سفرنامه ی مالزی سنگاپور 2 - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩
سفرنامه ی مالزی سنگاپور 2

روز سه شنبه ۲۳ شهریور ۸۹ ٬ساعت ۹ صبح ٬ سوار اتوبوس شدیم و تا همه ی مسافرها رو از هتلهای دیگه جمع کنیم٬ تقریبا ساعت ۱۰:۳۰ به سمت مرز سنگاپور حرکت کردیم٬جاده فوق العاده سرسبز و قشنگ بود٬اما من فکر نمیکردم اینهمه تو راه زمان رو از دست بدیم(تنها مسافرایی که تو مرز سنگاپور نگه میداشتند و پاسپورتاشون رو دوباره و با کلی معطلی چک میکردند٬ایرانی ها بودندکلا همه جای دنیا ارزش و اعتبار خاص خودمون رو داریم به لطف ...)٬اونم دوبار(یکبار رفت و یکبار برگشت که روی هم٬ دو روزمون رو حسابی گرفت و خسته مون کرد)ساعت ۴:۳۰ عصر توی هتل بودیم(گرند پارک سیتی هال) که تقریبا از هتل لجند شیکتر بود٬ ولی از لحاظ امکانات مثل هم بودند یعنی لجند هم خوب بودیک دوش گرفتیم و ساعت ۷ شب با همون سه خانواده که اینجا هم با ما بودند٬به لیدری محمود رفتیم به طرف رودخانه و قایق سواری(تور نسبتا همه جا گرونتر میگرفت٬ که فکر کردیم این قایق سواری که بعدشم شام تو رستوران ایرانی شیراز بود٬اینقدر نمی ارزه)محمود از روی نقشه جلو افتاد و ما رو پیاده برد به طرف رودخانه که بهمون نزدیک بودخدا رو شکر محمود از لحاظ زبان از همه بهتر بود و تمام اکیپ قبولش داشتند و لیدر محمود صداش میکردندبا اونکه همه خسته بودیم ولی پیاده روی تو اون خیابونهای تمیز و ساختمانهای شیک و با کلاس ٬ اونهمه چراغونیهای متنوع و ....برامون خیلی جذاب بود و کلی بهمون مزه دادنیمساعتی سوار قایق شدیم و از داخل آب تمام هتلها و ساختمانها و اون کشتی بزرگی که سه تا پشت بام برجهای سه هتل رو به هم وصل کرده بود و تازه ۶ ماهه که افتتاح شده و بسیار بسیار زیبا بود و چرخ و فلک بزرگ و ....دیدیم٬توی شب خیلی همه جا قشنگ بود و دور تا دور رودخانه پر بود از رستوران و هتل و ب ا ر و ...بعد از قایق سواری چرخی تو خیابون زدیم و من سیم کارت سنگاپور رو گرفتم٬ساعت ۹ رفتیم رستوران شیراز که رقص عربی هم داشت٬با اونکه غذاش خوشمزه بود و بهترین غذایی بود که تو اون مدت خوردیم٬اما به قیمتش نمی ارزیدبعد از شام دوباره دور رودخونه قدم زدیم و عکس انداختیم٬ساعت ۱:۳۰ رفتیم هتل خوابیدیم

خیابون کنار هتل

هتلی که توش اتاق داشتیمو اصلا قسمت نشد من برم استخرشو ببینم

لابی هتل که از لابی بزرگ هتل لجند ٬خیلی قشنگتر تزیین شده بود

اطراف رودخانه که تمامش پر بود از این تزیینات منتوع و شاد٬از بیشترش عکس انداختیم

رستوران ایرانی شیراز و ر ق ص ع ر بی

روز چهارشنبه صبح٬همگی حاضر و آماده تو لابی منتظر شدیم تا تور شهر رو داشته باشیم(توری که باید مجانی برامون گذاشته میشد)آقای لیدر٬ کلی دیر اومد و گفت ماشین خراب شده٬سوار شدیم و وقتی به هتل بعدی رسیدیم اصلا ماشین کار نکرد و بهمون گفتند تور شهر رو٬ فردا انجام میدنکلی معطل شده بودیم و بارون تندی هم میومدمگه بیشتر از دو روز وقت داشتیم که یکروزشم بی خیال بشیم؟؟؟محمود نقشه رو باز کرد و گفت ما که میریم جزیره ی سنتوزاکه علاوه بر اون سه تا خانواده٬ یک خانواده ی ۸ نفره ی دیگه(یک خواهر و برادر با همسر و دو تا بچه هاشون٬خانوم دکتر ...متخصص کودکانی بود که هستی رو پیشش برده بودم چون مطبشون نزدیکه خونه ماست٬دنیا خیلی کوچیکه نه؟؟)هم به لیدری محمود راه افتادیم به سمت متروتقریبا تمام کارها رو محمود انجام داد و مدام سوال میکرد و ...یک شاپینگ خیلی خوب رو رد کردیم(البته عصرش برگشتیم و ...)و پکیج شماره ۸ رو خریدیم و با تله کابین رفتیم بالانمیتونم بگم وقتی از دریاچه رد میشدیم چه مناظر زیبایی دیدیم٬یک کشتی استار کروز که حتما خیلی هاتون مثل من اسمش رو شنیدید اونجا لنگر انداخته بود و از اون بالا اینقدر جالب بود که همگی تصمیم گرفتیم یکروز با کشتی استار کروز سفر کنیم(یک سفر رویایی ۱۵ روزه با کشتی که سه شب سنگاپور٬سه شب پوکت٬سه شب تو خود کشتی و ...)اون بالا که رسیدیم آکواریوم٬شوی دلفینها٬لوج سواری٬تله سیژ دیدیم و سوار شدیم٬کنار دریا رفتیم که خیلی گرم بود و کسی توی آب نرفت٬خیلی چیزهای دیگه هم داشت که چون جمع خیلی با هم هماهنگ بود٬نظر اکثریت در الویت قرار داشت٬یک قسمتش دیزنی لند بود که بلیط جدا داشت و میگفتند خیلی برای بچه ها قشنگه ولی حداقل یک روز تمام باید توش باشی تا بتونی یه چیزی ازش بفهمی٬ که هیچ کس نرفتما هم گذاشتیم انشالا با هستی بریم اونجاسینمای سه بعدی و چهار بعدی و چند تا بازی دیگه هم داشت که کسی نرفت٬ساعت حدود ۴ عصر٬همه گشنه و خسته بودیم و جز بستنی هیچ چیز اون بالا نبود که ما بتونیم بخوریم٬تمام غذاهاشون چینی و هندی و ...همه میخواستیم رقص آب و آتش بازی٬ که خیلی تعریفش رو شنیده بودیم ببینیم اما باید تا ساعت ۸:۴۵ شب صبر میکردیمهمه داشتند فکر میکردند و من خودم موافق نبودم تا ساعت ۹ صبر کنم اون بالا٬از طرفی خیلی ها دودل بودند و دلشون میخواست ببینند اما خسته بودند و گرسنه و ....تا اینکه من گفتم یه فکری دارم؟؟آقایی که یکی از مسئولین تمام مدارس غیر انتفاعی تهران بود و من خیلی از این آشنایی فیض بردمگفت٬ هر چی خانوم مدیر بگه من قبول دارمهر ۲۰ نفر منتظر من بودند که گفتم٬به نظرم الان برگردیم پایین و تو اون پاساژ شیک و قشنگ که کی اف سی داشت٬ناهار بخوریم و استراحتی کنیم و مشغول خرید کردن بشیم تا ساعت ۷:۳۰ (کلا وقت خریدمون تو این سفر حداقل بود و من خودم خیلی اذیت شدم لا به لای تور برم خرید) و بعد دوباره برگردیم بالا و اون برنامه آب و آتش رو ببینیم که هممون راضی باشیمیکهو دختر برادر خانوم دکتر ٬پرید بغلمو بوسم کرد و گفت چه فکر خوبی٬خانوما هم خیلی خوششون اومد و همه استقبال کردند و با تله کابین برگشتیم پایین٬ناهار خوردیم و همه از هم جدا شدیم برای خرید و جلوی کی اف سی قرار گذاشتیم٬ که اینبار با منو ریل بریم بالا٬ که هزینه زیاد نشه(تله کابین گرونتر بود)همه از خرید اونجا راضی بودند و بهترین استفاده رو از وقت کرده بودندچقدرم خوب شد موندیم و اون رقص آب و آتش بازی رو دیدیم٬اینقدر خاص و تعجب آور بود که به اونهمه معطلی می ارزید و همه راضی اومدن بیرون و کلی تشکر کردند٬هر چند بچه هایی که از صبح منتظر اون برنامه بودند٬ روی پای مامانشون خوابشون برده بود و ...ولی ما بزرگترها هم کلی لذت بردیمبرنامه شون یک داستان عاطفی بود که شخصیتهای کارتونی تو آسمون با نور پردازی و ....دیده میشدند و کلا برنامه ی خاصی بودساعت ۱۰ رسیدیم هتل و با یک زن و شوهر که هر دو پزشک بودند٬ ۴ تایی رفتیم تا بازار چینی ها که دیدیم بسته شده٬ما هم چند تا عکس از اون دکورهای رنگارنگشون انداختیم و رفتیم کنار رودخونه و پیتزا خوردیم و قدمی زدیم(فکر کن میگم قدمی زدیم؟؟؟محمود میگفت انگار خدا قوت داده؟؟از صبح داریم راه میریم هنوز از رو نرفتیم و میخوایم دو روزه چشم سنگاپور و مالزی رو در بیاریم)بعدش ساعت ۱ نیمه شب اومدیم هتل و دوش گرفتیم و بیهوش افتادیم ....

دریاچه از بالای تله کابین

لوج سواری که خیلی عالی بود و هممون باید حتما سوار میشدیم تا کنار دریا برسیم

 

شوی دلفینها که بد نبود ولی به نظرم مال تایلند و حتی کیش از اون قشنگتر بود

کشتی مجهز استار کروز٬ که خودش یک شهر برای خودش با استخر و ...

رقص آب و نور و آتش بازی٬اون پرنسس نقش اصلی داستان بود

روز پنجشنبه که روز آخر سنگاپور هم بود٬تور شهر رو داشتیم٬اول رفتیم باغ گلهای ارکیده که خیلی زیبا و متنوع بود٬چند تا عکس دسته جمعی هم کل گروه انداختیم که خیلی یادگاری قشنگی شدهموقع بیرون اومدن از یک پاساژی رد شدیم که کلی چیزهای قشنگ دکوری داشت و گردنبندهایی که گلهای ارکیده رو با طلای ۲۴ عیار روکش کرده بودند و خیلی خوشگل بود٬جالبش این بود که به هر اندازه ای دلت بخواد درمیاد حتی به عنوان کمربند میشه استفاده کرد٬لیدر گفت که اینجا گرونه خرید نکنید بازار چینی ها از همش داره(دروغگو)٬نگو میخواد زودتر بچه ها برن بیرون که معطلی نداشته باشهبدو بدو رفتم بهش گفتم آقای ب من از این گردنبند میخوام بخرم٬ مطمئنی از این تو بازار چینی ها هست؟؟؟یواشکی بهم گفت از این٬ هیچ جای دیگه نیست اگر میخوای برو زود بخرمنم به هر کی دور و برم بود گفتم بیاید بریم بخریم که یکیشون اومد٬ ولی بقیه نخریدند و موندند برای بازار چینی ها٬ که اصلا همچین چیزی توش نبود و اونا خیلی پشیمون شدنداز اونجا رفتیم کارخانه ی سنگ و از تابلوهای زیبایی که فقط با انواع سنگ درست کرده بودند با کلی ساعت و گردنبند و ...دیدن کردیم٬اونجا هم خیلی گرون بود و کسی خرید نکردولی به دیدنش می ارزید٬ محمود که کلی عکس انداختبعدش رفتیم میدان مرلاین که خیلی اطرافش شیک و پرگل و تمیز بود٬یک چرخ و فلک خیلی بلند هم داشت که لیدر گفت چون ۶ ماهه اون کشتی آسمونی افتتاح شده و شما رو غروب آفتاب میبریم اونجا٬ نیازی نیست اونو برای دیدن سنگاپور سوار بشیدتا اینجا کسی پولی نداد ٬ولی از اینجا به بعد هر کسی میخواست باغ وحش و کشتی آسمونی رو ببینه٬ باید نفری ۶۵ دلار آمریکا میداد که بهش ناهارم میدادنچون اونجا همه چیز گرونه٬ما هم تجربه داشتیم که اگه خودمونم بریم با پول تاکسی(باغ وحش دور بود)از این بیشتر میشه٬محمود گفت ما با تور میریم٬ که همه قبول کردند و همگی رفتیم ناهارمعلومه دیگه٬ تو این چند روز شکل نون باگت کوچولو شدیم٬چون غذای اونا تند و شیرین هستش و با اونکه میگن حلاله ما نمیتونستیم بخوریم و فقط مک دونالد و کی اف سی و کینگ برگر شده بود غذامون٬ناهارمون رو تو یک فروشگاه بزرگ بهمون دادند(کی اف سی) و مابینش یواشکی یه چرخی اونجا زدیم و ساعت ۳ رفتیم به طرف باغ وحش٬توی باغ وحش حدود ۳ ساعت راه رفتیم٬کلی گرممون شده بود ولی دیدن حیواناتی که تقریبا آزاد بودند و فاصله ی کمی با ما داشتند خیلی جالب بود و از اینکه حیوونها رو توی قفس نمیدیدی لذت میبردیالبته اینم بگم که سافاری بانکوک٬ که ما با ماشین وارد جنگل و حیوونهای وحشی شدیم و اونجا آدمها با قفس میومدن بین حیوونهای وحشی جالبتر بودشوی فیل ها و شیر دریایی هم جالب بودساعت ۶:۳۰ عصر اومدیم بیرون و رفتیم به سمت اون سه تا هتلی که توسط یک کشتی بزرگ(اسکای پارک) از بامشون به هم وصل شده بودند و استخر هر سه تا هتل اونجا بود ٬ با یک آسانسور پرسرعت 57 طبقه رو در چند ثانیه رفتیم بالا و تمام سنگاپور رو٬ هم قبل از تاریک شدن هوا و هم موقع غروب آفتاب و روشن شدن چراغها دیدیم(مخصوصا تو اون ساعت ما رو رسوندند اونجا)٬خیلی قشنگ بود٬کلی از مهمانهای هتل تو استخر بودند(خیلی خیلی استخر بزرگی بود ما که آخرش رو ندیدیم) ما نمیتونستیم از یکجایی جلوتر بریم٬ ولی چند تا جکوزی نیم دایره بود که از بیرونم میشد رفت توشکلی عکس انداختیم که صورت من اینقدر خسته بود و زیر چشمام گود افتاده٬ که عکسای اون بالام اصلا دیدنی نیستیک عروس چینی هم٬ با لباس قرمز اومده بود اون بالا عکس بندازه ٬که ما چند تا عکس ازشون انداختیمبعد اومدیم پایین و نمیدونم طبقه ی چندمش٬ بزرگترین ک ا ز ینوی سنگاپور رو از بیرون دیدیم که ورودیش برای خارجی ها با نشون دادن پاسپورت و بالای ۲۱ سال سن٬ آزاد و برای خودشون ۱۰۰ دلار سنگاپور ورودی داشت که یعنی خودشون نرنبعدشم لابی رو دیدیم و اومدیم بیروناز لیدر خواستم ما رو ببره خیابان ارچارد (تعریفش رو آزاده جون و خیلی های دیگه کرده بودند٬چند ساعت بیشتر وقت نداشتیم و هنوز بازار چینی ها و ارچارد مونده بود)تا گشتی هم اونجا بزنیم(محمود میگفت عجب جونی داری تو٬جالبه که تمام گروه با ما پیاده شدند و بچه ها التماس میکردند که بزارن اونا برن هتل بخوابن)اونجا از هم جدا شدیم و من تا ساعت ۹ توی یک پاساژ برای هستی خرید کردم٬کلا بیشتر خریدهای هستی از دیزنی و باربی بود چه سنگاپور چه مالزیقیمتشون ارزون نبود٬ ولی جنسشون خوب بود٬تهرانم براش خریدم و از جنسش راضی بودمالبته تا اینجای سفر اصلا از وقت خریدم راضی نبودم و همش منتظر اون چند ساعتی بودم که از سنگاپور برگردیم کولا و بریم خیابون بوکیت بینتانگ(میدونم غلط نوشتم ولی از این بیشتر یادم نمیاد الان)٬پر رو پر رو از اونجا رفتیم بازار چینی هاشون ٬که خیلی ها تعریف کرده بودند٬اما من چیز جالبی ندیدم؟؟همش از این تزیینات و لباسهای چینی و ....بود٬که خیلی جاها میشد پیدا کرد٬ما هم قبلا خریده بودیمفقط ارزونتر بود خوشحال شدم وقت بیشتری براش نذاشته بودماما فقط خدا میدونه اونشب چه حالی داشتم و موقع تاکسی گرفتن چه جوری کنار خیابون زانو زده بودم؟؟؟وقتی رسیدیم هتل به محمود گفتم٬ من هیچ وقت تو وان حموم هتل نمیرم٬ ولی الان برو بشورش و برام ژل مخصوص بریز میخوام برم توش بخوابمرفتم توی آب خیلی هم چسبید٬تک تک انگشتای دست و پام درد میکردحالا مگه میتونستم بلند بشم و خودمو بشورم؟؟؟تا حالا اینجوری نشده بودم٬انگار چند تا قرص خواب با هم خورده باشی و تو حالت خماری و مستی باشی؟؟؟وقتی محمود صدام کرد ٬بهش گفتم نمیتونم سرمو بشورماونم گفت پاشو خودتو لوس نکنمنم میخوام برم حموم٬فردا صبح زودم باید بریم مالزیاین شد که با تمام قوا بلند شدم و ...عجب توانی داریم ما آدمها و خودمون خبر نداریممممممممممممممممممممم

 

باغ گل ارکیده

اینم گردنبند و گوشواره و دستبندهای گل ارکیده با روکش طلا ٬که یک گردنبندش هم...

میدان مرلاین و شیر سنگی قشنگی که توی دکوریای سنگاپور ....

باغ وحش و ببر آزاد

زرافه های تنبل که براشون برگها رو دسته بندی کرده بودند روی درخت

اسکای پارک یا همون کشتی آسمونی(بالای اون سه تا برج) از نمای بیرون

حالا رفتیم داخل کشتی آسمونی٬اونم چرخ و فلک از بالای کشتی

 

همون جکوزیایی که گفتم

اینم استخر بزرگ و بی سر و تهشاونور استخر رو دیدید؟؟چه هیجانی طبقه 57 و ...

اینم موقع تاریک شدن هوا و کشتی هایی که برای لنگر انداختن تو نوبت هستند

خیلی خیلی همه جا زیبا بود

اینم عروس چینی که تا شب چند دست لباس عوض میکنهآخه تو هتل٬ هر شب عروسی بود و ما ته و توی مراسمشون رو در آوردیمتازه یک شب دیگه با عروسم عکس انداختیم

در حال خرید برای هستی ٬تو یکی از پاساژهای خیابان ارچارد

جمعه ساعت ۸ صبح٬حرکت کردیم به سمت هتلهای دیگه تا بریم مالزی٬متاسفانه هیچ کس از سرویس دهی تورها و لیدرهای ایرانی و نظم و ....راضی نبودهیچ ربطی هم به آژانس مسافرتی هامون نداشت٬ چون هیچ کدوم٬ از یک آژانس نیومده بودیم ولی هممون رو یکجا فرستاده بودند ٬احتمالا پکیجها معلومه و ...از اینجا به بعد هیچ کس باهامون نیومد و گفتند رسیدید مرز اتوبوس عوض میشه و شماره اتوبوس رو دادند که اونجا دیدیم شماره یکی نیست و کلی محمود با لیدر تماس گرفت و ...(نمیخوام از خاطرات بد سفر چیزی بگم ولی نمیشه که)خلاصه همون ساعت ۴ رسیدیم هتل لجند و بلافاصله راه افتادیم به طرف خیابون بوکیتخداییش هنوز خیلی کم خرید کرده بودم و فقط سوغاتی هامو ٬گرون گرون گرفته بودم که نکنه وقت کم بیارماول رفتیم مک دونالد و ناهار خوردیم(هم موقع رفت هم موقع برگشت٬ ساعت ۵ بعد از ظهر٬ اینهمه آدم رو گشنه آوردند هتل و ناهار ندادن)بعدش رفتیم بی بی پلازا٬ که بچه ها از خریدشون راضی بودند(وقتمون فقط برای یک پاساژ بیشتر نبود چون اونجا همه جا ساعت ۱۰ شب تعطیل میشه)اول که رفتیم داخلش طبقه اول زد تو ذوقم٬مثل جمعه بازار خودمون بود و اصلا خوشم نیومد٬ ولی وقتی رفتیم طبقه ی بالا٬دیدم خیلی تر و تمیز و شیکه و کلی هم تخفیف زده٬شروع کردیم به خرید کردن که تا ساعت ۱۰ طول کشید و تقریبا ما رو انداختند بیرونبیشتر خریدمون رو همون شب از اونجا انجام دادیم٬یعنی تا محمود میخواست غر بزنه که برای هستی کمتر بخر(با خودم کاری نداره همش برای هستی غر میزنه)میگفتم چه فرقی میکنه این خرید پاییزه ی هستی که تهرانم بریم باید میخریدیمخداییش بهمن ماه که دبی رفتیم و برای هستی خرید عیدش رو انجام دادم٬دیگه یکدونه چیز هم برای عید از تهران براش نخریدم(مثلا چون دو تا کیف مدرسه از دبی براش آورده بودم٬ اصلا طرف کیفهای مدرسه نرفتم و براش کتونی خریدم)عوضش جنسای خوب و با کیفیت تر میخریم و از وقتمونم نهایت استفاده رو میکنیمتو این سفر سعی کردم٬چون همه چیز گرون تر بود٬ چیزهایی بخرم که ارزش خرید داشته باشه و به آوردنش بی ارزه٬اصلا دنبال خرید جنسهای ارزون و بی کیفیت که فقط اسمش باشه از اونجا آوردم نبودم٬برای همینم برعکس سفر تایلند که لباس تو خونه ای زیاد آورده بودم٬ اضافه بار نداشتیم و با اونکه خودمون با ۳۲ کیلو بار رفته بودیم با ۵۸ کیلو بار برگشتیمفقط تو بی بی پلازا٬ از یک کیف نارنجی کرم که جزئ جنسهای مارکدار و گرون بود٬ خیلی خوشم اومد که محمود نخریدشمنم یک عکس با کیفه انداختمو اومدیم بیرون(فکر نکنید من هر وقت از چیزی خوشم بیاد محمود میخره ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)بعدشم برگشتیم هتل و مک دونالد خوردیم و تمام وسایل رو جمع کردیم تا ساعت ۶:۳۰ صبح به طرف فرودگاه حرکت کنیم و بیاییم در آغوش هستی

خیابون بوکیت و این آدمهای رنگی که تکون نمیخوردند و بابت عکسی که باهاشون مینداختی ...

شنبه صبح٬ تنها کسانی که سر ساعت ۶ رفتند صبحانه من و محمود بودیم٬خیلی ها با دیر و زود کردنهاشون کلی وقتمون رو تو این سفر٬گرفتند ولی چون من خیلی روی قول و قرار و احترام به دیگران حساسم٬ همیشه سر وقت و به موقع خودمو میرسوندم که کسی معطل نشه٬ ولی خیلی ها اصلا رعایت نمیکردند و همین شد که همونروز لیدر دو خانواده رو جا گذاشت و اتوبوس راه افتادبا اونکه محمود صبح٬ به اتاق همه زنگ زد ولی بازم جا موندنوقتی به هتل بعدی رسیدیم٬ محمود که حسابی با اون خانواده ها دوست شده بود٬ کلی از لیدر خواهش کرد تا برگرده و اونا رو سوار کنه٬اونم گفت که اگر برگرده اونا باید هر کدوم یه مبلغی به راننده بدن٬ که محمود از سر ناچاری قبول کرد و برگشتیم تا اونا هم سوار بشنهمگی رفتیم فرودگاه و سوار هواپیما شدیم(ساعت ۱۱:۳۰ صبح به وقت کوالا)٬پرواز ۸ ساعت طول کشیدبا اونکه بیهوش بودم ولی خوابم نبردتو همون مدت٬ همه با هم خداحافظی کردیم و شماره تلفنها رد و بدل شد و ....ساعت ۴ به وقت تهران رسیدیم خونه٬هر دو سرما خورده پریدیم بغل هستیتا نشستیم گفت٬پاشید سوغاتیهای منو بدید٬وقتی ساکمون رو باز کردیم٬خیالش راحت شد و رفت پی بازیمن و محمودم ساعت ۹ شب خوابیدیم

قربونت برم من٬ که عاشق این صندوقچه شدی

پی نوشت ۱:نوشتن سفرنامه ها٬ خیلی زیاد وقتمو گرفت(دو روزه دارم اینو مینویسم)٬ولی فکر کنم خیلی کامل شد و به نوشتنش می ارزید٬ خاطره ی خوبی برای خودمون و هستی شد٬همینطور تجربه ای برای شما عزیزان

پی نوشت ۲:عکس بعضی از سوغاتیهای هستی(لباساش رو نمیزارم) و یک جمع بندی کلی٬ از تجربیات این سفر رو٬ تو پست بعد میزارماینقدر شما با کامنتاتون انرژی مثبت میفرستید٬ که به قول محمود با این مریضی و سردردها٬خدا قوت میده ه ه ه ه ه ه ه ه هانشالااااااااااااااااااااا

پی نوشت ۳:دوشنبه شب با محمود رفتیم دکتر٬نفری دوتا آمپول زدیمو وقتی فهمیدم واکسن آنفولانزا اومده٬ دیشب هستی رو فرستادم با محمود رفتند و هستی واکسنش رو زدموندیم خودمون٬ که انشالا هفته ی بعد که خوب شدیم میزنیمخاله بیتا و مادرجونم٬شام اومدند پیشمون

پی نوشت ۴:فردا پنجشنبه،اول مهر ماه ۸۹ ،هستی خانوم مامانی٬ میره مدرسه و به سلامتی و دل خوش٬کلاس سوم رو تو مدرسه ی جدید آغاز میکنهامیدوارم بتونه مثل همیشه٬ با محیط جدید زود ارتباط برقرار کنه و با اخلاق خوب و نمرات عالی٬ امسال رو به پایان برسونهامروز جشن شکوفای عزیزمون بود که از همین جا٬ به تک تک شکوفه های دنیای وبلاگستان تبریک میگم و امیدوارم هر روز پله های ترقی و موفقیت رو٬ بالا برن و باعث افتخار هممون باشند 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ