هستی و روزهای تابستان - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩
هستی و روزهای تابستان

اول از همه بابت اونهمه انرژی مثبتتون که برای لپ تاپ فرستادید ممنونم٬همون یکشنبه عصر محمود لپ تاپ رو آورد(عزیزم ازت ممنونم که اینقدر بهم اهمیت میدی)که برنامه های اصلی رو هم برام ریخته بودند٬البته یکسری برنامه هم خودمون شبش ریختیم و کامی جون حاضر و آماده شد

 

خیلی گرما اذیتم میکنه و همین باعث شده اصلا از خونه در نیام٬کلی تنبل شدم و خونه رو به همه جا ترجیح میدم٬تو این هفته فقط دوشنبه رفتم کلاس٬ که اونم هفته ی دیگه جلسه ی آخرش هست و کلا کلاسها حداقل دو سه ماهی تعطیل خواهد بود؟؟؟؟؟خیلی به کلاسها عادت کردم و بیشتر از یکساله که دوشنبه ها میرفتم کلاس و دلم میخواست هیچ وقت قطعشون نکنم٬ ولی فعلا کاری نمیشه کرد و دستور از بالا اومده که تمام کلاسهای ف ر ا ....تعطیل شود(سوال نکنید که منم مثل شما)

آهان دوشنبه شب٬ با محمود بابت یک کاری برای من رفتیم سر قرار٬که تا ۹:۳۰ شب طول کشید وقتی اومدیم خونه٬هنوز خودمون تصمیم نگرفته بودیم(حجم کاریش خیلی بیشتر از اونی بود که من فکر میکردم و یک نیروی اکتیو و پرکار تمام وقت میطلبید)که وقتی هستی خانوم فهمید حرف بابت سر کار رفتن من هستش زد زیر گریه؟؟؟اینقدر گریه کرد و منو بغل کرد و التماس کرد که مامان تو رو خدا سر کار نرو٬من دوست دارم شما همیشه با من باشی٬دوستام که مامانشون میره سر کار همیشه باید بعد از مدرسه برن مهد کودک یا تو خونه تنها بمونند ٬من نمیخوام شما خسته بشی و زود بمیری و ....محمود بهش گفت تو که اینقدر مامانت رو دوست داری که همیشه پیشت باشه چرا تا حالا بهش نگفته بودی؟؟؟مامانت همیشه به خاطر تو از ....هستی گفت مامان٬ همیشه تو درسام به من کمک میکنه٬من براش پیانو میزنم٬برای من غذای خوشمزه میپزه و ...(منظورش همون کزت بازی خودمون بوده احتمالا)محمود بهش گفت پس برو بهش بگو چقدر دوستش داری و گرنه مامان مشکل کار نداره هر وقت اراده کنه میبرمش سر کار؟؟؟هستی هم اومد سراغ من(باورتون نمیشه چقدر عمیق و از ته دل اشک میریخت و هر کاری میکردم آروم بشه میگفت باید قول بدی که سر کار نمیریتند تند هم بهم میگفت منم دوست ندارم برم سر کار و بچه هاموتنها بزارم)بغلش کردم و گفتم امشب رو فراموش نکن که به من چی گفتی؟؟؟وقتی بزرگ شدی نگی مامان چرا شما سر کار نرفتی و ...خلاصه بهش قول دادم و به محمودم گفتم اذیتش نکنه ٬تا بچه شامش رو بخوره٬خودمم رفتم نشستم سر جام و بیشتر بهم ثابت شد که همچنان هستی و آرامشش تو زندگی٬ اولین اولویت رو برای من داره و حاضر نیستم آرامش الان زندگیمون رو با دنیا عوض کنم ...با اونکه میدونم این کارم از نظر خیلی ها ممکنه بی معنی باشه و بهم بگن بچه قدر نمیدونه و به فکر خودت باش و ...ولی بازم صلاح زندگیم رو تو حفظ شرایط کنونی میدونم و احساس میکنم هستی روز به روز بیشتر به یک مادر تمام وقت و همراه٬ نیاز داره و من نباید پشتش رو خالی کنم...  البته از کار نیمه وقت و سبک بدم نمیاد٬ اما باید ببینم کی موقعیتش برام پیش میاد

 

قربونت برم که همه ی دنیای منی

پی نوشت ۱:تو این هفته٬ هستی دوشنبه و چهارشنبه از ساعت ۹ صبح تا ۲ ظهر ٬کلاس زبان و شنا داشت که تا برسه خونه ساعت از ۳ میگذشت٬برای همین به مربی پیانوش زنگ زدم و ساعت کلاسهاش رو به طور موقت به یکشنبه عصر تغییر دادم٬که راحت به حموم و ناهار و استراحتش برسه خانومیاینقدر هم کلاساش رو دوست داره که کلی تعریف میکنه ازش ...البته بیشتر از شنا

پی نوشت ۲:فردا صبح تمرین گروهی دارند برای کنسرت جمعه ۱۸ تیرماه ۸۹ ٬که قرار خانومی٬ هم فولوت بزنه و هم یک آهنگ پیانو٬من خودم دلشوره دارم ولی خودش انگار نه انگار؟؟؟فردا لباس و بلیط و ....میگیریم

پی نوشت ۳:راستی خودمم به همون دلایل بالا یعنی گرما و تنبلی و ...از دیروز ورزش رو تو خونه شروع کردم و روزی نیمساعت تردمیل و ای بی کینگ و دمبل کوچولو کار میکنم٬ تا ببینم خدا کی قسمت میکنه زرنگ بشم شنا رو شروع کنم؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ