هستی خانوم و یک اشتباه بزرگ - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩
هستی خانوم و یک اشتباه بزرگ

بابا محمود تو هفته ای که گذشت٬دو روز ماموریت بود ٬من و هستی خانوم هم٬ تو خونه مثل دو تا شیر تنها موندیم و یک دوره ای روی درسها داشتیم تا برای آزمون ۵ شهریور ق ل م چ ی آماده بشیم که ....(پایین میگم چی شد؟؟)پنجشنبه ظهر ٬بابایی رسید تهران و افطار رفتیم خونه ی پدر بزرگ پدری هستی خانومعمه ها و دو تا از عموهای هستی هم دعوت داشتند٬شب خوبی بود و کلی بهمون خوش گذشت ٬مخصوصا به هستی خانوم که حسابی پا به پای درسا دختر عموی کوچولوش بازی و شیطونی کردو عزیزجون٬ تو اون شلوغی ٬براش یک چادر نماز برید و عمه فریبا براش دوختاینم تکه ی مونده از پارچه که سرش کرده

٬

دور دوره ی این بلیز فعلاهر جا میریم اینو میپوشهآخه بچه ام دیگه لباس نداره ...

همون شب دیدیم هوا خوبه ٬یکربعی تو پارک گشت زدیم

جمعه صبح هستی همراه بابایی رفت برای آزمون و وقتی برگشت برعکس همیشه٬ نه برگه ی پرسش و پاسخ رو همراه داشت نه کار در منزل ؟؟؟؟ و گفت ۷ تا سوال آخر رو که بخوانیم ینویسیم سوم بوده نرسیده جواب بده و برای اولین بار وقت کم آورده؟؟؟؟خیلی خیلی عصبانی شدم٬ البته نه برای وقت کم آوردن و بی توجهی و ...بلکه برای اینکه خیلی خوب میدونستم چرا و از این بابت بهش تذکر داده بودم؟؟؟چند آزمون قبل بهشون میگن٬ اسم چند تا از دوستانتون رو٬ که میخواید تو آزمونها با شما شرکت کنه٬ با شماره تلفنشون برامون یادداشت کنیدهستی هم اسم ر رو که از همه صمیمی تر بود باهاش میده(دوست چند ساله که از مهد باهاش بود و یکی از علتهای عوض کردن مدرسه ی هستی همین دوستی بیش از اندازه و تاثیراتش بود) و اونا خودشون تماس میگیرن و ...خلاصه این آزمون٬ اولین آزمون ر بود٬از چند روز قبل دوباره تلفنهاشون که بیشتر در مورد آزمون بود شروع شد و من تازه فهمیدم هستی؟؟؟کلی براش توضیح دادم که سر آزمون کنار هم نشینید و با هم حرف نزنید و ...ولی از نتیجه٬ که کم آوردن وقت برای اولین بار بود٬ خیلی خوب میشد فهمید که هستی تمام حواسش تو این آزمون به ر بوده و ...بهم حق بدید ناراحت بشم؟؟؟من به این آزمونها اهمیت میدم و برنامه ریزی میکنم و تا کجا رفتم که کتابهای سوم رو براش تهیه کنم٬ مخصوصا همین بخوانیم و بنویسم سوم که خود هستی میدونه چه جوری برای همین آزمون گیرش آوردم؟؟(آزمونهای قبل بدون کتاب ۱۰۰ زده اونوقت ایندفعه ...)٬از طرفی برگه ی سوال و جواب و ...رو هم نیاورده بود تا با هم چک کنیم و احتمالا زود دویده بیرون تا با ر ؟؟؟ظهر رفتیم خونه ی مامانم اینا و از همونجا رفتم تو سایت و کارنامه رو دیدم(میگفت مامان٬ اینو تو وبلاگم نزار خجالت میکشم ولی من میزارم تا یادش بمونه)٬مثل همیشه در صدهاش بالای ۸۰ بود و همون سه تا سوال بخوانیم بنویسیم رو که زده بود درست بوده٬ ولی ۷ تا سوال آخر رو٬ اصلا جواب نداده و ورقه ها رو ازشون گرفتنامروز به پشتیبان و مسئول دبستان٬ زنگ زدم و ازشون خواستم تا توی آزمونهای بعدی نزارن این دو تا کنار هم بشینند٬در ضمن چون نه محمود حاضر تا سید خندان بره نه من٬ازشون خواهش کردم برگه ها رو برام بفرستند که گفتند هماهنگ میکنن و بهم زنگ میزنن که هنوز خبری نیست؟؟؟؟جالبه که ر خودش تمام برگه ها رو گرفتهو این هستی بوده که مثل همیشه با دیدن یک دوست ....اولش منکر همه چیز شد٬ ولی بعد اعتراف کرد که ر خیلی سوالها رو بلد نبوده و خیلی حواسش رو پرت کرده٬وقتی بهش گفتم خودت بگو چی کارت کنم؟؟؟گفت مامان جون هر کاری کنی حقمهبیا منو بزندیگه قول میدن کنار ر نشینمشما همیشه راست میگی من بازم اشتباه کردممنم گفتم معلومه که نمیزنم٬ ولی تنبیهت میکنم چون خیلی بهت تو این دو روزه این مورد رو یاد آوری کردم ٬ولی تو دقیقا همون کاری رو کردی که من ...حالا قراره یکهفته سریالها رو نبینهالبته روز پنجشنبه٬ با عمه فریبا قرار گذاشتیم که یکشنبه(فردا)از صبح تا عصر ٬هستی رو ببرم استخر تا پیش عمه باشه و شنا کنهکه دلم نیومد اونو کنسل کنم ٬وقتی بهش گفتم وسایلت رو بزار تو ساک؟؟گریه اش گرفت و بغلم کرد(خجالت کشید احتمالا)٬گفت مامان تو خیلی خوبی فکر نمیکردم منو ببری استخر٬آخه من خیلی اذیتت کردم

اینم شیرین کاری هستی که از نفر ۲ رسید به ۲۸ اونم به خاطر یک دوست

پی نوشت ۱:نمیدونم به خاطر عصبانیت دیروز تا حالام بوده یا چیز دیگه ای؟؟ولی امروز صبح٬ تا اومدم جارو برقی بکشم٬ سمت چپ گردنم دوباره گرفت و الان دارم ....

پی نوشت ۲:داریم به شبای قدر نزدیک میشیم٬امیدوارم همتون به حاجتهای قلبیتون برسیدو ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نزاریدروز مشخص شدن خیلی چیزها در مورد خونه ٬توسط دادگاه مشخص شدروز ۶ مهر ۸۹ ٬خیلی خیلی برامون انرژی مثبت بفرستید ....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ