تولد عمو ناصر و پسر خاله ها - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
تولد عمو ناصر و پسر خاله ها

از پست قبل تا به امروز٬روزهای شاد و خوبی نداشتیم که بخوام اینجا بنویسم٬پنجشنبه عصر چند ساعتی بیرون بودیم که به خاطر بی حوصلگی که داشتم اصلا خوش نگذشت و پایان خوبی هم نداشت٬برای همون جمعه اصلا بیرون نرفتیم و از صبح تا شب سه تایی نشستیم روبروی هم و هی من رفتم دراز کشیدم٬محمود و هستی تی وی نگاه کردند٬هی من اومدم رو مبل افتادم اونا پازل درست کردند و ....باز کار اونها یه نتیجه ای داشت و پازلی که دایی و زندایی برای کنسرت هستی٬بهش کادو داده بودند تموم شد ولی من .......

پنجشنبه عصر

اینم پازل درست شده توسط پدر و دختر که باید قابش کنیم

در اولین ساعات روز سه شنبه٬اومدم که این عید بزرگ رو٬ به همه دوستان عزیز و مهربونمون تبریک بگم و یک دنیا شادی و سلامتی از خدای مهربون برای تک تکشون خواستارم

عزیزان عید بر شما مبارک

فردا یعنی چهارشنبه ۶ مرداد٬تولد ۷ سالگی کیان و کیارش عزیزم هستشکه همینجا به هر دوشون تبریک میگم٬ امیدوارم تولد ۱۲۰ سالگیشون رو در کنار هم جشن بگیرند و اونموقع جای خاله نوشین رو هم خالی کنند و مثل دو برادر همیشه تکیه گاه و پشت هستی خاله هم باشند در این شب عزیز و دوست داشتنی بهترینها رو براشون آرزومندم و امیدوارم پله های ترقی رو پشت سر هم بالا برند و روزی نه چندان دور٬باعث افتخار هممون باشندخدا کنه اینقدر زنده بمونم تا این دو تا عزیز دلم رو ٬در لباس فارغ التحصیلی و دامادی ببینمیعنی من تا اونروز ....خاله نوشین و عمو محمود٬ یک سورپرایز کوچولو براتون دارند که به زودی بهتون میگن٬به امید اینکه لحظه ای بتونیم خنده رو مهمون لبهای قشنگ و دل مهربونتون کنیمممممممهمیشه شاد و سلامت و موفق و خوشبخت باشید

کیان و کیارش عزیز تولدتون مبارک

پسر خاله های مهربون تولدتون مبارک(از طرف هستی

جمعتون همیشه جمع و دلتون همیشه گرم

 

 

روز یکشنبه یعنی ۳ مرداد٬تولد عمو ناصر عزیز٬بابای کیان و کیارش بود ٬که من بهشون اس ام اس زدم٬چون نخواستم مثل تلفنهای اخیرم با بغض و گریه ناراحتشون کنم٬ولی محمود و هستی دو روزه که هر چی به خونه و موبایلشون زنگ میزنند نمیتونن باهاش حرف بزنن و تبریک بگن٬منم اومدم که از همینجا بهشون تبریک بگم و براشون سلامتی و موفقیت زیاد از خدا بخوام٬انشالا که همیشه سایه شون بالای سر کیان و کیارش عزیزمون باشهمن و محمود و هستی تو این ۱۰ سال چیزی جز خوبی و احترام و مهربونی ازشون ندیدیم و تا زمانی که قلبمون میزنه دوستش داریم و فراموشش نمیکنیم٬مگه میشه یادم بره٬زمانیکه محمود ۲ ماه ماموریت خارج از کشور رفت و هستی چند ماهه بود٬فقط عمو ناصر بود که تند تند بهمون زنگ میزد و کارامون رو انجام میداد(اونموقع من زیاد پشت فرمون نمینشستم)؟؟؟؟تنها کسی که محمود همیشه تو نبودش ما رو بهش میسپرد عمو ناصر بود٬مگه میشه یادم بره زمانی که هستی به دنیا اومد هر روز از سر کار میومد خونه مون و هستی رو که دل درد زیاد میگرفت روی دستش میخوابوند و راه میرفت؟؟؟مگه میشه اونهمه خوبی رو فراموش کرد؟؟؟خود من تا حالا ندیدم عمو ناصر بچه ای رو به اندازه ی هستی دوست داشته باشه و بهش محبت کنه؟؟؟جرات نمیکردم جلوش هستی رو دعوا کنم یا به جونش قسم بخورم؟؟؟؟مگه میشه لحظه ها و خاطره های این ۱۰ سالللللللللللل رو فراموش کرد؟؟؟مخصوصا از آدمی که مثل برادرم دوستش دارم و همیشه تو خیلی مسائل شخصا خودم بهش زنگ میزدم و باهاش حرف میزدم و مطمئن بودم سرش بره٬ حرف منو جایی نمیزنهعمو ناصر٬ خیلی برامون سخته٬ خیلی سخت که شما رو کمتر ببینیم و ....ولی بازم میخوام بدونی همونطور که محمود بهتون گفت ما رو همیشه دوست خودتون بدونید و با ما غریبی نکنید٬هر چند میدونم اینقدر با حجب و حیا هستید که دیگه نمیتونید مثل گذشته ها باشیدما شما رو فراموش نمیکنیم٬شما هم ما رو فراموش نکنیددددددددددخیلی سخت تر از اون چیزی هست که فکرش رو میکنید نه؟؟؟؟که آدم یهو بفهمه کسی که اینهمه دوستش داشته و سالهاست محرم زندگیش شده و از خودشه٬ غریبه شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟میتونید درکمون کنید یا نه؟؟؟؟؟

اونروز ما نمیدونستیم که شما و خاله بیتا از هم ...ولی شما خیلی دلتنگ بودی و انگار میدونستی دیگه تو شادیهای ما نخواهی بود؟؟؟همچین هستی و محمود رو چند بار بوسیدی و کلی به من کمک کردی که احساس عجیبی داشتم(به بیتا هم گفتم انگار ناصر آخرین باره خونه ی ما میاد؟؟) ولی الان میدونم چرا اونروز اینقدر خاص بودی و به چی فکر میکردی؟؟؟بازم حالم بد شد و چشمام بارونیییییییییییییییییییی

پی نوشت ۱:نامه هستی بالاخره منو از لاک خودم بیرون آورد و باعث شد یادم بیاد که مدتی هستش به خاطر بعضی مسایل مربوط به اطرافیان٬خودم و حریم خونه و زندگیم رو رها کردم و در حق هستی و محمود و خودم کوتاهی کردم٬منم کوه نیستم یک آدمم با تمام احساسات و عواطف انسانی که گاهی اوقات از پا درم میاره؟؟؟؟یادم افتاد که دو ماه از تابستون گذشت و من یک پارک هستی رو نبردم؟؟؟بر عکس سالهای پیش اسکیت نرفتیم؟؟؟یک خرید دونفره نرفتیم؟؟؟به استخرمون ادامه ندادیم و....ورزش رو که مرتب شروع کرده بودم و هفته ای سه تا چهار روز انجامش میدادم رها کردم؟؟؟برنامه هایی که داشتمو ول کردم و شدم یک مامان بی حوصله و بد اخلاق و ....که بیشتر از همه ٬خودم آسیب دیدم که بدترینش بی خوابی های شبونه و تا صبح خوابم نبردنه؟؟؟دیشب که ۳ رفتم تو رختخواب و هی وول خوردم و چرخیدم و ....ساعت ۸ صبح که محمود بلند شد بره سر کار گفت٬تو هنوز خوابت نبرده نه؟؟؟؟گفتم خودمم باورم نمیشه که چند شبه تا خود صبح خوابم نمیبره و تازه ساعت ۸ و ۹ صبح از سوزش چشم ٬دو سه ساعتی میخوابم و کسل و بی حوصله بلند میشم٬اونم گفت اگه ادامه پیدا کنه باید بریم دکتر اینجوری که نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟و من دوباره از امروز دارم همه ی تلاش خودم رو میکنم که همون مامان نوشین شاد و مهربون باشم که با عشق تمام کارهاش رو انجام میداد؟؟؟غذا میپخت و بیرون میرفت و میخندید و .... باعث آرامش و خوشحالی دختر و همسرش بود٬و اینو بدونم وقتی کار خاصی نمیتونی به هر دلیل(که فقط و فقط خودت میدونی و قرار نیست کسی اونا رو بدونه)برای کسی انجام بدی٬باید خودتو سر پا نگه داری و با سلامتی و نشاط٬ اول حریم خصوصی خودت رو سالم و خوشحال حفظ کنی تا بتونی با فکر سالم و روحیه ی خوب به دیگران هم کمک کنی٬دوباره برنامه هایی برای خودم دارم که اگر خدا به حق این شب عزیز کمکم کنه٬میخوام اجراشون کنم تا از این حال در بیاماز تمام دوستان خوب و عزیزم ٬که منو تو این شرایط تنها نذاشتند و یکطرفه به قاضی نرفتند و کلی راهکارهای مناسب بهم پیشنهاد کردند تا روحیه ی بهتری داشته باشم بسیار بسیار ممنونم 

پی نوشت ۲:اینم نامه ی هستی٬ که دیشب روی لپ تاپم گذاشت و رفت خوابید:

سلام مامان نوشین

من میدونم که شما با ...حرف نمیزنید و خیلی این روزها ناراحت و غمگین هستید.

شما به من چیزی نگفتی ولی من بعضی وقتها صدای شما که با مادر جون حرف میزنید رو شنیدم و دیدم که چقدر غصه میخورید؟؟؟؟؟؟

من میدونم چرا حوصله ندارید و هر وقت میام پیشتون میگید دخترم برو تو اتاقت٬حوصله ندارم ٬بعضی وقتها هم سرم داد میزنید و دعوام میکنید؟؟؟؟

من میدونم چرا امسال منو پارک و اسکیت نبردی چون حتما حوصله نداری

ولی مامان جون من دیگه بزرگ شدم و شما احتیاج داری که با من حرفاتو بزنی

من دختر رازداری هستم و قول میدم هر چی بهم گفتی به هیچ کس نگم ولی شما خیلی تنهایی و باید حرفت رو به من بگی

مامان نوشین عاشقتم و خیلی دوستت دارم٬تازه فکر نکن برای بابا محمود نقاشی میکشم تا ببره شرکت و بزنه تو اتاقش٬بابا رو بیشتر دوست دارم٬ نه من شما رو بیشتر دوست دارم.

دخترت هستی

نمیتونم بگم  وقتی اینو خوندم٬ چقدر به وجودت افتخار کردم دخترم ؟؟؟؟و فهمیدم که تو از من صبورتری که حتی یکبار از چیزهایی که شنیدی٬ نه به روم آوردی و نه جایی حرفی زدی؟؟؟؟منم نامه رو نگه داشتم و اصلا در مورد مطالبش باهات حرفی نزدم و ترجیح دادم همینجوری ....فقط بهت گفتم مامانی نامه ات رو خوندم،منم خیلی خیلی عاشقتم و دوستت دارم

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ