سفر به نوشهر و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸
سفر به نوشهر و ...

قرار بود روز چهارشنبه،12 فروردین ٬همراه داداش رضا و سمیرا جون و مامامانم(که کلا مهمان ما بود)،با خانواده سمیرا که پارسال هم سفر رفته بودیم و خیلی خوش گذشته بود ،به نوشهر و هتل بانک مرکزی(به بابای سمیرا میدن که برای خودشون ارزانتر و برای ما آزاد حساب میشه)برویم،برای همین ما سه شنبه عصر رفتیم دنبال مامانم و آوردیمش خونه خودموناما اونقدر مامانم و تلویزیون از بدی هوا و جاده ها گفتن که ما پشیمون شدیم و ساعت 9 شب به رضا گفتیم که ما نمیایم،ولی رضا و سمیرا کلی اصرار کردند و چهارشنبه صبح هم،دو بار از توی راه زنگ زدند که هوا عالیه و جاده خیلی خوب و....این شد که ما ساعت 1 ظهر راه افتادیم و از جاده فیروزکوه ....ساعت 7:30 شب رسیدیم پیش رضا اینا و دور هم شام خوردیم،کلا 16 نفر بودیم  و همگی تا دیر وقت کنار دریا قدم زدیم و....هوا واقعا محشر و بهشتی بود،کلی از این سفر و هوای شمال لذت بردیم...

حالا٬ هلیا خانوم رو بهتون معرفی میکنم٬این عروسک ناز رو که بیبی بورن هستش٬روز دهم عید٬دوست عزیزم برای هستی عیدی آورد٬که خیلی هستی رو خوشحال و ما رو شرمنده کرد٬این هلیا خانوم٬غذا میخوره٬با شیشه آب میخوره٬جیش و...میکنه٬پوشک کامل مصرف میکنه٬اشک میریزه٬با یک پستانک چشماشو میبنده و میخوابه و...خلاصه هستی از اون روز٬ سخت در حال بزرگ کردن این نوزاد ملوس و...هستش.فردای اون روز٬صبح با باباش رفتند و با پولهای عیدیش ٬یک بسته پوشک کامل پنبه ریز نوزاد خریدند و عصرش هم سه تایی رفتیم ستار خان و از اسباب بازی فروشی٬یک دست لباس مخصوص بیبی بورن(۱۸۵۰۰ تومان)و یک رورواک موزیکال کنترلی(۲۴۵۰۰ تومان)با عیدیهاش برای هلیا خانوم خرید و قرار که تولدش(۱۶ اردیبهشت) هم٬ از وسایل دیگر بیبی بورن براش بخریم(کالسکه٬ساک و...)خلاصه٬ اگه این عروسک بزرگ نشد؟؟ هر چی دلتون خواست به من بگین....سفر به نوشهر هم٬ اولین سفر هلیا خانوم بود

هلیا ٬در حال گردش در خانه ٬با کنترل مامان هستی

هستی خانوم و هلیا٬توی ماشین ٬در کنار مادر جون

هستی و هلیا ٬به محض رسیدن به هتل

هستی و کیمیا(دختر خواهر٬ زندایی سمیرا)سر میز شام

هستی و کیمیا ٬بعد از خوردن شام٬تو زمین بازی

نمای هتل٬از کنار دریا(هنر عکاسی بابا محمود)

منظره ی دریا٬از اتاق خودمان در هتل(باز هم بابا محمود)

هستی خانوم٬ در بالکن رو به جنگل هتل

روز سیزده به در هم،تا بعد از ناهار، اطراف هتل و کنار دریا بودیم و ساعت 2 ٬همگی به روستای دزدک رفتیم و حصیر پهن کردیم و آتش روشن کردیم و خانواده 4 نفره خاله سمیرا که بابلسر جا داشتند،به ما پیوستند و تا شب با هم بودیم....روز قشنگ و دلپذیری بود.

 

روز سیزده به در٬در حال گره زدن سبزه

خانومی ٬کنار دریا ٬با عینک مامان نوشین

هستی و کیمیا٬در حال ماسه بازی

روز سیزده به در٬بالای روستای دزدک(در حال آتیش بازی)

روز چهاردهم، تا ظهر توی بازار نوشهر چرخیدیم و کمی خرید کردیم(زیتون ،زیتون پرورده ،سیر ترشی ،ماست چکیده ،نارنج و....)ماهی رو هم گذاشتیم برای روز آخر...بعد از ناهار، همگی به جنگل سی سنگان که خیلی با صفاست رفتیم و با اونکه باد، شدید بود ولی بچه ها اسب سواری کردن و بزرگتر ها هم چای و قلیون و تخمه و...برای شام به هتل برگشتیم و بعد از شام با اونکه خیلی سرد شده بود به جز بزرگترها (مامانم،پدر و مادر سمیرا و مادر بزرگش)همگی به محوطه رفتیم و کلی قدم زدیم و هستی و کیمیا با لاک پشت کوچولوی کیمیا بازی کردند...ساعت 12 شب٬ از همسفران خداحافظی کردیم و به اتاق خودمان آمدیم و من٬ وسایلمان را جمع کردم تا صبح شنبه،به طرف تهران راه بیوفتیم(با اونکه با معلم هستی صحبت کرده بودم و گفته بودم شنبه و یکشنبه هستی مدرسه نمیره،اما دلم راضی نشد بیشتر از یک روز...)

روز چهاردهم٬بازار نوشهر

 

همون روز٬بازی کنار دریا

 

هستی و کیمیا٬روز چهاردهم٬جنگل سی سنگان(باد شدید بود)

کره اسب تازه به دنیا اومده٬ در حال ....

سوار کار کوچولوی شجاع من

من یکبار موقع آموزش سوارکاری از اسب افتادم و دیگه....اما فکر کنم هستی بتونه...

روز شنبه پانزدهم،همگی، همراه خانواده خاله سمیرا که از بابلسر آمده بودند تا با هم برگردیم،ساعت 10:30 از هتل بیرون آمدیم و به بازار چالوس رفتیم و همه٬ ماهی و سبزی تازه خریدیم ،ساعت 1 ظهر از بازار بیرون آمدیم و در رستوران ناهار خوردیم و از جاده چالوس ،5 تا ماشین پشت سر هم به طرف تهران راه افتادیم که چون جند باری توقف داشتیم،ساعت 8 شب٬ توی کرج٬ از بقیه جدا شدیم و خداحافظی کردیم و مامانم رو رساندیم و خودمون ساعت 9:30 شب به خونه رسیدیم...ساعت 10 شب جاری بزرگم زنگ زد که فردا شب شیرینی خوران پسر بزرگش هستش و ما رو دعوت کرد،جالبه که همیشه ما همینجوری به مهمونیهای خانواده همسری دعوت میشیم یعنی یک روز جلوتر، و من حتی وقت آرایشگاه رفتن هم ندارم....این بود که تند تند وسایلمون رو باز کردم و همه جا رو تمیز کردم و محمود گلم برای اولین بار همه ماهی ها رو برام خرد کرد و شست که کمک بزرگی برای من بود،ساعت 12 شب هم٬ همگی بی هوش شدیم...

هستی در بازار چالوس٬ موقع برگشت(۵ تا ماهی سفید خریدیم)

اینم همون ۵ تا ماهی که گفتم و قرار امشب یکیشو بپزم

دیروز یعنی یکشنبه ،تا شب با سرعت نور کارامو ردیف کردم تا به مهمونی برسم،که رسیدم،نمیدونم چطور شده که تا چهلم آقاجون من،که جمعه هستش،تو خانواده شوهری٬ بختها باز شده و من  نمیدونم چه جوری هماهنگ بشم؟؟؟؟؟فردا سه شنبه،از ساعت 2:30 ظهر تا بعد از شام ٬خونه عمه کوچیکه مامانم ختم انعام و شام دعوتیم که چون برای آقاجونم هستش ٬باید حتما بریم،چهارشنبه شب ،عقد محضری پسر برادر محمود٬ هستش که اونم باید بریم،جمعه هم چهلم آقاجونم هستش که اونم....خلاصه هلاک شدم،از طرفی هستی ٬امتحان فاینال زبان ترم هشت داره،امروزم امتحان دیکته نیم ترم داد(اصلا نتونستم دیروز باهاش کار کنم و وسط درس خوندن بلند کردم بردمش مهمونی...)فردا هم از مدرسه باید برم دنبالش و نمیتونه اونجا درست درساشو بنویسه و هر شب داره دیر میخوابه و......خدا کنه این هفته هم زود بگذره تا ما ٬تو روال آروم زندگی بیوفتیم؟؟؟

پی نوشت 1:تو شمال بودیم که منشی مستر کلاس فرادرمانی زنگ زد که جلسه اول ترم 2،روز شنبه برگزار میشه که من گفتم نمیتونم بیام و قرار از این هفته برم.....

پی نوشت 2:یکی از دندونای پر شده ام که هنوز روکشش نکرده بودم توی عید شکست و کلی ناراحتم کرد که متاسفانه با این برنامه ها که گفتم٬ این هفته هم ٬نمیتونم برم درستش کنم و باید بمونه برای هفته بعد.....

پی نوشت 3:چند تایی عکس٬ از مهمونی دیشب هستش٬ که انشالا تو پست بعدی میزارم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ