مراسم عمه کوچیکه و هستی خانوم - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩
مراسم عمه کوچیکه و هستی خانوم

فکر کنم همتون میدونید چرا دیر اومدم؟؟؟؟اینقدر وقتم پر و سرم شلوغ بود که فقط یکی دو ساعت آخر شب میومدم نت و تند تند وبلاگای آپ شده رو میخوندم٬ ولی دیگه نتونستم برای همه کامنت بزارمپنجشنبه ساعت ۷ شب٬ رفتیم حنابندان عمه ی هستی و تا ساعت ۱ اونجا بودیم٬مهمونی خوبی بود و کلی خوش گذشت ...

هستی جون٬ شب حنابندان عمه کوچیکه

قربونش برم٬ اینجا داره گل عمه رو٬ که شکل یک توپ خیلی خوشگل بود درست میکنه

روز جمعه صبح٬ساعت ۱۰ بابایی من و هستی رو گذاشت آرایشگاه و خودش رفت آرایشگاه مردونه تا موهاشو درست کنهبر عکس اوندفعه موهای هستی رو شینیون نکردم و دادم جلوش رو راه راهی جمع کنه و پشت موهاش رو باز گذاشت(سشوار کشید و چند تکه رو لول لول کرد)که دخترونه تر باشهخودمم که ...ساعت ۲ آماده شدیم و رفتیم آتلیه و کلی عکس انداختیم و اومدیم خونه تا من لباسم رو عوض کنمبعدشم رفتیم عقد و عروسی عمهشب خوبی بود و به هستی که بین سالن آقایون و خانومها و دم در٬ با دختر عموها در رفت و آمد بود حسابی خوش گذشتوقتی عروس رو بردیم خونه ی پدرش تا از خانواده خداحافظی کنه و دست به دستشون کنن٬همه تو حالت بغض و اشک بودیم که یهو هستی با صدای بلند گریه کرد که عمه مو نبریدددددددددعمه که داشت گریه میکرد گریه اش بیشتر شد و خلاصه نفهمیدیم کی از کی خداحافظی کرداول پدر و مادرش و بعد ۵ تا برادر(هزار هزار ماشالا) به ترتیب سن و دو تا خواهرها و ۵ تا زنداداش ها به گفته ی فیلمبردار رفتیم و براشون آرزوی خوشبختی کردیم و تمام مدت هستی با صدای بلند گریه میکرد و هر کاری کردیم ساکت نشددونه دونه عموها که خیلی دوستش دارند نازشو کشیدند٬ ولی تا خودم یواشکی ...ساکت نشد٬آخرشم از عمه قول گرفتیم که هر وقت ما رفتیم خونه ی پدر بزرگ٬ اونم بیاد تا هستی به رفتن عمه خانوم رضایت دادمتاسفانه هستی مثل خودم٬ خیلی عاطفی و حساسه(اگه یادتون باشه دایی امیرم که میخواست بره سربازی هستی تو بغلش خیلی گریه کرد)و من از این بابت خوشحال نیستم٬ چون خودم خیلی بابت حساس و عاطفی بودنم اذیت شدم....ساعت ۱۲ تازه همه خونه ی مادر داماد جمع شده بودند و ارکستر اومده بود٬ که ما به خاطر امتحان شنبه صبح خانومی و مدرسه از همه خداحافظی کردیم و اومدیم خونه ....

خانوم کوچولو روز عروسی عمه٬البته اونروز با اینکه هر کاری کردم تا راضی و خوشحال باشه خیلی به خاطر رقابت با من ریز ریز و غیر مستقیم اذیتم کرد و بهانه گرفتتتتت٬همش میگفت تو خوشگل تر از من شدیبا وجود یک دختر گل مثل هستی٬ جای خالی هوو را هرگز احساس نخواهید کردددددددددددددددددددددددددددددددددددد

هستی٬ بعد از تعویض لباس تو آتلیهنمیدونم چرا عکسها با دوربین خودمون تو آتلیه سیاه میشد

 شنبه صبح ٬موقعی بیدار شدم که هستی باید میرفت پایین برای سرویسزود به راننده زنگ زدمو گفتم کجایید؟؟؟گفت چند دقیقه ای میشه منتظر هستی هستمگفتم تو رو خدا منتظر بمونید هستی تو آسانسورهدر عرض ۵ دقیقه هستی رو آماده کردمو انداختم از خونه بیرونطفلی بچه میگفت مامان ج ی شششششششش دارمگفتم قربونت برم من خوشگلم٬ برو مدرسه دستشویییک کیک و آبمیوه هم بهش دادم که تو ماشین بخورههستی رفت مدرسه(البته اگر اولین امتحان ریاضی ماهانه نداشت نمیذاشتم اونم بره ولی از خوش شانسی هستی٬ از چهارشنبه گفته بودن که ....) ولی باباش خواب موند و نرفت سر کارساعت ۱۲ محمود رفت دنبالش و آوردش خونه٬ تا استراحت کنه و درساش رو بخونه و با من بیاد پا تختی تا عمه رو ببینه(اینم از اخلاق بد من هستش که نمیزارم به هر بهانه ای هستی از درس و مدرسه بمونهالبته به خودم بیشتر از هستی فشار میاد ٬چون از چهارشنبه باهاش ریاضی و درسای شنبه رو کار کردم٬ تا آماده بشه روز شنبه هم کلی دیرتر رفتم٬ تا درساشو بخونه و من دیکته بگم و بعد بریم)قبل از رفتن٬ دیدم بازم میخواد اونجا گریه کنه که کلی باهاش حرف زدم و از محاسن ازدواج و شوهر کردن و ....گفتم٬ تا دلش برای عمه نسوزه و قول بده دیگه گریه نکنهتا ساعت ۷ خونه ی مادر شوهر عمه بودیم و از اونجا رفتیم خونه ی پدر بزرگ و همگی شام خودمون رو انداختیم اونجا٬آخه طبق رسم آقای داماد٬ همون شب عمه و شوهرش اومدن مادر زن سلاممن نمیخواستم بمونم چون هستی باید میرفت حموم و سرش رو میشست(شب عروسی نتونست بره و مثل خودم با همون موهای درست کرده شب خوابید و فرداش رفتیم پا تختی)ولی هستی خیلی اصرار کرد و قول داد هر وقت برگشتیم بره حموماما وقتی ساعت ۱۱ رسیدیم خونه زد زیرش و گفت خوابم میادمنم مجبور شدم با کلی ناز و نوازش خودم برم بشورمش

پی نوشت ۱:پدر جون هستی خانوم(بابای خودم)٬سه شنبه ظهر٬ میره مکه برای حج تمتع(۳۵ روز)٬فردا شب میریم خونه ی مادر جون اینا ٬تا هستی از پدر جون خداحافظی کنه(خدا کنه اونجا گریه نکنه) و خودمون اگر خدا بخواد ٬سه شنبه ظهر میریم فرودگاه٬ تا راهی سفری که خیلی انتظارش رو کشیده بکنیمشانشالا هر کسی آرزوی این سفر رو داره خدا قسمتش کنه

پی نوشت ۲:عمه کوچیکه رو به سلامتی و دل خوش راهی خونه بخت کردیم٬انشالا همیشه خوشبخت و سلامت باشند و یک عمر در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کنند

پی نوشت ۳:گل دختر من٬از ۸ تا دیکته ی گفته شده٬جز همون ۱۷ که برادر ۲۰ بودهمه رو ۲۰ گرفته و امروز بابت ۵ تای اولی یک کارت امتیاز .....فعلا از نتیجه ی آزمون ریاضی شنبه ٬که خوابالو خوابالو٬ گشنه و ج ی ش نکرده فرستادمش مدرسه خبری نیستتت

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ