عشق من،کلاس سوم رفتنت مبارک - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩
عشق من،کلاس سوم رفتنت مبارک

عشق من٬عمر من٬ همه ی زندگی من٬نفس من٬دختر گلم٬با اونکه امسال جزئ شکوفه ها نبودی و سومین سال تحصیلی هستی٬اما اینقدر من هیجان داشتم که چهارشنبه شب تا صبح نتونستم یک دقیقه بخوابم و تا خود صبح بیدار بودم و به مدرسه رفتنت فکر میکردم٬دقیقا مثل تمام شبهای حساس زندگی خودم که (شب کنکور٬شبهای امتحان٬شب و تمام شبهایی که فرداش کار مهمی دارم)تا صبح نمیتونم بخوابمنمیدونی وقتی تو لباس فرم مدرسه نگاهت میکردم ٬چه لذتی تمام وجودم رو پر کرده بود٬خودمم اینهمه عشق و دوست داشتن رو باور نداشتمکلی عکس ازت انداختیم و بابایی هم که دید من چشمام دو دو میزنه و نمیتونم پشت فرمون بشینم٬خودش ما رو بردمن و تو و بابایی سه تایی رفتیم مدرسهتا تو عزیز دلمون٬با یک دنیا عشق و سلامتی کلاس سوم رو شروع کنیبرام جای تعجب داشت که تا به مدیر مدرسه سلام کردم٬گفت خوش اومدید خانوم ....یعنی هنوز مدرسه نرفته٬ مدیر ما رو خیلی خوب میشناسهباید خیلی مواظب همه چیز باشی گل منماشالا دختر شیطون و بازیگوشی هستی و من کمی نگرانم وقتی بردمت توی حیاط٬ غریبی کردی و بهم گفتی٬من که دوستی ندارم پس پیش کی برم؟؟بوست کردم و گفتم ماشالا تو دختر خونگرمی هستی و خیلی زود ... بعدشم مدیر گفت که میخوان بهتون کیف مدرسه و جامدادی بدن٬منم کیفت رو با خودم آوردم خونهمن متوجه نشده بودم که قرار مدرسه بهتون کیف بده٬یعنی کسی چیزی به ما نگفته بود؟؟؟شایدم من نفهمیده بودم نمیدونم؟؟؟بابایی منو رسوند خونه و خودش رفت سر کار٬من موندم و تنهایی و خونه ای که بعد از ۴ ماه با تو بودن خالی شده بود٬ از وجود پر شور و نشاطتآخه امسال تابستون٬ اولین سالی بود که تو٬ مهد نرفتی و تمام وقت پیش خودم بودیهر روز با صدای تو بیدار میشدم٬با هم صبحونه میخوردیم٬برام پیانو میزدی٬با هم ناهار میخوردیم و ...خونه بدون تو خیلی اذیتم میکنه٬اصلا فکر نمیکردم اینهمه کلافه بشمکلی برنامه برای پاییز داشتم٬استخر٬پینگ پنگ٬ماساژصورت ٬کلاس زبان و ...اما مثل تمام پاییزهای گذشته ی عمرم٬کسل و بی حوصله شدم و دل و دماغ هیچ کدومش رو ندارم مخصوصا کلاس زبان رو٬ که از بچگی هم تحمل نشستن سر کلاس زبان و ...نداشتم(تا ترم ۸ موسسه ملی هم رفتم ولی نامزد کردیم و محمود گولم زد نتونستم ادامه بدممیترسیدم از وقت نامزد بازیمون کم بشه٬ ولش کردم)توی سفر تصمیم گرفتم٬ حتما امسال مکالمه مو تکمیل کنمچون مکالمه ی زبان انگلیسی٬ که زبان بین المللی دنیاست برای هر کسی واجب و لازمه اما من از فکر کلاس زبان حالم بد میشه(کاترین جونم دعوام نکنیا)کاش میشد خدا کاری میکرد٬ من بدون کلاس و درس زیاد خوندن٬ مثل بلبل انگلیسی حرف میزدمبگذریمممممممممممممم٬هستی تا آخر هفته ی بعد زودتر تعطیل میشه و کلاس زبانش که هر روز هستش٬از هفته ی دوم شروع میشه

عروسک من٬کلاس اول

شکوفه ی کوچولو و شیرین من

خداحافظ دو یار ۴ ساله ی هستی

عسل من کلاس دوم

دخمل دومی من

و حالا هستی کلاس سومیییییییی

قربون اون چشمای معصوم و شیطونت برم من

لباس امسالش رو٬ خیلی بیشتر دوست دارم(با کیف خودش)

به سلامتی و دل خوش عشق من

کیف و کتابهایی که مدرسه داده

هستی دلش نمیخواد کیف مدرسه رو ببره(خوشش نیومده و کیف خودش رو دوست داره)اما من و باباش راضیش کردیم٬ فعلا کیف مدرسه رو که خیلی خوشگله ببرهخدا کنه بهانه نگیرهبرای جامدادی بهش اصرار نکردم و گذاشتم مال خودش رو ببره

پنجشنبه ظهر که هستی اومد خونه٬دو سری لیست٬ برای تهیه ی وسایل مورد نیاز مدرسه با خودش آورده بود٬برای همین با اونکه خیلی بی خواب بودم٬عصر سه تایی رفتیم هایپر٬ که کاش نرفته بودیمانگار تمام مردم تهران اومده بودند اونجا خرید٬اینقدر شلوغ بود که من فقط رفتم و چند تا از وسایل رو٬ از تو لیست برداشتم٬ ولی یهو حالم بد شد و احساس کردم دارم بیهوش میشم(واقعا شب رو نخوابیده بودم)٬خودمو رسوندم به محمود و همون چند تا رو دادم تا زود حساب کنه و بیاد بیرونبعدشم از خیر خرید بقیه ی وسایل گذشتیم٬وقتی اومدیم بیرون ٬محمود گفت که یکی از همکاراش٬ عکس فارغ التحصیلی هستی(جشن الفبا)رو٬ تو تبلیغات موسسه ی زبان گویش٬ تو خیابون ...دیدهبرای کاری رفته بودیم جمهوری٬یک سر هم به اون موسسه زدیم و دیدیم بلهههههههههههههههههههههبعدشم اومدیم خونه و من ساعت ۱۰ بیهوش شدم٬اما محمود و هستی تا ساعت ۱۲ فیلم نگاه کرده بودن

خانومی من٬پنجشنبه عصر

عکس فارغ التحصیلی هستی ٬که تو وبش گذاشته بودم

اینم همون عکس ٬که با تغییر نوشته ی روی جلد به زبان انگلیسی٬روی در ورودی و تمام کاغذهای تبلیغاتی موسسه گویش ....البته من و محمود ناراحت نشدیم٬ هستی هم خیلی کیف کرده بود و با لذت به عکسش نگاه میکرد٬ ولی فکر میکنم اگر آدم یه خبر کوچولو بده بد چیزی نباشه؟؟؟فکر نمیکنم هیچ کجای دنیا٬ جز کشور عزیز ما٬کسی جرات همچین کارایی بدون اجازه داشته باشه؟؟؟ 

روز جمعه٬محمود از صبح سردرد بدی داشت(فکر کنم آنتی بیوتیکی که دکتر داده٬ باعث سردردهامون شده٬چون تمام این هفته ٬هر دومون سردرد داشتیم)برای همین تا ساعت ۵ عصر ٬خونه بودیم و من کتابهای هستی رو جلد کردم و رو تمام وسایلش اتیکت زدم و اسمش رو داخل مقنعه و روپوش مدرسه نوشتم و ...برعکس دو سال گذشته٬ جز کتاب بنویسیم که میخواد توی تمام صفحه هاش بنویسه٬کتابهاش رو نمیدم سیمی کنن٬چون پارسال مدام سیمها تو کیفش تو هم میرفت و بیشتر باعث پارگی کتاب و دفترهاش شده بودساعت ۵ رفتیم بوستان و تمام وسایلش رو از شهر کتاب خریدم(مداد کنته و روان نویس و مقوای پاستل و آبرنگ و ....)از اونجا رفتیم پارک آب و آتش و گشتی اونجا زدیم(هزار ماشالا اونجا هم جای سوزن انداختن نبود)بعدشم شام خوردیم و اومدیم تا خانومی٬ زود بخوابه و صبح زود سرحال و پر انرژی بیدار بشه

هستی و پارک آب و آتش(نذاشتم خودش رو خیس کنه)

عمر منی خانومی

چون قبلا گفته بودم٬چند تا عکس از سوغاتی های هستی(البته جز لباساش که به دلایلی نمیخوام اینجا بزارمشون و مطمئنم شما درک میکنید و ناراحت نمیشید) میذارم :

 

گل سر و کش و تل و ....

جینگیل پینگیل هاش(ایندفعه براش عروسک نیاوردم٬یک جعبه ی موزیکال بزرگ جواهرات٬ با یک هلی کوپتر و ماشین کنترلی براش آوردیم که خیلی هم خوشش اومد)

از این خودکارا خیلی خوشم اومد٬ براش خریدم

 اینم داخل جعبه که خودش چیدتشالبته دو تا کشوی بزرگ هم پایینش داره

این کیف و اون جعبه٬ این روزها تمام وقتش رو گرفته

اینم سوغاتی های هستی ٬که خاله کاترین عزیز براش فرستاد و بسیار بسیار مقبول افتاد و هستی خیلی از خاله کاترین تشکر میکنه(کاترین جون ممنونم از اینهمه مهربونیت)البته با اجازه ات اون کیف سفید بزرگه رو ٬برای خودم برداشتم

پی نوشت ۱:چیزی به ۶ مهر نمونده و من خیلی بی قرارمسه شنبههههههههههه

پی نوشت ۲:تو فکر کلاس زبان هستممیخوام حتما تو محدوده ی خونه ی خودمون باشه٬چون دو سه روزی تو هفته هستش٬اصلا دلم نمیخواد چند ساعت تو ترافیک بگذرونم یا یک ساعت دنبال جای پارک بگردم٬ قبلا از موسسه ی سفیر زیاد تعریف شنیده بودم که یک شعبه اش به من نزدیکه٬اما تو این دو سه روز٬دو سه نفر بهم گفتن که خیلی خوب نیستچند جا بهم معرفی کردن که هم راهش دوره و هم خیلی سختگیرهمن فقط میخوام مکالمه ام راه بیوفته و اصلا حوصله ی اینهمه سختگیری و هی افتادن ندارملطفا هر کسی اطلاعات خوبی در این مورد داره تو محدوده ی شهرک غرب و سعادت آباد و اشرفی اصفهانی و همین طرفها٬بهم یک موسسه ی خوب معرفی کنه که من تو کمترین مدت زمان٬ بیشترین نتیجه رو بگیرم(اگر کسی راه تزریقی ٬بدون زحمت میشناسه حتما بگه) و بتونم مثل کاترین عزیز انگلیسی حرف بزنم(کاترین جون هر پیشنهادی در این مورد داری٬ حتما برام ایمیل بزن عزیزممیخوام زودتر تکلیف خودمو مشخص کنم و گرنه باز میندازم پشت گوشرو تو خیلی حساب میکنم)خلاصه همسایه ها یاری کنید تا نوشین مکالمه کنه

پی نوشت ۳:میخواستم یه چیزهایی در مورد تجربیات این سفر بنویسم٬ که با خوندن بعضی کامنتها که بیشتر از حد طبیعی٬ دلشون برای نبردن هستی سوخته بود و کلی حرفهای زشت نثارم کرده بودند٬ترجیح دادم تجربیاتم رو بزارم برای خودم تا هر کسی خودش تصمیم بگیره چی کار میکنهمطمئنن هیچ کسی تو این دنیا هستی رو بیشتر از من دوست نداره٬اگر قبل از سفر شک داشتم که هستی رو ببرم یا نه؟؟؟الان که رفتم و خیلی چیزها رو به چشمم دیدم و تجربه کردم٬خیلی خیلی خوشحالم که هستی عزیزم رو نبردمش و مطمئنم همچین چیزهای مسخره ای باعث عقده ا ی شدن کسی نخواهد شد و وقتی خودش به سن من برسه٬خودم بچه هاشو نگه میدارم و نمیزارم تو یک سفر ۸ روزه٬دو تا پرواز ۸ ساعته و دو تا اتوبوس سواری ۸ ساعته و توالت فرنگی های بدون آب و عفونت ادرار و مریضی و...(نمیگم چیا دیدم که نگید خودتو توجیه میکنی٬ چون دلیلی نمیبینم به کسی توضیح بدم)به یک بچه ی ضعیف و بی طاقت تحمیل کنه٬حالا هر کس برای خودش نظری داره که قابل احترامه ٬من با کسی کاری ندارم و اون کاری رو میکنم که به صلاح هستی باشهشما هم خودتون برید و تجربه کنید٬من بیشتر از این چیزی نگم بهتره....فکر نمیکنم بردن یا نبردن هستی٬تا این حد به کسی مربوط باشه٬ که به خودش اجازه بده همچین حرفایی به من بزنه؟؟شما ببر با من چیکار داری؟؟؟از طرفی بچه با بچه خیلی فرق میکنه٬و باز هم هیچ کس هستی و تحمل و بی قراریهاش رو٬ به اندازه ی من و پدرش که گفت اگر میخوای هستی رو ببری چند سالی صبر کن٬نمیشناسه؟؟اگر خدا بهمون سلامتی بده و قسمتمون کنه٬اینقدر سفرهای خوب میبرمش که واقعا لذتش رو ببره٬اگرم ما نبودیم٬یک دنیا زندگی خوب و عاشقونه در پیش رو داره که میتونه ....این من و پدرش هستیم که فرصت زیادی برای همچین سفرهای خسته کننده و بدو بدویی نداریم٬بعد از یکهفته هنوز نتونستیم ... 

پی نوشت ۴:خیلی وقته که تصمیم گرفتم٬ از تولد ۹ سالگی هستی(اردیبهشت ۹۰)٬بیشتر عکسهاشو خصوصی کنم٬البته محمود مخالفتی با گذاشتن عکسهای هستی نداره و میگه اینجا عکس مورد داری وجود نداره ولی خودم فکر میکنم اینجوری بهترهاگه تا حالا هم اینکار رو نکردم به خاطر ارزش زیادی که برای خواننده های خاموش و بدون وبلاگم دارمچون مسلما اگر روزی اینجا رمزدار بشه من به هر ایمیلی رمز نخواهم داد و تا کسی رو واقعا نشناسم نمیتونم رمز بدم و گرنه چه فرقی با عمومی کردن عکسها وجود داره؟؟؟اصلا نمیشه به یک ایمیل آدرس٬ رمز داد و شما حتما اینو از من بهتر میدونید و میتونید درکم کنیدمن همیشه با کلی عشق و خلوص نیت اینجا نوشتم٬ ولی همه ی آدمها مثل هم نیستند و با طرز فکرشون تمام احساس و صداقت آدم رو ...بعضی وقتها فکر میکنم٬ انگار من به خواننده های وبلاگم بدهکارم و باید برای هر کاری بهشون توضیح بدم؟؟پس اگر روزی عکسها و حتی کل وبلاگ هستی رو رمزدار کردم٬ به من گله نکنید و بدونید در این مورد تا امروز خیلی خیلی مقاومت کردم٬ ولی منم یک آدمم و ظرفیتی دارم ....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ