روزهای خوب زندگی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
روزهای خوب زندگی

روز پنجشنبه صبح ٬با محمود هستی رو بردیم برای تمرین گروهی٬تو اون یکساعتی که وقت داشتیم یکسر به دایی رضا تو بانک زدیم و برگشتیم دنبال هستی٬لباسش رو هم گرفتیم٬ ولی اینقدر هوا گرم بود که مستقیم اومدیم خونه و تا ساعت ۷ خونه بودیم٬برای ساعت ۱۱ شب بلیط تئاتر داشتیم٬ قبل از اون رفتیم کن و تا ۱۰:۳۰ شب اونجا بودیم٬خدا رو شکر هوای اونجا خوب بود و کلی لذت بردیمتا ساعت ۲ تئاتر طول کشید٬روی هم رفته هستی خیلی خوشش اومد و تئاتر قشنگی بود اما اینقدر سالن تئاتر٬ گرم بود گرم بود گرم بود که .....   بعضی وقتها فکر میکنم چرا ما تو کشورمون هیچ جای مناسب و ...نداریم٬یعنی واقعا باید سالن تئاتر ما این باشه؟؟؟نمایشگاه کتابمون اون باشه؟؟؟فیلمهای سینماهامون به این چرتی باشه؟؟شهرها و مکانهای توریستیمون مثل سر ع ین و ...امکانات بهداشتی و گردشگریشون ....پس ما روزهای تعطیل و آخر هفته و تابستون کجا بریم و بچه هامون رو با چی سرگرم کنیم؟؟؟؟؟

روز پنجشنبه توی کن

جمعه با سردرد بدی بیدار شدمو جز رفتن به درمانگاه و آمپول زدن از خونه بیرون نرفتیم وقتی حالم خوب شد٬سه تایی فوتبالها رو نگاه کردیم که تو هر دو بازی شرط رو به محمود باختم و کلی خسارت دیدم البته هنوز نرفتیم بیرون که براش بگیرم؟؟؟تا امروز دو تا شرط رو بردم و ۴ تا شرط رو باختمآخه نامردیه٬ اون تیمها رو میشناسه و انتخاب میکنه ولی من معمولا هر چی رو اون انتخاب نمیکنه انتخاب میکنم که دیدن بازی برامون جذابیتش بیشتر بشهالبته من یکیش رو همون پنجشنبه خریدم ولی اون صداش در نیومده هنوز ...جمعه ساعت ۹ شب٬ دیدم از اتاق هستی صدای گریه ی آروم و یواشکی میادرفتم در رو باز کردم دیدم دفتر خاطراتش رو٬ که روزهای آخر سال داده بود دوستاش با کلی غلط املایی و عشقولانه٬ براش نوشته بودند رو میخونه و اشک میریزههمچین دلسوز گریه میکرد که جیگرم کباب شدبغلش کردم و گفتم مامانی چرا گریه میکنی؟؟(از علایم بیرون نرفتن روز جمعه و دلتنگی عصر جمعه و ...از بس عادت نداریم روز تعطیلی خونه بمونیم؟؟؟)گفت مامان ببین دوستام چی نوشتن برام؟؟؟دیدم اکثرا دو سه خط نوشتن٬ هستی خیلی دوستت داریم٬از پیش ما نرو٬ما رو تنها نزار٬اگه تو بری من میمیرمو ....مخصوصا تو صفحه ی مهرانا زوم کرده بود و هی اشک میریخت٬گفتم قرار نیست با عوض شدن مدرسه(هیچکس باهاش نیست)دوستات رو فراموش کنی٬پاشو یک تلفن بزن با مهرانا صحبت کنزود پا شد و رفت زنگ زد٬در اتاقشم بست(محمود رفت در اتاق رو باز کنه که گفتم ولش کن بزار راحت باشه)حالا مگه ول میکرد؟؟؟هی صدای خنده و هر هر و ...آخرش بعد از ۴۵ دقیقه که دیدیم حسابی دلش باز شده و خوشحاله٬ به بهانه ی شام٬ محمود رفت و اشاره رو بهش داد که کم کم قطع کنهاینم رفتم تو همون گریه ازش گرفتم ٬که خنده اش گرفت و نمیزاشت عکس بگیرم

روز شنبه برای اولین بار با هستی دو تایی رفتیم استخر٬فکر میکردم حتما بعد از ۲ سال که پا تو استخر نذاشتم یه چیزایی از شنا و دوچرخه یادم رفته باشه٬ ولی خدا رو شکر یادم نرفته بود٬نمیدونم زیادی جوگیر شدم و شنا کردم یا سرما بهم زد یا کولر ماشین و ...که از وقتی اومدم گردنم گرفت و تا شب یکوری شده بودممحمود قبل از خواب برام پماد زد که الان یکم بهتر از دیروزم٬ ولی هنوز درد رو دارم٬با این حال خیلی استخر بهمون چسبید

امروز یعنی یکشنبه٬صبح تا ساعت ۳:۳۰ خونه دوستم بودیم که خیلی خیلی خوش گذشت و گپ دوستانه ی من و فرشته و بازی بچه ها خیلی بهمون مزه داد(فرشته جون٬ از پذیرایی گرم و عروسک قشنگی که به هستی کادو دادی بسیار بسیار ممنونم٬از امشب هستی با سیاوش خوابیدهعروسکش پسره٬ حالا چرا اسمش رو سیاوش گذاشت نمیدونم؟؟؟؟)بعدش هستی عزیزم رو بردم کلاس پیانو٬ که آخرین جلسه ی خصوصیش قبل از کنسرت بودیه تغییراتی هم دو تایی با مربیش روی آهنگ دادند که هستی٬ این هفته باید روش کار کنه تا پنجشنبه صبح که آخرین تمرین گروهی رو دارندبره و با مربی چکش کنه

اینم دخملی من٬ امروز تو خونه ی مربی پیانوش

 

این عکس خیلی خیلی داغ٬ همین الان رفتم از هستی و سیاوش گرفتم

شاد و سلامت و خوشبخت باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ