتنی عیدتون مبارک

امیدوارم تعطیلات و عید قربان خیلی خوبی در کنار عزیزانتون داشته باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ