نتیجه ی اولین دادگاه و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩
نتیجه ی اولین دادگاه و ...

وای ی ی ی ی کلی شرمندتون هستم و خوشحال٬البته با کلی درد (که براتون میگم )

چیه؟؟؟تعجب کردید؟؟؟؟هیچ کدوم از حالتهای بالا به هم نمیخوره نه؟؟؟

شرمنده ی همتون هستم(به خصوص خاموشهای روشن شده٬ تو پست قبل٬ که کلی دلم رو با محبتشون گرم کردن٬فعلا رمزی کردن رو بیخیال٬با خیال راحت بیاید و بخونیداگه در آینده رمزی هم بکنم حتما شما رو فراموش نخواهم کرد)بابت کامنتهای زیبا ٬ انرژی مثبت و  دعاهایی که با قلبهای پاک و مهربونتون برای امروز برامون کردیدکامنتدونی پست قبل٬ رکورد زد و با کامنتهای خصوصی که خیلی زیاد بود(سه روز بود کامنت میخوندم و تایید میکردم٬بیشتر از ۳۰۰ تا در عرض دو سه روز)٬با فوران انرژی مثبت رفتیم دادگاه٬مخصوصا دیروز تا همین الان٬ اس ام اس و کامنت و پیام و ایمیل هست که برای امروز نگران بودند و مطمئنم دقیقا تو همون ساعتی که من دادگاه بودم خیلی ها تو دلشون یادم افتاده بودنچون خودمم احساس میکنم جسارتی که اونا بهم دادند٬ باعث شد در ظاهر خونسرد و محکم برخورد کنم و از این برخورد٬ طرف مقابل دلش میخواست جیغ بزنه ولی ....قربونتون برم ٬چون نمیدونم طرف مقابل٬ خواننده ی اینجا هست یا نه؟؟؟فعلا نمیتونم براتون زیاد توضیح بدم(آخر صداقتمیگن هیچی بهتر از روراستی نیست)فقط اینو بگم فعلا و موقتا٬بهترین نتیجه ای که میشد امروز پیش بیاد برامون٬ اتفاق افتاد و دادگاه برای ماه آینده برامون یک وقت دیگه گذاشت(۱۲ آبان)که انشالا نتیجه اش مثل امروز بشهخلاصه من و محمود٬نسبتا راضی اومدیم بیرون٬که محمود رفت شرکت و من اومدم خونههنوز چیزی معلوم نیست و ممکنه هر چیزی پیش بیاد ولی خدا خیلی بزرگه و حتما اونی که صلاحه برامون پیش میاد انشالااااااکلی کار داشتم ولی گفتم زودتر بیام و خبر رو بهتون بدم و از طرف خودم و محمود و هستی خیلی خیلی ازتون تشکر کنممیدونم و مطمئنم دعا و انرژی مثبت شما٬ این وسط سهم زیادی داشته و من قدردانتون هستم تا همیشه

شرمنده و خوشحال رو با هم گفتم٬حالا نوبت گفتن کلی درد هستش؟؟؟ که اونم احتمالا نتیجه ی انرژی منفی اونایی هستش که ما رو دوست ندارنیکشنبه ظهر(پریروز)٬یهو تصمیم گرفتم برم روی صندلی چوبی سرویس خواب٬چمدون لباسهای زمستونی هستی رو از بالای کمد دیواری اتاقش بیارم پایین تا لباسهاش رو جا به جا کنم٬از اونجایی که فکرم مشغول بود و زیاد حواسم جمع نبود٬تا دستمو به طرف چمدون دراز کردم که برش دارم(یه کمی هم کشیدمش جلو)٬صندلی از زیر پام در رفت و خیلی محکم کمرم خورد به تخت هستی٬مچ پامم خورد به صندلی٬هنوز گیج بودم که چی شده؟؟؟یهو همون چمدون پر از لباس از اون بالا افتاد رو سر و گردنم(آخه خیلی سر و گردن سالمی دارم)٬اصلا نفهمیدم تو اون چند ثانیه چی شد؟؟؟خیلی ترسیده بودم و همش میترسیدم جایی مو تکون بدم ببینم شکسته یا داره خون میاد٬هنوز هستی نرسیده بود و تنها بودم٬یواشکی بلند شدمو فهمیدم خدا رو شکر جاییم نشکسته ولی گوشه ی چمدون خورده بود به چشم چپ و پیشونیم و ...خیلی خیلی سردرد بدی داشتم٬به محمود زنگ زدم که طبق معمول جواب ندادبه منشیش زنگ زدم که گفت رفته بیرون شرکت جلسهیه اس بهش دادم که چمدون افتاده رو سرم و دارم میمیرم و ...زود بهم زنگ زد٬وقتی فهمید چی شده گفت٬ خدا خیلی بهت رحم کرده که گردنت نشکستهبعدشم گفت که اگه میخوام بیاد ببره دکترکه گفتم فعلا برم بیوفتم رو مبل ببینم چی میشه؟؟؟همون موقع هستی خانوم رسید خونه و تا بهش گفتم چی شده؟؟؟همونجوری نشست زمین و شروع کرد به گریه٬حالا هی من میگم عزیزم من خوبم(الکی میگفتم٬ سرم داشت میترکید چشم و کتف و گردنم هم درد میکرد شدید)چرا گریه میکنی؟؟؟مگه ساکت میشد٬آخرش التماس کردم که بسته دیگه اینجوری من بیشتر ناراحت میشم٬ پاشو لباسات رو عوض کن به جای گریه ٬به من کمک کن که حالم خوب بشه (بالاخره بعد از کلی بغل و بوس و دلداری من٬راضی شد)نرفتم دکتر و تا شب هستی ازم پرستاری کرد اما دیروز و امروز٬بدنم خیلی بیشتر درد میکنه و انگار حسابی کتک خورده باشم٬همه جام کوفته شده به خصوص کتف و گردنمالانم مثلا تو استراحت بعد از افتادن و چمدون و ....هستمنمیخواستم اینو اینجا بنویسم٬ ولی نوشتم که شما هم بیشتر به این جور موارد دقت کنید و وقتی حواستون زیاد جمع نیست کارای خطرناک نکنیدهستی هم وقتی بزرگ شد بدونه که چقدر منو دوست داشته وقتی ۸ ساله بوده

پی نوشت ۱: خدا رو شکر٬هستی با مدرسه ی جدید خیلی خوب خو گرفته و از همه چیز راضیهمنم از هستی راضی هستم٬ که نسبت به پارسال سعی میکنه همه چیزش بهتر باشه٬خیلی خوش خط مینویسه٬مرتب تر شده و ....امروزم اولین دیکته ی کلاس رو ۲۰ گرفتهو منو خیلی خوشحال کرده٬هنوزم برای هر نمره ی بیست و هر موفقیت کوچیکش کلی ذوق میکنمپنجشنبه٬ جلسه ی آشنایی با معلمشون هستش که باید برم ببینم چی خبره؟؟

پی نوشت ۲:با این بدن درد و کله ی داغون٬ دیروز عصر با هستی رفتیم یک مهمونی زنونه٬ خونه ی عمو وسطی خودممن بیشتر به خاطر هستی رفتم که بهش قول داده بودمو گرنه موقع برگشت که تو ترافیک مونده بودیم اینقدر مچ پام درد میکرد که چند جا خواستم بزنم کنار و ....

خانومی قبل از رفتن به مهمونی

پی نوشت ۳:این عکس رو هم آقا وحید(وبلاگ کارت های درخواستی) ٬دیشب برام فرستادند٬که تو وبلاگ خودشون هم٬ بعد از گفتن به من٬ گذاشتندازشون بسیار بسیار ممنونم ٬که این کارت رو به مناسبت بازگشایی مدرسه برای هستی  درست کردنددیشب که به محمود نشون میدادم گفتم٬ماشالا هستی چه یادگاریهای قشنگی از لحظه لحظه ی زندگیش داره٬ که اینجا ثبت میشه و میتونه یک روزی خودشم با خوانندگان وبلاگش رابطه برقرار کنه و ازشون تشکر کنهاز عزیزانی که براش قالب وبلاگ درست کردند٬براش عکس و کارت فرستادند و ....

دوست خوب هستی٬ بازم ممنون

پی نوشت ۴:چند تا از دوستان ٬در مورد اینکه چرا هستی خودش اینجا نمینویسه؟؟یا آیا هستی کامنتهاشو میخونه یا نه؟؟ پرسیده بودند که باید بگم٬خوب یا بد٬ من اصلا موافق نیستم هستی تو این سن با دنیای نامحدود و بی در و پیکر اینترنت و جاذبه ها و ....آشنا بشهترجیح میدم حالا حالاها کامپیوتر رو تو همون محدوده ی مدرسه و ...بدونه٬البته از وبلاگ خودش و خیلی بچه ها خوشش میاد و گهگاهی بهش نشون میدماما اینکه بزارم از حالا وبلاگ بنویسه نه٬از طرفی اینترنت اعتیاد آور هم هست و اگر خوشش بیاد دیگه جلوشو گرفتن سخته و من به هیچ وجه موافق نیستمهر چیزی سنی داره و با بعضی چیزها دیرتر آشنا بشیم گاهی اوقات به نفعمون هستشالبته این نظر منه٬ که ممکنه خیلی ها قبول نداشته باشند ....... 

پی نوشت ۵:چند شب پیش توی ماشین به محمود گفتم٬من چرا حوصله ی هیچ کلاس و ....ندارممثلا هنر من چیه؟؟؟؟یهو هستی از پشت گردنمو بغل کرد و گفت٬مامان جون تو یک وبلاگ نویس خوب هستیتازه یکبارم جایزه گرفتی(جشن پرشین پارسال)٬وبلاگ نویسی خودش خیلی مهمهتو یک وبلاگ نویس هستیگفتم مامان جون وبلاگ نویسی که شغل یا کار مهمی حساب نمیشههمینجوری نگاش میکردم که محمود گفت٬ تو وبلاگ نویسی رو دست کم گرفتیا؟؟؟همه جای دنیا وبلاگ نویسها تو همه چیز اسمشون هستتو خودت نمیدونی چه رابطه اجتماعی قوی تو تمام دنیا برقرار کردی؟؟شاید خیلی ها بعد از سالها کار بیرون هم٬ با اینهمه آدم در ارتباط نباشندآرزو و کاترین رو٬ اونور دنیا فراموش کردی؟؟؟حالا موندم اونشب این دو تا ٬برای دلخوشی من که آدم بی خاصیتی نیستم این رو گفتن؟؟؟ یا واقعا وبلاگ نویسی هم میتونه مهم باشه؟؟؟؟؟؟

 من این پست رو ۱۰:۳۰ صبح٬ شروع کردم که زودتر خبرو بهتون بدم ولی اینقدر رفتم و اومدم و ...از اس ها فهمیدم که دیر شدتو رو خدا ببخشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ