پروانه کوچولوی ما+پی نوشت مهم - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩
پروانه کوچولوی ما+پی نوشت مهم

روز چهارشنبه ساعت ۳ ظهر٬هستی از کلاس زبان و شنا رسید خونه٬بعد از خوردن ناهار رفت و خوابید٬موقعی که رفتم تو اتاقم تا موهامو خشک کنم٬این کاغذ رو همینجوری روی تخت دیدم

رفتم جلو و برش داشتم٬با خوندنش غرق لذت و خوشحالی شدمچقدر ساده و قشنگ احساسش رو برام نوشته بود و چقدر زیبا درستش کرده بود

منم رفتم تو اتاقش تا بهش بگم من بیشتر عاشقتم دخترم٬ که دیدم آقا سیاوش رو که حالا اسمش رو عوض کرده و گذاشته پارسا٬بغل کرده و تو خواب ناز ....

اومدم بیرون و حاضر شدم تا هستی که بیدار شد٬یک جایزه ی معنوی برای این نامه نگاریهای قشنگش بهش بدم٬ساعت ۵ بیدارش کردم و بعد از خوردن میوه و تمرین پیانو٬بردمش پارک نزدیک خونه تا حسابی کیف کنه٬که این عکسها شد ماحصل یک گردش دو نفره

نیمساعت تو زمین مخصوص٬اسکیت بازی کرد

قربون چشمات برم من

بعدش هم٬نیمساعتی تو زمین بازی ورجه وورجه کرد

ساعت ۸:۳۰ شب٬ بعد از خوردن یک مثلا فرچیپساومدیم خونهخدا رو شکر اینقدر بهش خوش گذشته بود که ۱۰۰ بار دستمو که گرفته بود تو دستش٬ بوسید و تشکر کردحالا از این به بعد٬ میخوام هفته ای یکبار ٬خودم ببرمش پارک تا دو تایی ....

روز پنجشنبه٬بابایی از ساعت ۸ صبح تا ۶ عصر یک کلاس مهم داشت و خسته اومد خونه٬ولی از اونجایی که میدونه منو دخملی عادت داریم آخر هفته بریم بیرون٬نرسیده گفت کجا بریم؟؟؟ما هم زیاد خسته اش نکردیم و بعد از یک چرخی تو تهران بزرگ و تمیز و خلوت٬رفتیم شام خوردیم و اومدیم خونه و مثل دخترهای خوب سریال مسافران رو نگاه کردیم

امروز یعنی جمعه(الان دیگه شده دیروز)٬تا ساعت ۶ خونه بودیم و سه تایی پازل کادویی خاله منیر عزیز رو تموم کردیمو هستی با عروسکهای محبوب اینروزهاش٬پارسا و درسا بازی کردهر دو تای این عروسکها رو دوست من خاله فرشته ٬برای هستی خریده که خیلی هم دوستشون دارهولی حسابی جدی گرفته شون؟؟؟دیشب که از در به در پیتزا ٬تو شریعتی بیرون اومدیم٬محمود رو کشوندم تو مغازه ی بغل دستی(زیرو تن)که تخفیف تابستونی زده بود٬نتیجه شد چند تکه لباس برای خانومی٬اما مگه ول کن بود؟؟؟هی میرفت لباس برمیداشت و میاورد که اینا رو برای پارسا و درسا بخریدمحمودم گفت٬بابا جون لباس نوه به ما ربطی نداره٬خودتون یه کاریش بکنیداما بچه ام خیلی ناراحت شد؟؟؟؟؟حالا امروز زنگ زدم به مامانم٬که به زندایی کوچیکه بگه ببینه٬ از لباسهای نوزادی پسرش چیزی نگه داشته یا نه؟؟؟خودم که برای اینکه نکنه یه وقت به سرم بزنه؟؟؟یک تیکه وسیله و لباس بچه نگه نداشتم و همه رو بخشیدمحالا لنگه دو سه تا لباس نوزادی هستم٬ تا این دخمل راضی بشهلباس بچه و لباس مخصوص عروسک هم اینقدر گرونه زورم میاد بخرمخلاصه اگر لباس نوزادی خوشگل دارید برای هستی و بچه هاش پست کنید که ....

عصر جمعه٬ هستی به همراه پارسا و درسا

اینم نتیجه ی کار ۱ ساعته ی ما(خاله منیر جون٬ دست شما درد نکنه)

 بعدش ساعت ۶ تا ۹ ٬ رفتیم تیراژه و سرزمین عجایب٬کلا من اصلا سرزمین عجایب رو دوست ندارم و از اونهمه شلوغی و سر و صدا خوشم نمیاد٬چیز قشنگ و جذابی هم برام نداره٬ولی به خاطر هستی سالی یکی دوبار رو میرم.... 

خوشگل من٬ قبل از سرزمین عجایب

پروانه خانوم مامان و بابااصرار داشت اونا ازش عکس بگیرن که گفتم بیا خودم ...

وقتی هم اومدیم خونه٬موهاشو پریشون کرد و با تاج ...

این خرگوش و انگشتر رو٬ بابت ۲۰۷ تا کارت جایزه از سرزمین عجایب ...

پی نوشت ۱:احتمالا این هفته کلاس شنای هستی تموم میشه(۱۲ جلسه) و میمونه زبان که تا آخر مرداد ادامه دارههنوز خبری از مانتو شلوار مدرسه نیست؟؟خیلی دلم میخواد زودتر ببینم ...

پی نوشت مهم مهم:دوستان عزیزی که میان و تو این وبلاگ نظر میزارن ،باید بدونند وبلاگ اصلی هستی hastiyemaman.blogfa.com هستش و من فقط اینجا رو همینجوری درست کردم برای روز مبادا؟؟؟برای همین هیچ کامنتی تایید و یا خونده نمیشه؟؟؟الان که دیدم یکسری از دوستان اینجا میان و برامون کامنت میزارن،گفتم بیام و اینو براتون بنویسم که شما هم از این به بعد تو همون وبلاگ بلاگفا تشریف بیارید و ...تا من بتونم به کامنتهاتون جواب بدم و تاییدشون کنم،از اینهمه لطف و مهربونیتون بسیار بسیار ممنونمممممممممممممممم

همین الان به محض آپ کردن این پست٬ داداش محمد این عکسها رو برامون فرستاد٬که منم تصمیم گرفتم تو همین پست و ادامه ی مطلب بزارمشونو از طرف خودم و محمود و هستی٬ بینهایت از لطف و سرعت عملشون تشکر کنم

برای دیدن عکسهای دوست خوبمون٬ به ادامه مطلب بروید


 

اینو از همه بیشتر دوست دارم

بازم ممنون داداش محمد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ