سفرنامه ی مالزی سنگاپور 1 - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩
سفرنامه ی مالزی سنگاپور 1

سلام به همه ی شما دوستان عزیز و مهربونم٬حقیقتش اصلا قصد نوشتن سفرنامه و گذاشتن عکس نداشتم(به خیلی دلایلی که خودتونم حتما میدونید)اما وقتی دیدم اینهمه برام کامنت گذاشتید و منتظر عکس و سفرنامه هستید٬موندم دودل؟؟؟؟یعنی دو روزه داشتم فکر میکردم بنویسم یا نه؟؟؟که در آخر دیدم بهتره مثل همیشه برای دل خودم بنویسم و یک خاطره از این سفر٬ برای هستی و خودم و تجربه ی شما عزیزان٬به یادگار بگذارم٬پیشاپیش از حوصله و وقتی که میگذارید ممنونم

 

جمعه ۱۹ شهریور ۸۹ ٬ ساعت ۱ ظهر٬ هستی رو گذاشتیم خونه ی مادر جون و خودمون ساعت ۴ عصر رفتیم فرودگاه٬ساعت ۲۰:۴۵ دقیقه به وقت تهران٬به طرف مالزی(کوالالامپور)پرواز کردیم٬ هفت ساعت و نیم پرواز اونم تمام طول شب٬خیلی خسته کننده بود و من اصلا نتونستم بخوابم و حسابی خسته شدموقتی سه ساعت و نیم٬ ساعت رو کشیدیم جلو٬به وقت مالزی ساعت ۸ صبح(شنبه) رسیدیم فرودگاه کوالالامپورو تا لیدرمون بچه ها رو جمع کنه حدود ساعت ۱۰ سوار اتوبوس شدیم و همراه لیدر٬ تور شهر رو٬ به اجبار شروع کردیم(هتلها ساعت ۲ ظهر تحویل داده میشد و ۴ ساعت وقت داشتیم) تا سیم کارتها رو بهمون دادند٬ به کاترین جون زنگ زدم و کلی از شنیدن صدای گرم و مهربونش هیجانزده شدمآقای لیدر٬ ما رو به تاگو نگارا ٬معبد چینی و کارخانه ی شکلات سازی برد٬که چون برعکس سفرهای قبلی تو این سفر بچه زیاد بود و همه خسته بودند و ....ما رو بردند رستوران ایرانی پالم٬ که غذاش جالب نبود و کسی خوشش نیومداز اونجا رفتیم هتل ها٬ توی این گروه٬ ۴ تا خانواده بودیم که هتلمون یکی بود(legend)و خیلی زود با هم دوست شدیم و تمام روزهای سفر با هم بودیمهمه رفتند خوابیدند ولی من به کاترین زنگ زدم و با هم قرار گذاشتیم که ساعت ۵ بیاد هتل تا همدیگر رو ببینیمکاترین و همسرش رو برای اولین بار دیدم ولی انگار سالها بود که میشناختمشون٬اینقدر دوست داشتنی و صمیمی بود که خیلی زود با هم گرم گرفتیم٬خوشبختانه محمود و آقا وحید هم زودتر از ما با هم دوست شدند و بعد از گرفتن سوغاتی کاترین به هستی(دستت درد نکنه عزیز دلم)۴ تایی رفتیم برج دوقلوها(پتروناس) و کلی عکسهای قشنگ انداختیم و کمی پیاده روی کردیم و یه چیزی خوردیم و ساعت ۸ شب از هم جدا شدیموقتی به اتاق رسیدم بیهوش و .....بودم و نفهمیدم کی خوابم برددیدن کاترین عزیز٬ دوست وبلاگی گلم برای اولین بار٬یکی از قشنگترین اتفاقهای سفر به مالزی بود 

فرودگاه کوالا که با فرودگاه خودمون قابل مقایسه نبود

تاگو نگارا

معبد چینی ها(اون صندلیهای کرم جای زانو زدنه)

اینم برج مخابراتی کوالا که از برج میلاد خودمون بلندتره و معلوم شد از کجا کپی ...

استخر هتل لجند٬ که خیلی زیبا بود و فقط ما تونستیم بریم و دو تا عکس بندازیم

برج های دوقلوی پتروناس از نزدیک

یک ک ل و پ که از جلوش رد شدیم

روز یکشنبه صبح٬ همراه تور رفتیم پوتراجایا٬که یک شهر کوچک و بسیار بسیار زیبا و لوکس بود که تمام ارگانهای دولتی همراه کارمندها٬ به خاطر کم شدن ترافیک شهری به اونجا منتقل شدن که فقط در عرض چند سال ....خیلی همه چیز قشنگ بود٬من و محمود که کلی لذت بردیم ولی به خاطر گرمای هوا و پیاده روی و ....اصلا برای بچه ها جالب نبود و مدام غر میزدندچند پل بسیار زیبا٬دو تا مسجد روی آب و ....وقتی همه جا رو با اتوبوس گشت زدیم و پیاده شدیم٬رفتیم داخل مسجد صورتی(روی آب)و بعد از اون سوار کشتی شدیم و تمام اون مناظر رو از نزدیک تر دیدیم و ....ساعت ۳ ظهر٬ بن غذا رو بهمون دادند(kfc)و ما رو جلوی میدولی(شاپینگ) پیاده کردند تا هر کسی خودش برگرده هتلبا کلی تخفیف که به خاطر عیدفطر و حراج زده بودند میشد یه چیزایی با کیفیت خوب خرید اما نه ارزون٬ولی چون ما بلیط ک نس رت دار ی وش رو گرفته بودیم٬ باید خودمون رو تا ۶ میرسوندیم هتل که حاضر بشیم و ....خودتون حتما میتونید تصور کنید از ساعت ۸ صبح تا ۶ عصر راه رفتن و ...چقدر آدم رو خسته میکنه؟؟؟دومین اتفاق قشنگ سفر به مالزی٬رفتن به ک ن س ر ت دا ر ی و ش بود که ما برعکس خیلی ها که به خاطر این ک ن س رت اونموقع اومده بودند٬اصلا خبر نداشتیم و توی فرودگاه فهمیدیم که ....خلاصه چه جوری رسیدیم و بدو بدو حاضر شدیم و خودمون رو ....ک ن سرت توی سالنی زیر برج های دو قلو و نزدیک آکواریوم برگزار شد٬که همه چیز مرتب و منظم و خیلی خوب برگزار شدوقتی دار یوش اولین آهنگ خودش رو خوند٬ نمیدونم چرا اشکم سرازیر شد؟؟؟البته خیلی ها مثل من گریه شون گرفته بود٬باورم نمیشد یکروز اینقدر اتفاقی و بدون برنامه ریزی ٬بتونم یکی از محبوبترین خواننده های مورد علاقه مو ببینمخواننده ای که از وقتی یادم میاد آهنگاشو دوست داشتم و کلی خاطره از تک تک آهنگاش دارممخصوصا وقتی شقایق رو خوند و ....تمام حضار که خیلی هم زیاد بودند با صدای بلند آهنگ ها رو با دار یوش میخوندن که خودش کلی لذت داشتخداییش جای تمام دوستداران دا ریوش خالی٬فوق العاده عالی بود و لذت بردیمعکسهام به خاطر تاریکی سالن خوب نشد

پوتراجایا(پل طلایی که به پل خوشبختی معروفه و عروس و دامادها فردای عروسیشون ...)

مسجد صورتی٬که بزرگترین مسجد روی آب هستش و داخلش هم بسیار زیباست

 

دومین مسجد روی آب که ۷۰ درصدش از استیل درست شده

اینم تبلیغی که توی فرودگاه دیدیم

سالن ک ن سرت٬قبل از تاریک شدن

د ا ریوش عزیز با همون تیپ همیشگی

روز دوشنبه همراه تور٬ساعت ۱۰:۳۰ صبح رفتیم معبد مورگان(هندی)که خیلی قشنگ بود و باید ۲۷۳ تا(حدودا)پله رو میرفتیم بالا٬تا به یک غار زیبا برسیم که میگفتن میمونها توش آزاد هستند ولی نمیدونم چرا وقتی ما رفتیم تو غار هیچ میمونی اونجا نبوداما اینقدر اونجا زیبا و دیدنی بود که به بالا رفتنش می ارزیدهر چند موقع پایین اومدن گریه ام گرفته بودبچه ها که دیگه نگو؟؟خیلی ها اصلا نیومدن بالا٬اونایی هم که اومدند٬ بچه ها رو میکشیدن تو پله هایک آقای هندی به قول خودشون منو رستگار کرد یعنی از اون خالها برام گذاشتهر چی به محمود گفتم تو هم مار بنداز گردنت عکس بگیرم قبول نکردگفت چندشم میشهنگفت که میترسماز اونجا رفتیم صنایع قلع که کارهای دستیشون با قلع بود٬خیلی خوشگل بودن ولی بسیار بسیار گرونتنها کسی که اونجا خرید کرد محمود بود که یک تو گردنی خوشگل که یکطرفش سال تولدم(ماری که توش میچرخید) و یکطرفش سنگ سیاهی که اسمش یادم نمیاد برای من خریدیعنی من اینقدر خوشم اومد و هی رفتم و اومدم گفتم یعنی چند تومان میشه؟؟نمیدونم اصلا چی شد که محمود جو گیر شد و با کلی چونه و تخفیف ...البته من میخواستم برای هستی بگیرم که محمود راضی نشد و گفت برای خودت میخرماز اونجا هم دو ساعتی توی راه بودیم تا با اتوبوس برسیم جنتینگ هایلند که خارج شهر بود و یک شهر بازی بزرگ سر پوشیده و سرباز و شاپینگ و شهر برفی و ک ا زینو و هتل و ....جای قشنگی بود البته باید با تله کابینش که میگن بزرگترین و زیباترین تله کابین دنیاست میرفتیم بالا٬ که تور لیدر٬ ما رو دور زد و با هزینه ای که ازمون گرفته بود بهمون گفت تله کابین تعطیله برای تعمیرات و باید با اتوبوس بریمکه همین باعث کلی دلخوری شد وقتی فهمیدیم خیلی ها همونروز با تله کابین رفتند و ...خلاصه هر کس میخواست بازی کنه باید پول جدا میداد و دستبند کاغذی دور دستش میبستند تا بتونه با نشون دادن اون تمام بازیها رو بازی کنه که همه٬ به جز من و محمود رفتند بازی٬ما چون هستی رو نبرده بودیم دلمون نیومد بریم بازی و گذاشتیم انشالا وقتی با عزیز دلمون رفتیم بریم بازیمن و محمود رفتیم همه جا رو گشت زدیم و خرید کردیمچه خوب شد که نرفتیم بازی٬ چون از همون جا سردرد بدی گرفتم که نتیجه ی اون دو سه روز خستگی و بیخوابی و ...بودتا ساعت ۶ عصر همونجا چرخیدیم تا همه جمع شدند و سوار اتوبوس شدیم که برگردیم٬توی راه حالم خیلی بد شد(میگفتن اون سنگه که بستم گردنم منو از مریضی نگه میدارهحالا خوبه به این چیزها اعتقاد ندارم٬شایدم چون سنگ درمانی رو قبول ندارم روی من عکس عمل کرد)ساعت ۸ بین راه٬ همه رو بردن شام تو همون رستوران ایرانی روز اولکه من و محمود پیاده نشدیم چون داشتم میمردم٬اتوبوس جلویی داشت سوار میکرد(یک اکیپ دیگه که زودتر شام خورده بودن)رفتم جلوی چند تا خانوم و گفتم ببخشید کسی از شما هست که بتونه آمپول بزنه؟؟یکیشون گفت من میتونمبهش گفتم من آمپول و سرنگ همراهم هست تو رو خدا یک آمپول به من بزنیدگفت من پنبه الکل ندارم بزار برم یک اسپری از بچه ها بگیرم که رفت و اومد ته اتوبوس خودمون٬ که خالی بود آمپول رو بهم زداینقدر دعاش کردم که خدا میدونه خیلی مستاصل شده بودم و حال بدی داشتم(این بدترین اتفاق سفرم بود)خدا رو شکر تا نیمساعت بعد کلی بهتر شدموقتی بچه ها سوار شدند و فهمیدند که من آمپول زدم تازه معلوم شد حدود ۱۰ تا پزشک متخصص توی ماشین بودهنکته ی جالب این سفر یکیش این بود که از اکیپ ۲۰ نفره ی ما حدود ۱۲ نفر پزشک بودند که اکثرا زن و شوهر بودند٬اما تو سفرهای قبلی قشر بازاری خیلی بیشتر بوددومین مورد این بود که برعکس سفرهای قبلی ۷۰ درصد خانوم های ایرانی اونجا حجابشون رو برنداشتند و با لباس کامل و مایوی اسلامی از مچ پا تا مچ دست و روسری مخصوص توی آب رفتند که تو سفرهای قبلی همچین چیزی نبود(البته من خودم ندیدم و بچه ها تعریف کردن)یعنی ترکیه و تایلند و ...اصلا مایوی پا دار نمیزارن کسی تو پارک آبی تنش کنه چه برسه به ...البته ما تو این سفر هلاک شدیم از کمبود وقت و خستگی و اصلا نرسیدیم پارک آبی کوالا بریم(پارک آبی هم موند برای سفر با هستی گلم) ولی مایویی که بچه ها گفتن ٬تو فروشگاه دیدم که به پول ما از ۱۰۰ هزار تومان به بالا بود...نکته بعدی این سفر هم این بود که چون همه فکر میکردند مالزی کشور اسلامی هست و چیز بدی برای بچه هاشون نداره٬بچه زیاد آورده بودند و خیلی از این بابت پشیمون بودند چون بچه ها خیلی اذیت شدند٬مخصوصا تو سرد و گرم شدنها همه سرما خوردیم و ...(من و محمود امروز میخوایم بریم دکتر ٬چون تازه ریخته تو گوشم و ...)خوبه دکتر مغز و اعصاب و قلب و کودکان و پاتوبیولوژ و عمومی و متخصص بیهوشی و ....باهامون بودند و آنتی بیوتیک بود که ...خلاصه اینم نکاتی بود که میخواستم آخر پستم تو پی نوشتها بنویسم که اینجا نوشتماون شب به خاطر تاثیر آمپول که دکتر ...گفت خیلی خواب آوره تو چه طاقتی داری؟؟ساعت ۹ شب بیهوش شدمالبته اینم بگما تمام مدت که تو کوالا بودم با کاترین عزیز در حال تلفن زدن و اس زدن بودیم ولی من تو جنتینگ که بهم زنگ زد بهش نگفتم حالم خوب نیست که ناراحت نشهاز بس دختر با احساس و مهربونیه٬میدونستم ناراحت میشهقربونش برم یک انگلیسی قشنگی حرف میزنه که آدم حظ میکنهکاش منم بتونم همت کنم و یکروز نصف اون انگلیسی حرف بزنم(هر وقت میرم سفر میگم باید مکالمه مو قوی کنم ولی تا دو روز میگذره یادم میاد که هیچ وقت حوصله ی کلاس زبان رو نداشتم و ...) آزاده جون مامان ماهان هم٬قبل از سفر٬ تو چند تا ایمیل ٬کلی بهم راهنمایی کرده بود که خیلی به دردم خورد(ممنونم آزاده جون)خودشم روز عید فطر٬ قرار بود بیاد ایران ٬که احتمالا باید هنوز ایران باشه

 

معبد هندی ها

اینم پله های ....

غاری که بالای پله ها بود و باید توش میمون میبود ولی ....

جنتینگ هایلند(قسمت داخلیش که برای بچه های کوچیک بود)

همه جا خوشگل بود و شادی آور برای بچه ها٬البته آلودگی صوتی خیلی زیاد

گلچین کردن عکسها٬ از بین اونهمه عکس زیبا٬ که دلم میخواست خیلی ها شو شما هم ببینید٬ خیلی سخت بود و زمان زیادی طول کشیدتا بتونم از هر کجا حداقل عکس رو بزارم

میخواستم تمام سفرنامه رو بنویسم امشب٬ولی خیلی خسته شدم و الان محمود میرسه که بریم دکتر٬از طرفی شما هم خسته شدید و میدونم الان ...دوشنبه صبح اونایی که تور مالزی سنگاپور گرفته بودند همراه ما٬با اتوبوس حرکت کردند به سمت سنگاپور ...توی پست بعد ادامه ی سفر نامه توی سنگاپور رو خواهم نوشت٬ که واقعا به اندازه ای که شنیده بودم زیبا و رویایی و اروپایی و...بودو از لحاظ امنیت و تمیزی و زیبایی و قانون و کلاس و ....خیلی با مالزی تفاوت داشت٬ چه برسه به کشور عزیز خودمون؟؟توی پست بعد٬ شاید چند تا عکس از سوغاتی های هستی هم گذاشتم؟؟هنوز تصمیم نگرفتماینم قند عسل من٬ که اصلا از بابت نبردنش ناراحت که نشد هیچ٬وقتی عکسها رو بهش نشون دادم و همه چیز رو براش توضیح دادم ٬گفت که وقتی بزرگتر شد باهامون میاد که بتونه صبح تا شب راه رفتن و خسته شدن و بی خوابی و دستشویی های فرنگی بدون آب و .... رو تحمل کنهگلک من٬حسابی با سوغاتیهاش سرگرمه٬مخصوصا جعبه ی جواهراتی که٬ عکسش رو بعدا میزارم٬اینقدر هم مهربون شده که نگو 

تمام دنیایی منی عشق من(اولین لباس و گل سرش رو ٬با کلی ذوق ...)

پی نوشت ۱:هستی از جمعه تا روز سه شنبه٬خونه ی مادر جون بود٬اما همونطور که میدونستم اینقدر شیطونی کرده بود که مامانم با هستی سه شنبه اومدند خونه ی خودمونروز جمعه همراه دایی رضای عزیز رفته بود آزمون ق ل م چی٬ که خدا رو شکر٬ نتیجه تقریبا مثل آزمون قبلی بود که دیگه عکسش رو نذاشتمبعد از آزمون هم٬ با مادرجون رفته بودند خونه دایی رضا اینا و تا شب مهمون دایی و زندایی عزیز بودند و آخر شب اومده بودند خونه ی خودمون(رضا و سمیرای عزیز٬ از مهمون نوازی تون ممنونم)معلومه هستی٬ خیلی از مامان حرف کشیدهبا اونکه مامان نمیخواد شکایتی از هستی بکنه٬ ولی مدام بهم میگه چه خوب شد هستی رو با خودت نبردی و گرنه هیچی از سفر نمیفهمیدیچون هزار ماشالا خیلی ....

پی نوشت ۲:از وقتی رسیدم خونه٬ یعنی شنبه عصر٬دارم کار میکنم تا خونه مثل اولش بشههمه جا گرد و خاک و ....هستی هم حسابی از فرصت استفاده کرده و هر کاری دلش خواسته انجام داده٬منم بهش سخت نگرفتم و جز تذکر چیز دیگه ای بهش نگفتمکه انگار از دعوا کردن بهتر جواب داد چون مثل پروانه دورم میگرده و هی چشم چشم میکنه

پی نوشت ۳:راستش رو بخواید هنوز وقت نکردم به وبلاگاتون٬ایمیلهام٬فیس بوک و ....سر بزنم و تازه بعد گذاشتن این پست میخوام کم کم همه رو بخونمحدود ۵۰۰ تا وبلاگ به روز شده و نخونده دارم که حتما به همشون سر میزنم ولی نمیتونم برای کسی کامنت بزارم٬امیدوارم شرایطم رو درک کنید چون هنوز مریضم و زود سردرد میگیرم و کامنت گذاشتن برای اینهمه وبلاگ٬ خیلی وقت میبره که برام مقدور نیست٬امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشیدولی مطمئن باشید حتما همتون رو میخونم

پی نوشت ۴:روز پنجشنبه صبح(اول مهر)٬مدارس باز میشه و من دیروز اتاق هستی ٬ کشوهاش٬کیف مدرسه و وسایلش رو آماده کردم تا خانومی با یک دنیا انرژی مثبت٬ سال تحصیلی جدید رو شروع کنهخدا ٬حافظ و پشتیبان همه ی عزیزان دلبندمون باشه و به همشون سلامتی و موفقیت و ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ