جزیره ی عشق+پی نوشتها - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩
جزیره ی عشق+پی نوشتها

شنبه ساعت ۱۱:۳۰ شب٬وبلاگ  آشپزی تیلا جون  رو خوندم و یهو هوس کردم بلند شم و همون موقع اون شیرینی رو که همه ی موادش رو داشتم درست کنم٬ساعت ۱۲:۳۰ شب٬ شیرینی کوکی شکلاتی من آماده شد(۱۱ عدد شیرینی با اون مقدار مواد بهمون داد)و شدیدا مورد پسند پدر و دختر واقع گردیددوشنبه شب یعنی دیشب٬ با دایی رضا و زندایی سمیرا رفتیم تئاتر٬دو تا از شیرینی هامون رو برای رضا و سمیرا نگه داشته بودم که خیلی خوششون اومدمرسی تیلا جونم

اینم ۱۱ عدد شیرینی ما

هستی خانوم و کوکی شکلاتی

دیروز که رفتم اتاق هستی رو مرتب کنم٬دیدم یک کاغذ جدول بندی کرده و اسم تمام دوستای مدرسه ای و دختر عموها و من و خاله اش رو تو لیست نوشته و بهمون نمره داده و ...(جالبه غایب و متخلف هم داره)فهمیدم بچه٬ ۴ تا با باباش ورقه صحیح کرده ٬توهم استادی زده٬اگه باور نمیکنید پایین ورقه رو ببینید؟؟؟خودش رو استاد نوشته٬ باباش رو کمک یار Lot of laugh:11667

قربونت برم من استاد کوچولومنم شاگردشون هستم یعنی؟؟؟

 دیروز ساعت ۷ شب ٬دایی اینا اومدند دم خونه ی ما٬ تا با یه ماشین بریم تئاتر٬چه خوب شد با یه ماشین رفتیم چون اصلا جای پارک پیدا نمیشد(مثل همه ی جاهای دیگه)رفتیم بولینگ٬ تئاتر جزیره عشق٬البته قبلش تو رستوران بغلیش شام خوردیم که زیادم ازش خوشمون نیومد٬تئاترش خیلی خیلی خنده دار بود و عین دو ساعت و نیم رو خندیدیم٬رقص نور و آهنگها برای بچه ها هم جالب بود ولی چیزی از حرفهای کنایه آمیز تئاتر نمیفهمیدند و وقنی ما میخندیدیم٬هستی میگفت چی گفت؟؟؟اینی که گفت یعنی چی؟؟پرده ی اول رو بین من و محمود نشسته بود و همش از محمود میپرسید که محمود کلی پیچوندشپرده ی دوم رو بین من و سمیرا نشست و از سمیرا میپرسید که اونم ...تا حالا ندیده بودم محمود توی تئاتری اینقدر خندیده باشه؟؟این اواخر سه چهار تا تئاتر رفتیم٬ولی این یه چیز دیگه ای بود(اگه اهل تئاتر هستید حتما برید٬البته سلیقه ها با هم فرق میکنه اگه خوشتون نیومد منو ...من یاد گرفتم در هیچ موردی چیزی رو تضمین نکنم)مخصوصا که سالنش خیلی خوب و خنک بود٬اینقدر خنک بود که هستی و رضا و سمیرا سردشون شد٬تئاتر سینما گلریز هم قشنگ بود ولی اصلا راحتی صندلی ها و بزرگی جلوی پا و خنکیش با اینجا قابل مقایسه نبود٬چون صندلی ها به صورت پله پله بود هر کس جاش هر جا میوفتاد میتونست خوب ببینه٬البته ما ردیف ۵ بودیم که خیلی خیلی جامون خوب بود٬اینا رو گفتم که اگه دلتون خواست ....

هستی٬ قبل از رفتن به تئاتر

چه متحیر شده اینجا

 

خدا رو شکر ایندفعه نرفت دراز بکشه رو مبلژستش رو عوض کرده

هستی تو رستوران دنیای بازی

تا اینجا رو گفتم که همه چیز خوب بود٬موقع معرفی کردن بازیگران بود که یه حسی بهم گفت گوشاتو چک کن ببین گوشواره هات هست یا نه؟؟منم به هوای اون حسه٬دستمو بردم و یهو دیدم گوش راستم خالیه؟؟هی خودمو گشتم و زیر لباس و ....که محمود گفت خانوم چی کار میکنی؟گفتم محموددددددددددددددگوشواره ام نیسترفتم زیر صندلی ها رو نگاه کنم که محمود گفت بشین سرجات٬ مردم دارن حالش رو میبرند٬وقتی تموم شد میگردیمگفتم زیر پاشون له میشه(حالا نیست که میخواست پیدا بشه)خلاصه دیگه هیچی نفهمیدم تا مردم بلند شدن و خوش و خندان رفتند٬ولی من بدجور دلخور بودم و همش میگفتم چرا الان که اینقدر خندیدم باید اینجوری بشه؟؟؟کاش قلم پام شکسته بود و نمیومدم تئاتر(بیشتر از محمود بابت طلا گم کردن خجالت کشیده بودم٬ یادتونه که اون سرویس کادویی رو همون بار اول دستبندش رو ....)داداش رضا هم گفت٬ اه تو چقدر طلا گم میکنی؟؟سمیرا هم طفلی خیلی ناراحت شده بود و همش میگفت الهی بمیرم نوشین جون چقدر امشب خندیدیم ولی ...گفتم خدا نکنه بمیری٬من بمیرم که شما رو ناراحت کردمبعدشم بعد از کلی زیر و رو کردن صندلی ها و راهرو و ...محمود شماره موبایلش رو داد به مسئول سالن و غمگین اومدیم بیرون٬دو تایی یه سرم به رستوران زدیم٬ که همون موقع تو خیابون یک سوسک نفهم هم پرید زیر پام٬منم جیغغغغغغغغغغغغمحمودم ٬اومدیم طرف ماشین٬رضا دستشو انداخت دور کمرم و گفت قربونت برم آبجی جون غصه نخور٬سمیرا هم نمیخواست منو ناراحت کنه هی میگفت انشالا پیدا میشه نوشین جونتوی ماشین ساکت و خجالت زده نشسته بودم که محمود گفت٬ من همیشه میگم وسایلتون رو خوب نگه دارید٬ ولی وقتی گم شد و رفت٬دیگه رفته و نباید غصه خورد٬خانومم فدای سرت فردا میرم یکی دیگه برات میخرمرضا گفت٬ خدا شوهرتو نگه داره دمت گرم آقا محمود٬منم که بیشتر خجالت کشیده بودم چیزی نگفتم٬رسیدیم خونه و لنگه گوشواره مو درآوردمو با ساعتم بردم که بزارم تو صندوق که دیدم ای وایییییی یک لنگه گوشواره ام اونجاستجیغ زدم و اومدم بیرون و گفتم محموووووووووووود٬ من اصلا امروز فقط یک گوشواره گوشم کرده بودماینقدر خوشحال شدم که نگو؟؟؟؟هستی هم پرید بغلمو هی بوس و بوس٬بچه هول شده بود میگفت مامان مبارکت باشهبعدشم با کلی ذوق به داداش رضا زنگیدم و اونم یک خاک بر ....حواله ی حواس جمعم کرد و کلی با سمیرا خوشحال شدندحالا میگم خوب شد من صحنه ی آخر تئاتر متوجه ی نبود گوشواره شدم و گرنه نمیتونستم اونقدر بخندم٬ مخصوصا که میومدم میدیدم خونه بوده٬ خیلی بیشتر زوررررررر داشت نه؟؟؟؟

پی نوشت(مخصوص نسیم جون مامان آرتین) : توی هر پست حداقل چند تا کامنت در مورد موسیقی هستی و ...دارم که همیشه جوابشون رو تو همون کامنتدونی میدادم ،ولی دیدم اینجوری نمیشه،یکبار بنویسم که هر کسی میخواد بدونه اینجا بخونه،هستی تو 5 سالگی توی مهد کودک دوره ی ارف رو شروع کرد و بعد از یکدوره ی یک سال و نیمه که بلز و فولوت رو تموم کرد،موقع ساز تخصصی رسید که من و باباش پیانو رو براش در نظر داشتیم چون به نظرم تو سنی نبود که خودش بتونه تو این زمینه تصمیم مناسبی بگیره،البته اول براش ارگ خریدیم تا ببینیم علاقه داره و مربی پیشرفتش رو تایید میکنه یا نه،6 ماهی ارگ زد که خیلی هم دوست داشت و به پیشنهاد مربیش پیانو رو شروع کرد،چون میگفت کلید پیانو و ارگ از لحاظ سفتی و نرمی و تعداد اکتاوها و همچنین آهنگهاش با هم فرق داره،اگه به کلیدهای نرم ارگ عادت کنه پیانو زدن براش سخت میشه و کلا آهنگهای پیانو خیلی سیستمش با آهنگهای ارگ که بیشتر شلوغ پلوغ و رقصی و ....هستش فرق میکنه،اگر هدفتون پیانو هستش زودتر براش شروع کنید،این شد که آذر 87 هستی پیانو رو شروع کرد و بعد از تموم کردن کتابهای جان تامسون،الان داره بیر رو میخونه و در کنارش 6 ، 7 تا آهنگ یاد گرفته،البته خودش آهنگ دوست داره و گرنه مربیش هیچ تاکیدی رو آهنگ نداره و درس اصلی رو بیر میدونه،به جز این آهنگ رشیدخان که برای کنسرت انتخاب شده بود،آهنگهای ایرانی باهاش کار نمیکنه و میگه آهنگهای ایرانی نت خوبی ندارند (این نظر خیلی های دیگه هم هست)الانم یه آهنگ از باخ رو بعد از کنسرت باهاش شروع کرده،حتی آهنگ سلطان قلبها رو ازش خواستیم هنوز موافقت نکرده و ...مربی هستی کارش فقط با کودک زیر 14 سال هستش،اینقدرم سرش شلوغه که هر شاگردی تمرین نکنه یا پیشرفتی نداشته باشه بیخود علافش نمیکنه و جوابش میکنه،خودش که میگه من یکسال بیشتر با هستی کار ندارم بعد از اون باید بره پیش استادای برتر ...در مورد علاقه ی خودش هم باید بگم، من از کار نصفه و نیمه و از این شاخه به اون شاخه پریدن خوشم نمیاد،به هستی هم گفتم، فعلا تا سن راهنمایی و دبیرستان پیانو کار کن و به یه جای خوبی برسونش،بعد که خودت دیدی یک ساز دیگه ای مثل ویولن یا سنتور یا ...دوست داری،اونموقع خیلی راحت میتونی یک ساز دیگه ای رو  در کنار پیانو شروع کنیو تا اونجا که دوست داری ادامه بدی

پی نوشت مهم : تو رو خدا هر کس امروز وبلاگ بیتا رو خونده منو تحت فشار نزاره،هر چی لازم بوده خودش گفته و من چیز دیگه ای برای گفتن ندارم،منم این وسط خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنید عذاب کشیدم و زندگیم تحت الشعاع قرار گرفت،اوایل اینقدر بد و تلخ شده بودم که حوصله ی محمود و هستی رو نداشتم و همش گریه و ناله و سردرد و ....(ولی اینجا چیزی نگفتم چون از طرفی اصلا من اجازه ی همچین کاری نداشتم و از طرف دیگه بر عکس اون چیزی که خیلی ها فکر میکنند من به هیچ وجه تمام مسائل زندگیمو اینجا نمینویسم و بیشتر از تعطیلات هستی و خرید و گردشهای آخر هفته و سفر و مدرسه و ....چیزهایی که به هستی مربوطه و در مورد خودمون خصوصی نیست مینویسم،برای همین همه منو بی غم و بی درد و ....میدونند)،اما کم کم وقتی دیدم نمیتونم کار زیادی براش انجام بدم و حرف همدیگر رو نمیفهمیم،سعی کردم خودمو پیدا کنم و اینقدر باعث ناراحتی محمود و هستی نباشم،با تمام اینکه جز تاریخ طلاق همه چیز رو میدونستم اما وقتی پست و نوشته های دردناکش رو خوندم فقط گریه بود و اشک و .......شما خودتون 3 ساله منو میشناسید و میدونید چقدر عاطفی و حساس هستم،چطور میتونم نسبت به زندگی تنها خواهر و تنها خواهرزاده هام بی تفاوت باشم؟؟؟؟پس بدونید چه عذابی کشیدم تا همین امروز،و چه عذابی دارم از فکر آینده ی نا معلومشون؟؟؟چقدر توهین از بعضی کامنتها بهم رسید که بهم میگفتن به فکر خواهرت باش و اینقدر تو ظواهر زندگی غرق نباش و .....هیچ وقت جوابشون رو ندادم ولی خیلی دلم از اینهمه بی منطقی گرفتتتتتت،امروزم قبل از بیدار شدن و تو نت اومدن خبرها بهم رسید و ....میدونم هر کسی پی گیری میکنه ،بیشتر از بقیه بیتا رو دوست داره و براش مهمه که میاد و میپرسه(خود من بودم ناراحت نمیشدم؟؟؟ و نمیپرسیدم؟؟؟بدی من اینه که همیشه برای درک دیگران خودمو جای اونا میزارم)،هیچ کس از شنیدن این خبر و دونستن شرایط سختش خوشحال نمیشه مسلما، اما من توانایی جواب دادن ندارم،همینکه باید جلوی کلی دوست و فامیل نزدیک بشینم و جواب بدم(بر عکس بیتا،به اونا هم حق میدم مگه عمه و عمو و خاله و دایی و ....میتونه نسبت به این قضیه بی تفاوت باشه؟؟؟اگه سوالی نکنه و حرفی نزنه که آدم به آدمیتشون شک میکنه؟؟؟مگه ما خودمون بودیم سوال نمیکردیم و نمیخواستیم بدونیم قضیه چیه؟؟؟) برام کافیه،چون بیتا ارتباطش رو با همه کم کرده، همه من و مامانم رو تحت فشار خواهند گذاشت؟؟؟؟وقتی هم از اونا صحبت میکنم اینقدر حالم بد میشه و صورتم داغ و ضربانم بالا و ...که طرف خودش دلش میسوزه و حرفو عوض میکنه،همین الان باید خودم به داداش بزرگه که نمیدونه زنگ بزنم و ... اصلا حال خوبی ندارم و گردن و دست و قلبم شدیدا منقبض شده......وقتی اینقدر من غریبه بودم که یکسال سر کار گذاشته شدم،چی کار میتونستم و میتونم براش بکنم؟؟خدایا کمکم کن

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ