نقشه ی ایران عزیز - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
نقشه ی ایران عزیز

پنجشنبه شب٬ قرار بود برای عمه وسطی هستی خانوم خواستگار بیاد٬که من صلاح ندونستم هستی رو با خودمون ببریم٬برای همین اول هستی رو گذاشتیم خونه ی مادر جون٬ پیش دایی امیر و مادرجون و خودمون دوتایی رفتیمتا آخر شب اونجا بودیم و ساعت ۱۲:۳۰ رفتیم دنبال هستی٬متاسفانه لوله ی آبگرم مامان اینا ترکیده و با برقشون قاطی شده و نمیدونم چی شده که توی دستشویی وقتی آب رو باز میکنی برق میگیرهمنم از ترسم نرفتم دستشویی و به هوای اینکه اون وقت شب ترافیکی در کار نیست و خیلی زود از اتوبان میرسیم خونه ....اما چشمتون روز بد نبینه نمیدونم داشتند تو اتوبان چی کار میکردند(کلی ماشین پ ل ی س و آ تش نشانی تو جاده بود)که ما تو ترافیکی افتادیم که راه هیچ فراری نبود و نزدیکه ۲:۳۰ رسیدیم خونه٬توی ماشین بغض کرده بودم و هیچ کس جرات حرف زدن باهام نداشت و اینقدر بهم فشار اومد که چند قطره هم اشکم اومد وقتی جلوی در رسیدیم نفهمیدم چه جوری سوئیچ رو از دست محمود کشیدمو و ....ولی تا دو روز کلیه هام درد میکرد ٬خداییش تا حالا همچین تجربه ی دردناکی نداشتماگر هستی جای من بود٬ امکان نداشت بزارم اینقدر عذاب بکشه و حتما شده تو کیسه تو کیفم تو دستم ...خلاصه نمیزاشتم حالش مثل من بشههههههههههههههههههههههههخدا نصیب هیچ کس نکنهالان که یاد اونشب و لحظات بغض و ناچاری و ....افتادم٬ همون حس اومد سراغم

.

پنجشنبه عصر٬قبل از رفتن به خونه ی مادر جون

جمعه میخواستیم از ظهر بریم بیرون٬ولی چون هستی خانوم بیشتر وقتش رو پنجشنبه خونه ی مادرجون هدر داده بود و هیچ کدوم از درسهاش رو٬ اونطوری که من میخوام نخونده بود٬تا ساعت ۳ موندیم خونه و من درسهاش رو (اجتماعی-هدیه ها-فارسی)پرسیدم٬بابایی هم نقشه ی ایران رو بهش کمک کرد تا نقاشی کنه و همه رو حفظ کنهتازه ساعت ۳:۳۰ رفتیم فرحزاد تا ناهار بخوریماونجا هم٬ یکی من استان میپرسیدم یکی محمود٬تا بتونه اونهمه مرکز استان رو یاد بگیره

جمعه عصر

مثلا هستی هم بلهههههههه

اینم نقشه ی هستی٬ از ۳۰ استان و مراکزشون با کمک بابایی

دیشب هستی٬ کلی رنگ آمیزی تو کتاب هدیه های آسمانی داشت٬ که احساس کردم اصلا حوصله ی انجامش رو ندارهبرای همین خوشحالش کردمو گفتم ٬تو برو بخواب٬ من اینبار درس ۶ رو برات رنگ میکنم٬ ولی از دفعه ی بعد٬ هر روز یک صفحه رو رنگ کن ٬که اینهمه نمونه برای یکروز(۷ صفحه پر از نقاشی های ریز ریز که حدود دو سه ساعت وقت خودم رو گرفت)٬اینقدر خوشحال شد که پرید بغلم و بعد از کلی ماچ و بوس٬رفت و این دستمال کاغذی رو آورد٬خیلی خوشم اومد از اینهمه احساسشوقتی ازش پرسیدم چرا دستمال؟؟؟گفت در کمد دیواری باز نمیشه(راست میگفت هنوزم نتونستیم بازش کنیم) که کاغذ بردارم٬منم از دستمال کاغذی استفاده کردمنکته بعدی این بود که باباییش این وسط چه کار کرده بود که همپای من اسمش اینجاست؟؟؟(البته اینو اصلا به روش نیاوردمچون خودم میدونم عاشق باباشه٬جالبه که از وقتی رفته مدرسه٬ شبی یکساعتم باباش رو نمیبینه و بابایی که قرار بود امسال زبان هستی رو به عهده بگیره٬اینقدر شبا دیر میاد٬ که هنوز ما چیزی ندیدیم٬هر شب میگه فردا شب فردا شب فردا شب....دو ماهه هنوز فردا شب بابایی نیومده)

 چیز خاصی ننوشته٬موندم این خیلی و بیشمار چه ربطی داره

پی نوشت ۱:دیدم حسابی بازار خبر  چ ا ق و ک شی تو م ی دون ک ا ج داغه٬هر کاری کردم نتونستم کنجکاویم رو بیخیال بشم٬گفتم من هر جا میرم٬ باید یک دور این میدون رو رد کنم٬ بد نیست بدونم این اتفاق بیخ گوشم چه جوری پیش اومده؟؟؟؟امروز با هزار بدبختی از تو اینترنت دانلودش کردم و دیدمچقدر وحشتناک و درد آور بود٬میدونم شاید اگر ما هم بودیم میترسیدیم جلو بریمولی یعنی اینهمه آدم دور و برش بود نمیشد چند نفری و با کمک هم کاری کرد؟؟؟؟یعنی میون این جمعیت دو تا ورزشکار و ....نبود؟؟؟بدترین قسمتش این بود که کاملا زنده بود و مدام تکون میخورد٬ ولی اینقدر اونجا موند تا ....بعضی اتفاقها چقدر تلخ و چقدر بهمون نزدیکه ....از عصر تا حالا کلافه ام و نتونستم یک چایی بخورم و همش تو فکرمهببین وقتی خانواده اش انواع و اقسام فیلمها رو میبینند و جان کندن عزیزشون رو٬ چه حالی میشوندددددددددخدایا خودت صبر بده....

پی نوشت ۲:خوشبختانه تمام پالتوها و کت و کاپشنهای زمستونیم شدیدا گشاد شده و باید یک خرید خیلی کوچولوی زمستونی برای خودم برمکه هنوز فرصتش پیش نیومده٬ما یک پنجشنبه عصر و یک جمعه داریم و هزار کاررررررررررقرار بود امشب بریم که باز هم جلسه و کار و ...اگه خدا قسمت کنه و برنامه ی دیگه ای پیش نیاد و همسری مثل بقیه ی پنجشنبه ها خیلی خسته نباشه و ...انشالا پنجشنبه بریم برای خرید .....البته مامانم٬ که حسابی دلش میخواست٬ تو این مدت که بابا نیست تو خونه استراحت کنهبعد از اینکه تو این ۱۰ روز کارگر آورد و خونه رو تمیز کرد٬ یهو مشکل ترکیدن لوله های آب و اتصالش با برق خونشون پیش اومد٬ که مجبور شد٬ فلکه ی آب رو ببنده و بره خونه ی مادر بزرگم٬امروزم که کارشناس اومده٬ گفته چون لوله ها قدیمی هستش باید تمام لوله ها و سیمکشی های برق عوض بشه(دیوارها و زمین کنده بشه) که پروژه ی بزرگیهو بهتره بمونه تا خود بابا بیاد که تصمیم بگیره میخواد چی کار کنه؟؟(کسی جرات درست کردنش رو نداره از بس بابام سختگیر و ...)اما باید فلکه ی آب همچنان بسته باشه و کسی خونه نمونهبا اونکه به مامان گفتم بیا خونه ی ما٬ ولی راضی نشده فعلاو میخواد نزدیکه خونه ی خودشون باشه که تند تند سر بزنه٬برای همین دوباره رفت خونه ی مادربزرگم٬ اما احتمالا تا پنجشنبه بیارمش خونمون ....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ